<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	>
<channel>
	<title>Comments on: It&#8217;s all about words&#8230;</title>
	<atom:link href="http://sayeh.nevesht.org/archives/771/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/771</link>
	<description></description>
	<pubDate>Sat, 05 Jul 2008 10:51:09 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.5.1</generator>
		<item>
		<title>By: Anar</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/771#comment-23554</link>
		<dc:creator>Anar</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/archives/771#comment-23554</guid>
		<description>شما هنوز از کسالت زمستانی در نیامدی؟ شک ندارم با اون دوتای دیگه جمع شدین دارین خوش میگذرونید و اینم اینجا همینجور چسبونده شده برای امثال من که زندگی ندارند. این روزها به شدت یاد کنکور دادن افتاده ام...اونوقتها هم همینجور آدم به دور شده بودم.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>شما هنوز از کسالت زمستانی در نیامدی؟ شک ندارم با اون دوتای دیگه جمع شدین دارین خوش میگذرونید و اینم اینجا همینجور چسبونده شده برای امثال من که زندگی ندارند. این روزها به شدت یاد کنکور دادن افتاده ام&#8230;اونوقتها هم همینجور آدم به دور شده بودم.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: انوشه</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/771#comment-23534</link>
		<dc:creator>انوشه</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/archives/771#comment-23534</guid>
		<description>سلام!
وبلاگ قشنگی دارین
می تونم بگم احساستون کاملا شبیه منه
اگه راه حلی یدا کردین لطفا خبرم کنین
ممنون</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام!<br />
وبلاگ قشنگی دارین<br />
می تونم بگم احساستون کاملا شبیه منه<br />
اگه راه حلی یدا کردین لطفا خبرم کنین<br />
ممنون</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: امیر احسان</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/771#comment-23340</link>
		<dc:creator>امیر احسان</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/archives/771#comment-23340</guid>
		<description>سلام ..
دست نوشته هاتون از زندگی روزمره واقعا زیباست ..
صفحه اول وبتون و کامل خوندم ..
خیلی زیبا بود ..
خوش به حالتون با این همه خاطره و مطلب واسه گفتن ..
وقت کردین یه سر بهم بزنین ..
موفق باشین ... .. .</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام ..<br />
دست نوشته هاتون از زندگی روزمره واقعا زیباست ..<br />
صفحه اول وبتون و کامل خوندم ..<br />
خیلی زیبا بود ..<br />
خوش به حالتون با این همه خاطره و مطلب واسه گفتن ..<br />
وقت کردین یه سر بهم بزنین ..<br />
موفق باشین &#8230; .. .</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: بیدقرمز</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/771#comment-23260</link>
		<dc:creator>بیدقرمز</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/archives/771#comment-23260</guid>
		<description>الان که اون گوشه دنیا پوشیده از برفه و خبری از بوی چای و برنج تازه نیست!
وقتی نمی تونی کلمات رو به هم ربط بدی کلمات متقاطع بنویس سعی نکن که حتما جمله اشون کنی. با کاما، نقطه یا خط فاصله از هم جداشون کن.
شاد باشی.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>الان که اون گوشه دنیا پوشیده از برفه و خبری از بوی چای و برنج تازه نیست!<br />
وقتی نمی تونی کلمات رو به هم ربط بدی کلمات متقاطع بنویس سعی نکن که حتما جمله اشون کنی. با کاما، نقطه یا خط فاصله از هم جداشون کن.<br />
شاد باشی.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: manouchehr</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/771#comment-23259</link>
		<dc:creator>manouchehr</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/archives/771#comment-23259</guid>
		<description>من در جنوب بزرگ شده ام کناره های کارون  داغ و تف زده ، اما اگه دست خودم بود هیچ جای دنیا رو باهمون فضای مه زده ی پر از بوی چای برنج و ماهی عوض نمی کردم...ب</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من در جنوب بزرگ شده ام کناره های کارون  داغ و تف زده ، اما اگه دست خودم بود هیچ جای دنیا رو باهمون فضای مه زده ی پر از بوی چای برنج و ماهی عوض نمی کردم&#8230;ب</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: بایرامعلی</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/771#comment-23243</link>
		<dc:creator>بایرامعلی</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/archives/771#comment-23243</guid>
		<description>چند وقت پیش که فیلم پرسپولیس رو می دیدم .مرجان قبل از اومدن با مادر بزرگش رفت کنار خزر و گفت هوایی که هیچ جای دنیا مثلش پیدا نمیشه. اونوقت دقیقا یاد اصطلاح مخلوط بوی برنج و چای افتادم.بدجور دلم گرفت</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چند وقت پیش که فیلم پرسپولیس رو می دیدم .مرجان قبل از اومدن با مادر بزرگش رفت کنار خزر و گفت هوایی که هیچ جای دنیا مثلش پیدا نمیشه. اونوقت دقیقا یاد اصطلاح مخلوط بوی برنج و چای افتادم.بدجور دلم گرفت</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: مریم گلی</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/771#comment-23242</link>
		<dc:creator>مریم گلی</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/archives/771#comment-23242</guid>
		<description>اصلا خواسته زیادی نیست. شاید برای همینه که کار سخت می شه. آدمهای دور و بر همه انتظار چیزهای بزرگ رو دارن، خواسته های زیاد رو. وقتی فقط می خواهی خودت باشی سر تکون می دن و نچ نچ می کنن. 
من هم چند وقت پیش دلم واسه شمال تنگ شد. چون فکر می کنم شمال خیلی ساده است. پیچیدگی نداره. می ری لب دریا, قدم می زنی و تنت رو می سپری به آب. یا آتیش روشن می کنی و چای می خوری. همه چیز ساده و راحته. نه لباس مهمونی. نه تعارف و تکلف. 
می دونی احساس می کنم که اون انرژی که برای خودت بودن باید صرف کنی خیلی خیلی بیشتر از اونیه که واسه یکی دیگه بودن خرج می کنی. همه چیز پیچیده شده</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اصلا خواسته زیادی نیست. شاید برای همینه که کار سخت می شه. آدمهای دور و بر همه انتظار چیزهای بزرگ رو دارن، خواسته های زیاد رو. وقتی فقط می خواهی خودت باشی سر تکون می دن و نچ نچ می کنن.<br />
من هم چند وقت پیش دلم واسه شمال تنگ شد. چون فکر می کنم شمال خیلی ساده است. پیچیدگی نداره. می ری لب دریا, قدم می زنی و تنت رو می سپری به آب. یا آتیش روشن می کنی و چای می خوری. همه چیز ساده و راحته. نه لباس مهمونی. نه تعارف و تکلف.<br />
می دونی احساس می کنم که اون انرژی که برای خودت بودن باید صرف کنی خیلی خیلی بیشتر از اونیه که واسه یکی دیگه بودن خرج می کنی. همه چیز پیچیده شده</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: سایه</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/771#comment-23240</link>
		<dc:creator>سایه</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/archives/771#comment-23240</guid>
		<description>آیدا،
سیاست داشتن به بزرگ شدن ربط ندارد. من از سیاستی که باید به خرج بدهی و بعد بنشینی تا نتیجه بگیری متنفرم. می خواهم خودم باشم. خواسته ی زیادی است؟</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>آیدا،<br />
سیاست داشتن به بزرگ شدن ربط ندارد. من از سیاستی که باید به خرج بدهی و بعد بنشینی تا نتیجه بگیری متنفرم. می خواهم خودم باشم. خواسته ی زیادی است؟</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: مهدی</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/771#comment-23237</link>
		<dc:creator>مهدی</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/archives/771#comment-23237</guid>
		<description>:)</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> <img src='http://sayeh.nevesht.org/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /></p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: آیدا</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/771#comment-23236</link>
		<dc:creator>آیدا</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/archives/771#comment-23236</guid>
		<description>ماخیلی بزرگ شده ابم... آدمهای دورمان پیچیده تر شده اند. نوشته آخر نادر را می خواندم. دلم برای خودم در ده سالگی نتگ شد. نوشته تو هم همین حس را داد. امروز دوست خیلی قدیمی من از ایران زنگ زد و درد دل کرد.. و من هرچه گفتم که "این کار را بکن" گفت آیدا تو سیاست نداری... دوستم کی این همه بزرگ شد؟</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ماخیلی بزرگ شده ابم&#8230; آدمهای دورمان پیچیده تر شده اند. نوشته آخر نادر را می خواندم. دلم برای خودم در ده سالگی نتگ شد. نوشته تو هم همین حس را داد. امروز دوست خیلی قدیمی من از ایران زنگ زد و درد دل کرد.. و من هرچه گفتم که &#8220;این کار را بکن&#8221; گفت آیدا تو سیاست نداری&#8230; دوستم کی این همه بزرگ شد؟</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>
