اعتراف میکنم که بعضی شبها عاشقانههای چندخطی مینویسم و بعد سیوشان میکنم و هیچوقت پابلیش کردنشان از ذهنم هم نمیگذرد. الان که دارم نگاهشان میکنم، خوشحالم که نویسندهشان من بودهام.
اعتراف میکنم که بعضی روزها نوشتههای خیلی عصبانی مینویسم و حتی سیو هم نمیکنم. همین که مینویسمشان، عصبانیت میرود. .
از هیچکدامشان نمیترسم، نه از عشق زیاد، نه از عصبانیت زیاد، اما از احساسات یکنواخت و معمولی که دچار هیچ هیجان و تکانی نشود، چرا، میترسم.
اردیبهشت ۲۲م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۲۴ ب.ظ
بزن آن دکمه ی لامصب پابلیش را
اردیبهشت ۲۳م, ۱۳۸۷ at ۱۲:۱۸ ق.ظ
همین یکنواختیه که آدم رو از بین میبره.
پس به نوشته هات ادامه بده حتی اگه سیو و یا پابلش هم نشن!
اردیبهشت ۲۳م, ۱۳۸۷ at ۱:۲۲ ق.ظ
Once somebody asked me how did I feel about writing?and I answered that writing was an special way for me
to talk
to see
to listen
to get angry
to laugh
and to cry
اردیبهشت ۲۳م, ۱۳۸۷ at ۱:۲۴ ق.ظ
ای بابا، خب این اعتراف رو زودتر می کردی دیگه ، اندی ساله که من چشمم آب آورده از بس چشم دوختم به صفحه ی وبلاگت که یه نوشته ی عاشقانه بخونم. سایه جون اگر نظر دکتر سپیدار بزرگ رو می خوای عارضم خدمتت که یک ویروس ناشناخته چند سالیه که گریبان بلاگرهای عزیز ما رو گرفته و اون هم چیزی نیست جز ” خودسانسوری” ! نگران نشی ها ، تا دکتر اینجاست ترس به دلت راه نده. من متخصص در امور نسخه پیچی هستم آخه جد اندر جد ما ایرونی ها نسخه پیچ بودیم، باور نداری؟ هرجور راحتی!
نسخه ات اینه که یه وبلاگ دیگه بزنی، فقط دوستاتو مطلع کنی ازش. مثلن از آرشیوت یه سؤال تستی بکش بیرون و بپرس اگه دوستت تونست جواب بده آدرس رو بده اگه نتونست بدون گرگ داستان شنل قرمزیه!!!خلاصه اینکه اونجا تا دلت می خواد از عشق هات بنویس ، از عصبانیت هات بنویس، چون لطف این مجازستان به همین خودت و همه و هیچ کسشه!!! راستی بزار منم اعتراف کنم آب آوردن چشمم به خاطر اون موضوع نبود بلکه بخاطر این قسمت نظراتته. می شه یه لطفی در حق من بکنی و این سیستم خط نستعلیق رو عوض کنی ؟
آخه اصلن راحت نیست و نمی تونم راحت نظر بدم و پر از غلط غلوط می نویسم. فدای تو دختر با این وبلاگ قشنگت و دوستای قشنگ ترت!!!
اردیبهشت ۲۳م, ۱۳۸۷ at ۲:۲۱ ق.ظ
عجب ترس عمیقی ! شاید بهتر نگاه کنیم تنها از همین مورد باید ترسید
اردیبهشت ۲۳م, ۱۳۸۷ at ۵:۰۶ ق.ظ
مثل من نشه یادم می ره کجا سیو کردم چه اسمی بود چه تاریخی… هیچ رقم پیدا نشه!
اردیبهشت ۲۳م, ۱۳۸۷ at ۶:۵۰ ق.ظ
منم خیلی اوقات یادم میره با چه اسمی سیو کردم!
اردیبهشت ۲۳م, ۱۳۸۷ at ۱:۳۸ ب.ظ
خیلی لوسی که نمیذاری ما بخونیمشون
اردیبهشت ۲۴م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۰۸ ب.ظ
سلام به آدرس جی میل کتایون ایمیل زدم بخونش لطفا
اردیبهشت ۲۴م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۳۸ ب.ظ
نسیم جان، پیداش نمی کنم. دوباره می فرستی لطفن؟
اردیبهشت ۲۵م, ۱۳۸۷ at ۱:۱۹ ق.ظ
۱۳۹//
سلام
چه اعترافات خوبی؟
چه سیو ها دلیت کردنهای بهتری
اما
زندگی دکمه بازگشت نداره
اینو دیجیتال هندی کم سونی میگه
درسته تبلبغه مسخره است موجه….
اما واقعیت داره…
چه میشه کرد؟
می شه خوب زندگی کرد؟
.
من یقین دارم که در رگهای من خون رسولی یا امامی نیست
لیک خون هیچ خان و پادشاهی نیست
وین ندیم ژنده پوشم دوش با من گفت
کاندرین بی فخر بودن ها گناهی نیست
ارادت..
اردیبهشت ۲۵م, ۱۳۸۷ at ۶:۵۵ ق.ظ
دوباره فرستادم اگه نرسید لطف کن به من ایمیل یزن تا فورواردش کنم