It’s all about words…
یک وقتهایی پر از کلمه هستم وکلمهها را نمیتوانم به هم ربط بدهم. دریغ از این که بتوانم یک عبارت معنیدار سرهم کنم!
بعضی وقتها رج میزنم. یعنی اگر کسی دم دستم باشد، شروع میکنم به بافتن از زمین و آسمان. بعد آن کلمهها را هم لابهلای حرفهایم میآورم. بارم سبک میشود.
بعضی وقتها هم میروم شنا میکنم، انگار با آب یکی میشوم و از کلمه خالی…
امشب انگار فرق میکند. حرف زدهام، شنا کردهام، کلمهها همانجا هستند. معلق در ذهن من…
برای ثبت در زمان، چون که باز همان موقع از سال است که من تحت تاثیر کسالت زمستانی کارهای عجیب غریب میکنم:
یک وقتهایی در زندگی،وسط یک راه، به خودت نهیب میزنی “برگرد، از همینجا، یک سال دیگر، دو سال دیگر، ده سال دیگر، افسوس این لحظهای را میخوری که میتوانستی برگردی و برنگشتی. “
پس نوشت بی ربط : امشب دل تنگ شمال شده ام. دلتنگ مخلوط بوی برنج و چای که فقط مخصوص همان گوشه ی دنیاست.
January 6th, 2008 at 11:55 pm
ماخیلی بزرگ شده ابم… آدمهای دورمان پیچیده تر شده اند. نوشته آخر نادر را می خواندم. دلم برای خودم در ده سالگی نتگ شد. نوشته تو هم همین حس را داد. امروز دوست خیلی قدیمی من از ایران زنگ زد و درد دل کرد.. و من هرچه گفتم که “این کار را بکن” گفت آیدا تو سیاست نداری… دوستم کی این همه بزرگ شد؟
January 7th, 2008 at 12:07 am
January 7th, 2008 at 1:02 am
آیدا،
سیاست داشتن به بزرگ شدن ربط ندارد. من از سیاستی که باید به خرج بدهی و بعد بنشینی تا نتیجه بگیری متنفرم. می خواهم خودم باشم. خواسته ی زیادی است؟
January 7th, 2008 at 1:09 am
اصلا خواسته زیادی نیست. شاید برای همینه که کار سخت می شه. آدمهای دور و بر همه انتظار چیزهای بزرگ رو دارن، خواسته های زیاد رو. وقتی فقط می خواهی خودت باشی سر تکون می دن و نچ نچ می کنن.
من هم چند وقت پیش دلم واسه شمال تنگ شد. چون فکر می کنم شمال خیلی ساده است. پیچیدگی نداره. می ری لب دریا, قدم می زنی و تنت رو می سپری به آب. یا آتیش روشن می کنی و چای می خوری. همه چیز ساده و راحته. نه لباس مهمونی. نه تعارف و تکلف.
می دونی احساس می کنم که اون انرژی که برای خودت بودن باید صرف کنی خیلی خیلی بیشتر از اونیه که واسه یکی دیگه بودن خرج می کنی. همه چیز پیچیده شده
January 7th, 2008 at 3:15 am
چند وقت پیش که فیلم پرسپولیس رو می دیدم .مرجان قبل از اومدن با مادر بزرگش رفت کنار خزر و گفت هوایی که هیچ جای دنیا مثلش پیدا نمیشه. اونوقت دقیقا یاد اصطلاح مخلوط بوی برنج و چای افتادم.بدجور دلم گرفت
January 7th, 2008 at 2:56 pm
من در جنوب بزرگ شده ام کناره های کارون داغ و تف زده ، اما اگه دست خودم بود هیچ جای دنیا رو باهمون فضای مه زده ی پر از بوی چای برنج و ماهی عوض نمی کردم…ب
January 7th, 2008 at 2:57 pm
الان که اون گوشه دنیا پوشیده از برفه و خبری از بوی چای و برنج تازه نیست!
وقتی نمی تونی کلمات رو به هم ربط بدی کلمات متقاطع بنویس سعی نکن که حتما جمله اشون کنی. با کاما، نقطه یا خط فاصله از هم جداشون کن.
شاد باشی.
January 8th, 2008 at 9:32 pm
سلام ..
دست نوشته هاتون از زندگی روزمره واقعا زیباست ..
صفحه اول وبتون و کامل خوندم ..
خیلی زیبا بود ..
خوش به حالتون با این همه خاطره و مطلب واسه گفتن ..
وقت کردین یه سر بهم بزنین ..
موفق باشین … .. .
January 11th, 2008 at 12:55 pm
سلام!
وبلاگ قشنگی دارین
می تونم بگم احساستون کاملا شبیه منه
اگه راه حلی یدا کردین لطفا خبرم کنین
ممنون
January 11th, 2008 at 8:29 pm
شما هنوز از کسالت زمستانی در نیامدی؟ شک ندارم با اون دوتای دیگه جمع شدین دارین خوش میگذرونید و اینم اینجا همینجور چسبونده شده برای امثال من که زندگی ندارند. این روزها به شدت یاد کنکور دادن افتاده ام…اونوقتها هم همینجور آدم به دور شده بودم.