روزمره های خیلی برفی

۱٫ گاهی خواب می‌بینم دارم توی کوچه‌ی پشت تئاتر شهر پارک می‌کنم، یا مثلن پیاده از پارک وی می‌روم تجریش، یا سر چهارراه سعادت آباد پشت چراغ‌قرمز دارم اس‌ام‌اس چک می‌کنم، یا پیاده شده‌ام  از هات چاکلت، میلک شیک بخرم!
هنوز هم مطمئنم که نقطه‌نقطه‌ی تهران جان می‌دهد برای عاشقیت!! هنوز هم تصویرهایش را دوست دارم، با این همه به خودم یاد داده‌ام که تهران همان‌قدر شهر من است که تورنتو، که شاید یک روزگاری پاریس. به همان روشنی هم می‌دانم که کجاها هیچ‌وقت شهر من نیستند و نبودند.

۲٫ صبح های دوشنبه بدترین زمان هفته است. فاصله‌ی دوش تا اتاق خواب هم طولانی‌ترین فاصله‌ی روی زمین است. دوش را که باز می‌کنم، به خودم می‌گویم” بین این آدمی که زیردوش دارد به زمین و زمان غر می‌زند، تا آن آدمی که پشت میز کارش می‌نشیند و با لبخند و بی‌ غرولند شروع می‌کند به کار کردن، ۴۵ دقیقه بیشتر فاصله نیست.” من چه‌طور توی این ۴۵ دقیقه از این آدم به آن آدم تغییر شکل می‌دهم؟ من چرا نمی‌توانم همه‌ی روز همان آدم هشت ساعت محل کار باشم؟

۳٫ یک روز صبح که بیدار شدم، دیدم یادم نمی‌آید که آخرین بار کی با تو حرف زدم یا به‌ چه خاطر داد زدم یا ایمیلی را که دیلیت کردم محتوایش اصلا چه بود. بخشیده بودم. خودم را. تو را. به همین سادگی.

۴- یک روزگاری، مثلا چهارسال پیش، با نگرانی به نسرین می‌گفتم:”چرا دیگر دوست دختر ندارم؟ یکی که جیک و بیک هم را بدانیم و با هم بخندیم؟”. شمشیر را گرفته بودم سمت خودم که لابد با این همه ادعای فمینیستی زن‌ها را قبول ندارم. نسرین گفت :”نه بابا، خیلی ساده است، دخترهای دور و برت اشتباهی هستند”. راست بود. من به داستان بچه‌دار شدن فرنوش و صیغه‌ی محرمیت ملیکا و مهمانی شام مادرشوهر نیلوفر و خواستگارهای پریسا و جهیزیه‌ی نازنین گوش می‌کردم و ساکت سر تکان می‌دادم و نشسته بودم به انتظار روزی که من هم مثل آنها تغییر شکل بدهم و بزرگ شوم و نصیحت کنم.
امروز نشستم پیغام‌های تلفنم را پاک کنم. دو تا پیغام داشتم که از یکشنبه‌ی پیش نگهشان داشته بودم. اولی مال آیدا بود.” من مریضم. همین!” دومی نازلی بود:”الو، دلم تنگ شده!”.
فکر کردم که این‌ها کوتاه‌ترین و بهترین پیغام‌های روی زمین هستند. درست مثل ایمیل‌های کوتاه نگار و مریم که صبح‌ها می‌گیرم، یا همه‌ی تلفن‌ها و قرارمدارهای عصرها و شنبه یکشنبه ها که خود خود زندگی هستند و یادم می‌اندازند که دوران دوست پیدا کردن من به سر نرسیده. از شر آدم‌های اشتباهی خلاص شده‌ام. خدا را شکر!!!

۱۸ نظر درباره “روزمره های خیلی برفی” داده شده است.

  1. مریم گلی گفت :

    من این ها رو خوندم خوشحال شدم. انقدر که دلم خواست بغلت کنم. همین.
    به آیدا هم خیلی سلام منو برسون و احوالشو بپرس. بهش بگو گت ول سون. نشنوم مریض بشه دیگه!

  2. نق نقو گفت :

    به توان دو
    خداراشکرآخری رو میگم

  3. Once Again گفت :

    اون قسمت خواب دیدنش رو شدیدن حدت می کنم. حالا بذار یه مدت بگذره بعد خواب می بینی که مثلن با آدمهای اینجا یه جایی تو تهران هستی و انگلیسی هم صحبت می کنین و بعد وسط خواب به خودت می گی اینها رو که من ایران بودم نمی شناختم و اینها. خلاصه مثل این فیلمها خط زمان و پیوستگی مکان و اینها می شکنه و کلی هم وقایع سوررئالیستی می شه.

    در مورد چهار هم والا من حسودی می کنم.کلی حسرت پیغام_ کوتاه_از_ته_دل_برآمده_ بر_دل-نشین دارم این روزها!

  4. mehdi گفت :

    khoda ro shokr:)

  5. سرزمین رویایی گفت :

    منم صبح ها که از خواب بیدار می‌شم خیلی اخلاق سگی دارم. اینو مامانم می‌گه.
    همه سعی می کنن دور بشن و باهام حرف نزنن. تا یک ساعت بعد. کم‌کم زنده می‌شم.
    کلن اهل شبم. یعنی شب‌ها از ساعت ۹ بگو بخند و شوخی‌هام تازه شروع می‌شه.

  6. negar گفت :

    thanks

  7. Sara گفت :

    فکر کنم اون موقع که از تو فرانسه شروع کرده بودی به نوشثن برا اولین بار وبلاگتو خوندم. اون موقع تازه کانادا اومده بودم و درست نمی فهمیدم اوضاع از چه قراره… و نوشته های تو جزو معدود چیزای قابل فهم برام بود… الان دلم یهو خواس اینو بدونی!

  8. Daisy گفت :

    Good for you,,, I’m still looking for those friends desperately

  9. میثم گفت :

    من همین جمعه ماشین‌ام را کوچه پس‌کوچه‌های پشت تئاتر شهر پارک کرده‌ام، خدا می‌داند پس چرا دل‌تنگ می‌شوم نوشته‌تان را که می‌خوانم،

  10. پرستو گفت :

    و اگه یه وقت پی بردی که اکثر دور و بری ها اشتباهند اونوقت چی ؟

  11. sibil گفت :

    سلام خانم مهندس،
    الهی من قربونتون برم. اینقده این روز ها به فکرتون هستم که نگو! چند روز پیش از مقابل بازار جوراب فروش ها رد می شدم، همش فکر اون پاهای خوش تراش شما بودم که وای چقدر تو این جوراب ها محشر می شد. یک جوراب با اجازه برات خردیم که امید وارم خوشت بیاد. حالا هروقت فرصت کردی به من یک زنگی بزن، می ترسم زیاد حرف بزنم این پیغام گیر جا نداشته باشه. کوچولو رو خیلی از طرف من ببوس. به آقای مهندس هم خیلی سلام برسون بگو جاشون هفته پیش خیلی خالی بود.
    مواظب خودت باش. گرگ زیاده.
    بیب!

  12. sibil گفت :

    در ضمن این میثم این بالا از این عاشق بی خاصیت هاست قطعاً (پیشاپیش از میثم برای قضاوت معذرت می خواهم). کل این نوشته تورو خونده ساشکول دلش برای دلتنگی تو برای تئاتر شهر قیلی ویلی رفته!

  13. sepehr گفت :

    با مزه بود

  14. علی گفت :

    الان باید اونجا خیلی سرد باشه، نه؟

    آفرین که مطلب تخصصی کامپیوتر نمی نویسید، به قول معروف اینو خوب اومدید.

  15. خانه ما گفت :

    سایه ها بزرگ میشن ،جای من وتو می شینن…

  16. Mehdi گفت :

    این فاصله اتاق تا دوش را که می‌گویی، فاصله من است تا موبایلم که می‌خواهم خاموشش کنم. هزار جور با خودم کلنجار می‌روم که می‌توانی بگیری بخوابی تا ۷ صبح اما دیگه حق نداری تا شب به جون من غر بزنی که “هیچ گهی نشدی الاغ!” بعد خوذم را مجاب می‌کنم به بیدار شدن و مشغول شدن… جریانت فقط برای دوشنبه است و جریان من برای هر روز صبح!

  17. nima گفت :

    تکلیف روزایی که می گذرن ادماش هم
    اشتباهی ان چی می شه؟

  18. اینانا گفت :

    گاهن می شه حذف شد به جای حذف کردن

نظر بدهید