…
من و تو پیاده روی سنگفرشها راه میرفتیم. راه می رفتیم که برسیم. شهر را نمیشناختم. یک جایی که تهران نبود و تورنتو هم نبود. پاریس بود شاید یا وین یا رم. مدام بوی شیرینی و قهوه میآمد. خسته بودم، گرسنه بودم، میخواستم بنشینم، ولی میترسیدم که حرف نشستن بزنم، میترسیدم داد بزنی و بگویی نه، بگویی که مقصد مهم است.
بعد، خیلی بعد، حدودهای صبح رسیدیم به جایی که میخواستیم. یک جایی که آنقدر تابلو به در و دیوارش آویزان بود که هر دو گیج شدیم. یک جایی که صدای موزیک غریبی داشت، یک جایی بین زمین و آسمان . بعد تو شروع کردی به فریاد زدن. گفتی که نمیخواستی به آنجا برسی، نمیخواستی هیچجا بروی، نمیخواستی با من باشی. من شرمنده شده بودم. به مردم نگاه میکردم که عکس العملشان را ببینم. قصد کمک خواستن نداشتم، خیلی کم پیش میآید که من از مردم کمک بخواهم. فقط عرق می ریختم. داغ شده بودم. … بیدار شدم. داغ بودم. توی یک سال گذشته، شاید این دهمین بار بود که خواب فریاد زدن تو را می دیدم. دور و بر اتاق را گشتم. یک چیزهایی نوشتم. دوش گرفتم و همانجور که صدای فریادت توی گوشم بود، همهی نشانههای تو را پاک کردم.
دیگر نیستی. نمیخواهم باشی.