یک صحنه‌‌ی تکراری:

می‌رسم خانه. خوشحالم. خوشحال و گاهی هم کمی مست. نگاه می‌کنم. همه جای خانه به هم ریخته است. لباس‌هایی که قبل از رفتن امتحان کرده‌ام روی کاناپه افتاده‌اند. لنگه‌ کفشی که در آخرین لحظه از پوشیدنش پشیمان شده‌ام پرت شده وسط اتاق. ظرف‌های نشسته توی آشپزخانه روی هم تلنبار شده‌اند. همه‌ی به هم‌ریختگی‌ها را نگاه می‌کنم و با خونسردی سوت می‌زنم. بعد تصمیم می گیرم موزیک بگذارم و در حال گوش کردن به موزیک همه جا را مرتب کنم. موزیک را بلند می‌کنم و می روم توی آشپرخانه و شروع می‌کنم به شستن. موزیک خوبی است. قر دارد. ظرف ها را بی‌خیال می‌شوم، شیر آب را می بندم، دستکش‌ها را از دستم بیرون می‌آورم و می‌آیم  برای خودم می‌رقصم. بعد از ده دقیقه  خسته می‌شوم و خوابم می‌گیرد. به صدایی که توی سرم می‌گوید : «خانه باید مرتب باشد»، می‌گویم: «خفه شو». بعد با نوک پا لباس‌ها را از سر راهم می‌‌زنم کنار، خودم را پرت می‌کنم  روی تخت و راحت  تا خود صبح می‌خوابم.

 باور کنید یا نه،  این صحنه‌ی دلخواه و دوست داشتنی من از زندگی‌ام است.

همه‌‌چیز را یک وقت دیگر مرتب می‌کنم. بعد، یعنی هر زمانی که حال کنم خانه مرتب باشد یا مرتب دیده شود. بایدی وجود ندارد.«باید»، وقتی که در قید زمان و مکان محدود ‌شود، چه از طرف خودم، چه از طرف دیگری،درست مثل یک بیماری مرموز عمل می‌کند. مرا می‌کشد!

۳ نظر درباره “” داده شده است.

  1. تنهاترین گفت :

    یه ضرب المثل قدیمی مال عهد تیرکمون شاه که خودم ساختمش میگه : باید تو سرباز خونه است … ;)
    چرا باور نکنیم؟؟؟ چه شباهت عجیبی؟؟!!! خوب باشی و بی باید همیشه

  2. تیغ ماهی گفت :

    یاد اسکارلت می افتم :)

  3. marmarbanoo(marjan) گفت :

    منم گاهی اینجوری می شم همش می گم یه وقت دیگه امروز حال این کارو ندارم اصلا این کار واسه امروز نیست.و تصدیق می کنم یکی از لذت بخش ترین لحظات زندگی همین قسمت هست که با بی خیالی بشینی وبگی یه وقت دیگه
    من یاد آهنگ تایم پینک فلوید افتادم!

نظر بدهید