یک شیرینی به اسم “پرژن گلف”

پیش‌نوشت: من قصه‌بافم آیسا. جواب سوال یک‌خطی‌ات، شد سی خط وبلاگ!!!!

آنجلا رییس من است. آنجلا با پوست سفید و موهای فرفری قرمز و قد بلندش. یک روز سر ناهار، یکی یک بازی بی‌مزه‌ی کانادایی راه انداخت. هر کسی باید در مورد خودش یک جمله‌ی راست می‌گفت و یک جمله‌ی دروغ. بعد دیگران حدس می‌زدند که دروغ کدام است و راست کدام. این طوری معلوم می‌شد ما که روزی هشت ساعت کنار هم کار می‌کنیم هم‌دیگر را چه‌قدر می‌شناسیم. این‌ها جمله‌های من بودند:
 اول:”من یک جور شیرینی مخصوص ایرانی می‌پزم با آرد و زنجبیل و پسته و زعفران و عسل و اصلن بین ایرانی‌ها به‌خاطر تبحرم در مورد این شیرینی معروفم. اسمش هم هست :”پرژن گلف!” .
 دوم: “من گاهی یک چیزهایی می‌نویسم، داستان‌های کوتاه، چیزهایی از خودم، از آن‌چه که می بینم یا می خوانم…”
کسی نگذاشت جمله‌ی دوم را تمام کنم. همه گفتند اولی راست است. واضح بود که من با چشم‌های سیاه و موهای سیاه و قیافه‌ی خالص ایرانی، می توانم یک شیرینی بپزم به اسم “پرژن گلف”. مخصوصن که مواد لازم را جزء به جزء نام برده بودم.
فقط آنجلا بود که ساکت و با دقت نگاهم کرد و گفت “تو می‌نویسی، بدون شک!”. پرسیدم چطور؟. گفت:” اول این که من هم می‌نویسم و آدم هایی را که می‌توانند یک چیزی خلق کنند، می‌شناسم، تنها شک من هم همین الان برطرف شد که تو یک شیرینی خلق کردی به اسم “پرژن گلف!”
این‌جور شد که من و آنجلا با هم دوست شدیم و حالا من می‌دانم که آنجی داستان‌هایی می‌فرستد برای مجله‌های مختلف که گاهی چاپ می‌شود و گاهی نه. و می‌دانم که پول‌هایش را پس‌انداز می‌کند برای روزی که یک کلبه کنار دریا بخرد و رمانش را بنویسد. از آن بهتر می‌دانم که ولنتاین امسال چرا برایش سال مخصوصی بوده ، شوهر سابقش چه‌طوری فکر می‌کرده و دوست‌پسر جدیدش چرا عاشق آشپزی است! همه‌ی این‌ها وقتی جالب به نظر می‌رسد که در نظر بگیریم من یکی از یکنواخت‌ترین کارهای دنیا را دارم و قائدتن باید رییسم بی‌مزه‌ترین و جدی‌ترین رییس دنیا باشد؛ که نیست، از وقتی که”جادوی نوشتن” ما را به هم نزدیک کرده، ما که حتی نوشته‌های هم‌دیگر را نمی‌خوانیم.
“جادوی نوشتن” صدها آدم دوست‌داشتنی را همین طوری آورده به زندگی من…
همین جادویی که غول خفته را بیدار می‌کند. غول که از درون تو می‌آید بیرون، دیگر هیچ‌وقت برنمی‌گردد سر جایش… مهم نیست که نویسنده‌ی مهمی بشوی یا نشوی. مهم نیست حتی که خوانده نشوی. مهم بیدار شدن غول است و جان دادن به آن همه کلمه و تصویر بخشیدن به آن همه خیال…
و یک اتفاق مهم دیگر: آدم هایی بوده‌اند که سال‌ها می‌شناختم‌شان و بعد که نوشتم و خواندند، ناگهان نزدیک‌ترشدیم. ..بعضی‌ها هم بودند که خواندند و دیگر پیدایشان نشد، پریدند از دور و برم… یکی دونفری هم بودند که با صورت‌های خیلی جدی از من خواهش کردند که اگر دوستشان دارم دیگرننویسم. دوستشان داشتم، ولی نوشتم…رفتند….گاهی به یک غربال بزرگ نیاز داری…
چرا می‌نویسم؟ انگار بپرسی چرا این‌قدر بلند می‌خندم؟ چرا عاشق شنا کردنم؟ چرا چشمم که به خورشید می‌افتد گل از گلم می‌شکفد؟

۲۴ نظر درباره “یک شیرینی به اسم “پرژن گلف”” داده شده است.

  1. پیمان جوزی گفت :

    خیلی به من چسبید ،شبیه این اتفاق برای من هم افتاده

  2. hamid گفت :

    والا من مینوشتم!! والا به من گفتن بازم بنویس !! والا بازم نوشتم!! بهم گفتم تو نویسنده ی خوبی میشی !! دیگه ننوشتم ! چون از غم مینوشتم و برعکسه شعر و داستان که آمیخته با تخیل و واقعیت هست ! من واقعی مینوشتم !! دیگه ننوشتم چون فکر کردم اینطوری بیشتر داغون میشم چون باید متمرکز میشدم و نخیل میکردم و این رو دوست نداشتم !! سواده درست درمونی هم ندارم که اگه بخوام بنویسم ! خوب از آب در بیاد وقتی علاقه دیگه وجود نداشته باشه ! نوشتن برام آزار دهنده میشه !! ولی تصمیم دارم از دوباره بنویسم ! نمیدونم چرا این حرفا رو اینجا مینویسم ..

  3. عطا گفت :

    کتی عالی بود این نوشته

  4. شیراز گفت :

    سایه جان به نظر تو “عصبانیت” با احساسات یا عواطف زیر چه می‌کند؟
    “دوست داشتن”، “علاقه”، “تعلق”، “وفا”
    حالا این وسط نقش تعصب چیست؟

  5. بایرامعلی گفت :

    با صدای ابی خوانده شود
    با هر نگاه به یاد شیرینی میافتم/ نفسم را از سوهان قم و باقلوا یزد و قطاب تبریز میگیرم / من نگاهم از پشمک و قرابیه و کیک یزدی نور میگیرد/من عشقم را همه جا با شیرینی پرژن گلف به زبان مادری فریاد خواهم زد/فریاد خواهم زد…….

    از بیمزگی بالا بگدریم این پستت رو دوست داشتم داری میشی دوباره همون سایه قدیمی

  6. گلمریم گفت :

    چقدر قشنگ. خیلی دوست داشتم این نوشته رو. میشه طرز پخت پرژن گلفو به منم بدی؟

  7. مریم گفت :

    عالی بود کتی جان.

  8. علیمان گفت :

    آنچه نوشتی مرا دوباره به وبلاگ امیدوار کرد…
    چیزی که این چند وقته گم کرده بودم

  9. مریم گفت :

    وقتی یک سوال کوچیک میتونه مولد نوشته ای به این شیرینی بشه پس یک سوال گنده حتما میتونه عامل یک کتاب بشه…یک کتاب خوشمزه فقط برای اینکه اون غوله کشته بشه
    بیشتر از هر چیز از خلاقیتت توی جواب دادن سوال لذت بردم.

  10. mehdi گفت :

    khanoom kathy ! merc . lezzat bordam,kheyli ziyad

  11. لولو گفت :

    خیلی از این نوشته خوشم اومد! عالی بود!

  12. reza گفت :

    Cathy, I should say that you are not only a great story teller, but also a huge lier :D

  13. reza گفت :

    I meant Kathy, sorry! but you should be fine with the first one as well. Right?

  14. میترا گفت :

    پرژن گلف شیرین بود خیلی.

  15. Elize گفت :

    خیلیییییییییییی خوب بود … :*
    یه روزی با چند تا دوست که اتفاقن همه شونم وبلاگ نویس بودن خونه ی یکی از دوستامون مهمون بودیم. طبعن یه کامپیوتر هم بیش تر موجود نبود. اتفاق مهمی هم نمی افتادها، ولی ماها یکی یکی نوبتی می رفتیم پای کامپیوتر جهت تزریق نوشته به وبلاگ مربوطه!! اون جا بود که یکی از بچه ها نتیجه گرفت که “ما مریضیم. مریض نوشتن. خوب هم نمی شیم!”

  16. اینانا گفت :

    می تونم بگم نوشتن برای من هم همین طور بود..و همیشه ورود ادم های جدید به زندگی ات مصادفه با شروع ترنینگ پوینت هات…روز به روز بزرگ و زیبا می شی
    نوشته ت هیجان زده ام کرد من این تجربه رو داشتم در عکاسی…….

  17. fereshteh گفت :

    ghashanG
    .
    .
    .
    hatman shilinie khojmazeyi e haaaaaaaaa…
    .
    .
    .
    hamishe shad bashi o movafagh
    .
    .
    .
    **fereshteh**

  18. sh.kh گفت :

    Nemidonam, neveshtan baraye man ye etyade!

  19. ایده گفت :

    یاد عطر سنبل عطر کاج افتادم. چه اتفاق بامزه ای.. حس جالبیه بعد از مدت ها شناختن یه نفر و در حالی که زیاد با هم صمیمی نیستین، ببینی چه خوب درکت می کنه!..

  20. ye maman az Toronto گفت :

    dokhtar jan benevis
    hadde aghal barayeh man keh in ja tooye site sherkat faghat bazi az weblogha ro mitoonam baz konam
    shoma ro az site Piyadehro kashf kardam
    nevisandeh weblog nistam vali oona ro kheili doost daram
    nemishnasamet vali neveshteh ha to doost daram
    pas benevis ta zamani keh site sherkateh ma to ro nabasteh
    merci

  21. ماشال گفت :

    بسیار به دل نشست .

  22. دم بریده گفت :

    زیبا و روان مینویسی. بنویس و غربال کن.

  23. لوبیا گفت :

    چه خلاق. چه خوش قریحه. دوست داشتم این نوشته رو. خیلی زیاد. موفق باشی نویسنده.

  24. نسیم گفت :

    من این نوشته رو خیلی دوست دارم نمیدونم چرا ولی تقریبا” از روزی که این پست رو نوشته من هرروز خوندمش و خیلی با هاش حال کردم (گفتم تقریبا” هر روز)!!!!!
    همه روخیلی دوست دارم پرژن گلف رو ،‌آنجلا رو و بیشتر از همه تورووووووو

نظر بدهید