اعتراف می‌کنم که بعضی شب‌ها عاشقانه‌های چند‌خطی می‌نویسم و بعد سیوشان می‌کنم و هیچ‌وقت پابلیش کردن‌شان از ذهنم هم نمی‌گذرد. الان که دارم نگاهشان می‌کنم، خوش‌حالم که نویسنده‌شان من بوده‌ام.
اعتراف می‌کنم که بعضی روزها نوشته‌های خیلی عصبانی می‌نویسم و حتی سیو هم نمی‌کنم. همین که می‌نویسم‌شان، عصبانیت می‌رود. .
از هیچ‌کدامشان نمی‌ترسم، نه از عشق زیاد، نه از عصبانیت زیاد، اما از احساسات یکنواخت و معمولی که دچار هیچ هیجان و تکانی نشود، چرا، می‌ترسم.

۱۲ نظر درباره “” داده شده است.

  1. نق نقو گفت :

    بزن آن دکمه ی لامصب پابلیش را

  2. شیمز گفت :

    همین یکنواختیه که آدم رو از بین میبره.
    پس به نوشته هات ادامه بده حتی اگه سیو و یا پابلش هم نشن!

  3. Parinaz گفت :

    Once somebody asked me how did I feel about writing?and I answered that writing was an special way for me
    to talk
    to see
    to listen
    to get angry
    to laugh
    and to cry

  4. سپیدار/Sepidar گفت :

    ای بابا، خب این اعتراف رو زودتر می کردی دیگه ، اندی ساله که من چشمم آب آورده از بس چشم دوختم به صفحه ی وبلاگت که یه نوشته ی عاشقانه بخونم. سایه جون اگر نظر دکتر سپیدار بزرگ رو می خوای عارضم خدمتت که یک ویروس ناشناخته چند سالیه که گریبان بلاگرهای عزیز ما رو گرفته و اون هم چیزی نیست جز ” خودسانسوری” ! نگران نشی ها ، تا دکتر اینجاست ترس به دلت راه نده. من متخصص در امور نسخه پیچی هستم آخه جد اندر جد ما ایرونی ها نسخه پیچ بودیم، باور نداری؟ هرجور راحتی!
    نسخه ات اینه که یه وبلاگ دیگه بزنی، فقط دوستاتو مطلع کنی ازش. مثلن از آرشیوت یه سؤال تستی بکش بیرون و بپرس اگه دوستت تونست جواب بده آدرس رو بده اگه نتونست بدون گرگ داستان شنل قرمزیه!!!خلاصه اینکه اونجا تا دلت می خواد از عشق هات بنویس ، از عصبانیت هات بنویس، چون لطف این مجازستان به همین خودت و همه و هیچ کسشه!!! راستی بزار منم اعتراف کنم آب آوردن چشمم به خاطر اون موضوع نبود بلکه بخاطر این قسمت نظراتته. می شه یه لطفی در حق من بکنی و این سیستم خط نستعلیق رو عوض کنی ؟
    آخه اصلن راحت نیست و نمی تونم راحت نظر بدم و پر از غلط غلوط می نویسم. فدای تو دختر با این وبلاگ قشنگت و دوستای قشنگ ترت!!!

  5. سکوت شبانه گفت :

    عجب ترس عمیقی ! شاید بهتر نگاه کنیم تنها از همین مورد باید ترسید

  6. مهستا گفت :

    مثل من نشه یادم می ره کجا سیو کردم چه اسمی بود چه تاریخی… هیچ رقم پیدا نشه!

  7. yasaman گفت :

    منم خیلی اوقات یادم میره با چه اسمی سیو کردم!

  8. مهتاب مفخم گفت :

    خیلی لوسی که نمیذاری ما بخونیمشون

  9. نسیم گفت :

    سلام به آدرس جی میل کتایون ایمیل زدم بخونش لطفا

  10. سایه گفت :

    نسیم جان، پیداش نمی کنم. دوباره می فرستی لطفن؟

  11. قلم گفت :

    ۱۳۹٫٫
    سلام
    چه اعترافات خوبی؟
    چه سیو ها دلیت کردنهای بهتری
    اما
    زندگی دکمه بازگشت نداره
    اینو دیجیتال هندی کم سونی میگه
    درسته تبلبغه مسخره است موجه….
    اما واقعیت داره…
    چه میشه کرد؟
    می شه خوب زندگی کرد؟
    .
    من یقین دارم که در رگهای من خون رسولی یا امامی نیست
    لیک خون هیچ خان و پادشاهی نیست
    وین ندیم ژنده پوشم دوش با من گفت
    کاندرین بی فخر بودن ها گناهی نیست

    ارادت..

  12. نسیم گفت :

    دوباره فرستادم اگه نرسید لطف کن به من ایمیل یزن تا فورواردش کنم

نظر بدهید