برسد به دست خواهر دلواپس ما….

خواهر جان سلام.
به گمانم ما یک نوشته به شما بدهکاریم. یعنی خواستیم مسنجرن خدمتتان عرض کنیم، شما فرمودید که بنویس!!! ما هم حالا که عصر جمعه است و سر کار خبری نیست و همه‌ی دور و بری‌ها دارند برای مهمانی و سینما و صکس و استراحت آخر هفته برنامه ریزی می کنند، گفتیم دست به کی‌برد بشویم و بدهکاریمان را خدمت شما پرداخت کنیم.
راستش ما نوشته‌ی شما را سه چهار بار خواندیم. اول فکر کردیم که بلانسبت به ما فحش داده‌اید. دست به دامن انار و پیاده و سیبیل و گلی شدیم که همین دور و برها بودند. گفتیم بخوانند و قضاوت کنند. معلوم شد که فحش نیست! درددل هم نیست. نصیحت هم نیست. حتی آن چیزی که خودت هم به من گفتی نیست. یعنی من آن‌ آدمی نیستم که تو فکر می‌کنی. نه حال تو، نه آینده‌ی تو، نه آینه ی تو. زندگی من تجربه‌ی شخصی من است. به هیچ‌کس توصیه اش نمی‌کنم. حتی به هیچ‌کس عرضه‌اش نمی‌کنم. این‌جا می‌نویسم‌اش که ثبت شود. فقط به خاطر علاقه‌ای که به ثبت کردن دارم!!!
یادم نمی‌آید که در باتلاق بوده باشم و دست و پایی زده باشم و بعد بیرون آمده باشم. باتلاقی نبود. یک راه بود که گرفتم و آمدم. انتخاب من بود. می‌شد راه دیگری را انتخاب کنم و کمتر راضی باشم. همین.
گمان نمی‌کنم کس دیگری هم در باتلاق باشد. حداقل از دید من. هر کسی مسیر خودش را پیش گرفته. بعضی‌ها از مسیر راضی نیستند و وسط جاده ایستاده‌اند به فکر کردن، شاید بشود عوضش کرد. بعضی‌ها هم دنبال بقیه می‌روند و حوصله‌ی فکر کردن ندارند. ترجیحات و ترس‌ها و معذوریت‌های خودشان را دارند. قضاوت نمی‌کنم. کسی درست‌تر یا غلط تر نیست. بعضی‌ها خوشحال‌تر و آرام ترند. تلاش من این است که جزو آن دسته باشم. به همین سادگی.
یک حال خوبی به ما دست داد که خواندیم شما دلواپس مایید. از شما چه پنهان آدم‌هایی که دلواپس من باشند زیاد نیستند. علی‌الخصوص که من خودم تقریبن دلواپس هیچ احدالناسی روی کره‌ی زمین نیستم، مگر این که مریضی جسمی غیر قابل علاج داشته باشد. بقیه را می‌دانم که عاشق می‌شوند و فارغ می‌شوند و ازدواج می‌کنند و طلاق می‌گیرند و افسرده می‌شوند و شاد می‌شوند و کار می‌کنند و بی‌کار می‌شوند و کم و بیش همان چیزی را طی می‌کنند که همه طی می کنیم و لازم نیست وقتی گوشی تلفن را بر نمی‌دارند و یک هفته یا یک ماه غیب می‌شوند دلواپسشان باشیم. بر می‌گردند. زیاده دلواپس نبودن و وابسته نبودن و گریه و زاری و جیغ و ویغ راه نینداختن هم از قدم‌هایی است که در راه آرامش برمی‌دارم، یا در راه بلوغ یا هردو.
این روز و روزگار من است خواهر جان. می‌شود بهش گفت ابتذال. من بهش می‌گویم سادگی یا ساده‌کردن یا فرار از آن همه گره و پیچیدگی که جلوی پایم بود و می‌گذاشتند و هنوز هم می‌گذارند.
غیر از این‌ها، غیر از روزهای تلاش برای شادی و آرامش، روزهای سردرگمی هم هست. روزهای خیره شدن از پنجره به آسمان و به انبوه برف و به چراغ‌هایی که روشن و خاموش می‌شوند و ستاره‌هایی که کمیابند. روزهای حساب کردن فاصله‌ها و فکر کردن به اقیانوس‌هایی که پشت سر گذاشتم و چرایی مهاجرت و چرایی کنده‌ شدن و این‌جا به تماشا ایستادن. از این روزها کم‌تر می‌نویسم، نیاز ندارم به ثبتشان. با منند. جزیی از من که با من خواهد ماند، تا روز آخر.

این هم نامه ی مربوطه که من جواب مربوطه را برایش نوشتم!!!
خواهر عزیزتر از جان سلام
قربان آن با منی گفتن‌تان بروم که دل‌مان را کباب کرد. آخر می‌دانید؟ ما که به جز شما و انار و آن آقایی که عاشق چلوکباب است و آقای مسئول فنی که به ما فهماند زن بودن چیز خوبی است کس دیگری را نداریم که به سراغ‌اش برویم و روبراه شویم. اگر می‌دانستم هنوز احوال‌پرس مایید زودتر فحش‌تان می‌دادم تا زودتر مرقومه‌اتان به دستم برسد.
خواهر جان!
از حال ما اگر بپرسید خوب‌ایم. ملالی نیست. آن اندک ملالی هم که سالیان دراز گریبان‌مان را گرفته‌بود الحمد و المنة چند وقتی است که مرتفع شده و دست از سرمان برداشته. روزگار بر مراد وافق است و گردون بر مذاق. چند گاهی است به منتهای آرزوی نسوان که سروری است و کودکی و خانه‌یی رسیده‌ایم و به یمن این نعمت، روزی نیست که اسپند بر پیشانی نمالیم و به شیوه قدما ماتحت‌مان را نخارانیم. سرورمان که لپ‌تاپ‌اش را به دست می‌گیرد و با دسته‌چک‌اش خودش را باد می‌زند، دل‌مان برای ثروت می‌تپد و به پایتخت که می‌رویم برای علم، اما بیرون که می‌آییم و آن ماشینی که بسی بزرگ‌تر از پراید است برای‌مان بوق می‌زند، نتیجه می‌گیریم عشق و حال از هردو بهتر است. پسرمان نیز که چهار کلمه اجنبی بلغور می‌کند و «ای ایران» می‌‌خواند، دل‌مان غنج می‌زند و کاری هم به این نداریم ایرانی که خزرش را از این سو می‌برند و خلیج‌اش را از آن سو، سرودش به چه درد می‌خورد (گویا شما نیز به همین علت تورنتو هما‌ن‌قدر شهرتان می‌شود که تهران). از خودمان هم اگر بخواهی، در آز را فراز کرده‌ایم و با «د آرتیکل واز سنت» سر به عرش می‌ساییم و با زیست و فیزیک و پلیمر به فرش. کک‌مان هم نمی‌گزد که هنوز ماکس ول را ماکسول می‌خوانیم یا تا آخر کتاب نمی‌فهمیم بالاخره از اجتماع مگس سرکه نر و ماده چشم قرمز چه گندی بالا می‌آید، فقط روزی هزار بار دکترمان را دعا می‌کنیم که با یک قرص ناقابل این‌قدر زندگی را به کام‌مان شیرین کرده‌است که همّ و غم‌مان شده‌است این که کرم‌های منجمد لاک‌پشت‌مان را به جگر گوسفند و اسفناج بیآمیزیم یا کلاه‌گیس بخریم و عشوه بفروشیم مایه مباهات.
اما خواهر جان!
از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان آن زخم ناسور هنوز بر گرده‌امان است و گاهی که عود می‌کند آب را در دهان‌مان دم مار می‌کند و انگبین را زهر هلاهل. همین چند شب پیش بود که فیل‌مان یاد هندوستان افتاد و غوره‌امان یاد تاکستان.خواستیم کاغذی بنویسیم به شما یا انار و درد‌دلی کنیم اما انگشت‌مان را که فشار دادیم نخوت ازلی‌مان نهیب زد و عنق‌مان را منکسر کرد. از سر ناچاری به لعنت سر شما بسنده کردیم تا زیاده فخر نفروشید بابت خلاصی از دست نسوانی که نام بردید و ما هنوز در بند ایشان‌ایم و نیز لعنت‌تان کردیم به علت آن که باک ندارید از نوشتن شادی‌های زندگی‌تان و آن‌چه ابتذال پنداشته‌می‌شود.
خواهرجان!
چند وقتی است دلواپس شما‌ایم به دلیل آن که سه یا چهار سال پیش که اولین بار به شما کاغذ روانه کردیم شادمان بودید که از جنس زنان چند کوچه پایین‌تر نیستید که سرشان به بچه‌داری گرم باشد و امروز نیز به همین مناسبت البته به گونه‌یی دیگر شادمانید. راست است که ما زن‌‌ها نصف عمرمان به بیرون آمدن از باتلاق می‌گذرد و نصف دیگرش به اثبات این رهایی به دیگران. این‌گونه است که تا ما پای‌کوبی می‌کنیم مردان رسیده‌اند.
خواهر جان!
نیمه شب است و این جنس گنده‌‌لاتی‌های من زیر نگاه عتاب‌‌آلود سرور در حال آب شدن است. ناچار از شیر و پلنگ خوردن منصرف می‌شوم و به سهم خود قناعت می‌کنم. نمی‌دانم به دلیل محبت زیاد است که در بین همه بلاگرها فقط زورم به شما می‌رسد یا دلیل دیگری نیز دارد، به هرحال زیاده عرضی نیست.از قول من به بستگان دور و نزدیک سلام برسانید و آیدا را دیده‌بوسی بفرمایید. غلامعلی و عباس هم سلام می‌رسانند.
سی‌ام محرام‌الحرام سنه

۱۴ نظر درباره “برسد به دست خواهر دلواپس ما….” داده شده است.

  1. آشپزباشی گفت :

    می‌گم حالا این درسته که بنده از سر کنجکاوی و فضولی هی “باتلاق” سرچ کنم؟ ;-)

    شوخی کردم که سرکار عالی یه لبخند بزنید. زدید؟ خوب اگر زدید که دیگه هیچ. هم تعرفه را می‌دانید و هم شماره حساب را دارید. بنده هم بروم که از بقیه عقب افتادم. بعد از اقیانوس و صحرا و دشت و دمن، قافله‌ی ما رسیده پای کوه. ما هم که کماکان به جاده وفادار، علی‌رغم سوءشهرتی که گردنه‌های این کوه دارد، توکلت علی الله داریم می رویم بالا… این ها را گفتم که اگر یک در هزار دلواپسی شما شامل بیماری های روحی غیر قابل علاج هم می‌شود، یک وقت نگران ما نشوید! خوبیم و دعاگو
    :-)

  2. vaje گفت :

    من همیشه از مامانم ایراد میگیرم که چرا انقدر همیشه دلواپس و نگرانه که خودشو الکی پیر میکنه و …… اما راستش همیشه از اینکه یکی هست اگه ۵ دقیقه دیر کنم حواسش هست و دلش شور میرزنه بگی نگی ته دلم حال میکنم الان که نوشته ی تورو خوندم با خودم گفتم کاش یه خواهر داشتم با مامانم دوتایی دلشون واسم شور میزد ! ( کمبود محبت تا کجا آدمو میبره با شاید سایکوتیک مزمن :) ) )

  3. نارنج گفت :

    منم الان می رم باتلاق رو گوگل می کنم.

  4. سایه گفت :

    خودم باتلاق رو سرچ کردم به جایی نرسیدم. این خواهرمون اگر صلاح بدونن خودشون می یان کامنت می گذارن، لینک می شن، رفقای ما رو از سردرگمی نجات می دن!!

  5. علیرضا گفت :

    ..همه چی به کنار”این خواهرمون” منو یاد کمیته هایی قدیم می اندازه”این خواهرمون با شما چه نسبتی دارن؟”!

  6. رضا گفت :

    فکر می کنم چرایی مهاجرت تقریبا واسه بیشتر ماها بدیهیه. زیاد بهش گیر دادن در نهایت منجر به یه احساس درجازدگی و ماندن در گذشته می ده. در ضمن آدم باید هزینه های انتخابی که میکنه رو بده.

    حاشیه مهم : یهو یادم افتاد که شاید قرنهاست اینجا کامنت نگذاشتم (آخ که یاد آن خاله بازیهای وبلاگی به خیر!) به عنوان کسی که وبلاگت رو از همون دوران ماقبل تاریخ می خوند، اگه جسارت نباشه می خوام بگم که بلوغ این نوشته ها با اون اولی ها قابل مقایسه نیست. اینو به عنوان یه خواننده می گم، حالا تو اگه فقط درصدی از این تغییر رو در زندگی واقعیت هم احساس می کنی، یعنی اینکه ول دان و خواهران و برادران نگران نباشند!

  7. پانته‌آ گفت :

    سایه عزیز!
    حتماً همینطوره که تو نه حال منی، نه آینده من، و نه حتا آینه من. اینکه من فکر می‌کنم شبیه تو هستم، دست‌کم با برداشت از نوشته‌هات، رو هم نباید زیاد جدی بگیرم، چون من هیچ‌وقت شجاع‌تر نیستم و نخواهم شد؛ پس این فقط حکم یه مرهم رو داره برای آرزوهایی که شاید می‌تونست برآورده بشه و نشد.
    حقوق استفاده از اون مطلب رو کلاً به تو واگذار می‌کنم! اگر فشار زیاد شد حال چانه‌زنی نداشتی برای تنویر افکار عمومی و ارضای برخی احساسات خوانندگان متنش رو بذار. باز کردن ایمیل در ایران و فحش خوردن یا شنیدن این‌که وبلاگ خوبی دارم و مایل به تقابل لینک‌ام، با این سرعت‌های خفن خیلی لذت‌بخش نیست.
    سایه‌ات مستدام و تلاشت برای شاد بودن بادوام.

  8. yasaman گفت :

    دوست عزیزم چقدر ساده و صمیمی نوشتی بهت غبطه خوردم که دلنگران کسی نیستی برعکس تو منم.!!! گاهی انقدردلنگرانی های دیگراونو دارم که خودم فراموش میشم!

  9. آیدا گفت :

    نوشته ات عالی بود
    چقدر خوب غیر مقرضانه بود. چقدر با گارد باز. خیلی خوب بود. چقدر خوب بود همه عادت می کردیم انقدر قبلا از دست به قلم شدن و فریاد زدن آرام فکر کنیم. همانطور که تو کردی. گوش کردی و فکر کردی . خودت را جای نویسنده گذاشتی و حق دادی و ارام نظرت را نوشتی.
    لطفن زندگیت را ثبت کن… من هم می فهمه توصیه در کار نیست ما برای نصیحت کردن و فرمول دادن نیست که می نویسیم. مخصوحن با شناختی که من از تو دارم که آنقدر آزاده های که بقول خودت هیچکس را در باتلاق نمی بینی که بخواهی راه حل برایش بگذاری.
    خیلی نوشته ات را دوست داشتم ..
    آیدا

  10. سامان گفت :

    ! WoW

  11. mehdi گفت :

    از اون نوشته های اریجینال خودت بودا خانوم سادگی :) من که خیلی خوشم اومد

  12. از زندگی گفت :

    سلام سایه جان، من از این که کسی به آنچه بهش معتقده عمل کنه خوشحال می شم. مهم اینه که راهش رو خودش انتخاب کرده باشه. از این قسمت یادداشت تون هم خیلی خوشم اومد:
    بعضی‌ها خوشحال‌تر و آرام ترند. تلاش من این است که جزو آن دسته باشم. به همین سادگی.

  13. khazan گفت :

    خوش به حالت که تو هیچ باتلاقی نبودی. جدا خوش به حالت. اما من واقعا از این قسمت خیلی خوشم اومد…..نمی دونم چرا .ما زن‌‌ها نصف عمرمان به بیرون آمدن از باتلاق می‌گذرد و نصف دیگرش به اثبات این رهایی به دیگران. این‌گونه است که تا ما پای‌کوبی می‌کنیم مردان رسیده‌اند

  14. فرزین تهرانی گفت :

    دلم گرفت که ما آدمها به جه جیزهائی اهمیت میدهیم وبه جه جیزهائی نه ؟

نظر بدهید