جیسون

“جیسون” رفته با”اقبال” گپ بزند؛ “اقبال” دو روزی است که از وطنش برگشته کانادا. از اتاق “اقبال” که بر‌می‌گردد، می‌گوید یک خبر جالب دارد. بعد مکالمه‌اش با اقبال را کلمه به کلمه برایم تکرار می‌کند.

“بهش گفتم:”هی، متاهل برگشتی؟ با یه زن؟” گفت:” الان که با من نیومده. ولی عکسشو می‌تونم بهتون نشون بدم”. بهش گفتم:”هی مرد، من داشتم شوخی می‌کردم. تو واقعن تو این یه ماه زن گرفتی؟!!!” گفت:”آره” و عکسشو نشون داد.
پرسیدم:”خوب، ببینم این که دخترخاله(دخترعمو)ی تو نیست؟”. ” چرا هست. قرار بوده زن برادرم بشه. برادرم نتونسته برگرده وطن باهاش ازدواج کنه. کارش جور نشده. من که رفتم، بهم گفتند که من با دختره ازدواج کنم.

حالا “جیسون” با چشم‌های آبی‌اش به من نگاه می‌کند، لابد منتظر است از تعجب جیغ بزنم که نمی‌زنم. خوب، متعجب نیستم. داستان ازدواج‌های تنظیم‌شده‌ی یک ماهه یا ازدواج‌های فامیلی، برای من غریبه نیست. داستان ازدواج با نامزد برادر هم همین‌طور. من با مفاهیمی مثل”آبروی خانواده” و ” اسم گذاشتن روی دختر مردم” هم اصلا ناآشنا نیستم. منتها توضیح‌ این‌ها برای جیسون کمی سخت است. فقط به این بسنده می‌کنم:”هر کشوری رسوم خودش را دارد”.
جیسون عصبانی می‌شود:” اقبال اینجا بزرگ شده، با ما ناهار می‌خورد، با ما می‌آید بار، با ما هاکی نگاه می‌کند.” می‌گویم:” تو از طرز فکر اقبال یا خانواده‌ی اقبال هیچ‌ چیز نمی‌دانی.”
می‌گوید:”من یک چیز را می‌دانم. این نرمال نیست. این کار غیر‌طبیعی است!!”

“جیسون” می‌خواهد که من قبول کنم که او نرمال است و”اقبال” نیست. به زندگی “جیسون” فکر می‌کنم. نیم ساعت رانند‌ه‌گی تا محل کار، قهوه‌ی ساعت ده، ناهار سالم ساعت ۱۲، چای ساعت سه، کلکسیون چای گیاهی‌اش، ساکسیفون‌اش، کلکسیون فیلم‌اش و اسنوموبیل‌اش. به وقت‌هایی که جنتلمن است و جلوتر می‌دود که در را باز کند و تذکر می‌دهد که “مواظب پله‌ها باش لطفا”. به وقت‌هایی که مست می‌شود و ناگهان حرف‌های عجیبی در مورد دخترهای محل کار می‌زند. به این که لابد امشب هم یک آبجو به سلامتی زندگی‌ خودش باز می‌کند و با خودش می‌گوید:”آه، اقبال بدبخت است، بدبخت!”

سر راه خانه رفتن راهم را کج می‌کنم به طرف اتاق “اقبال” که یک تبریکی بگویم. راست است که من هیچ‌وقت زیر بار ازدواج از پیش تنظیم‌شده نمی‌روم یا زندگی‌ام را به خاطر حرف مردم عوض نمی کنم، ولی از زندگی “اقبال” همان‌قدر دورم که از زندگی “جیسون”. حتی نمی‌توانم بگویم که کدام‌‌شان خوشبخت‌تر یا کدام‌شان نرمال‌تر است.

۱۶ نظر درباره “جیسون” داده شده است.

  1. چندگانه گفت :

    چه خوب که نتیجه نگرفتی حتما جیسون خوشبخت تره و حتما اقبال بدبخت. چه خوب که راحت زیر بار مرزها نمی ری :)

  2. anar گفت :

    راستش خوشم اومد از اقبال که راستش رو گفته و از نظر جیسون نترسیده.

  3. مهدی گفت :

    آره خب . خیلی نسبیه این خوشبختی یا همین نرمال بودن . اما کم کم داره یه شکل میشه نرم آدما . فکرشو بکن ۵۰ سال پیش چند تا از خانومای ما مثل تو فکر می کردن ؟ شاید هنوز خیلی مونده . نمیدونم

  4. negar گفت :

    poor girl!!!

  5. دیو گفت :

    خوشبخت نیستند….اما اقبال بدبخت تره و دختره که با اقبال ازدواج کرده از اونهم بدبخت تر…نوه هاشون شاید بتونن راحت باشند
    هر چقدر هم که منصف باشیم نباید فراموش کنیم که چی اشتباهه…و بالاخره یکروز باید درست بشه…امیدوارم اونروز زودتر برسه که همه آدمها آزاد از هر اجباری بتونند زندگی کنند… چه اجبار جامعه مدرن صنعتی …چه اجبار متهجرانه جامعه مذهبی…چه اجبار جامعه بلاتکلیف ایرانی

  6. مردی... گفت :

    گمانم تمام دعوا سر همون نرم و نرمال و نرمالایز کردنه. خانواده آقای اقبال ایشون را در فرهنگ خودش نرمالایز کرده. جیسون هم دوست داره اون را در جامعه خودش نرمالایز کنه.

  7. علیرضا گفت :

    حمایتت می کنیم

  8. خانوم شانن گفت :

    بیچاره دخترا … همیشه قربانی میشن

  9. Sara گفت :

    lol… Jason is the luckiest one

  10. BaHaar گفت :

    شاید موضوع ساده تر از این حرفها باشه . اقبال دختره رو دیده با هم صحبت کردند هر دو از هم شدیدا خوششون اومده و تصمیم به زندکی مشترک کرفتند . بدون اینکه الزاما این وسط کسی بدبخت شده باشه.

  11. saman گفت :

    ایول میبینم که گوشات مخملی شدن ;)
    آره بنظر منم نمیشه گفت اقبال بدبخته . باید از خودش پرسید . اگه احساس خوشبختی میکنه حتما خوشبخته دیگه!
    سلام مارو به آقا جیسون برسون;)

  12. Fairy گفت :

    چقدر خوب بود انسانها همه یاد می گرفتند راجع به دیگران و شرایط اونها قضاوت نکنند( مثل شما). هیچ کس نمی تونه درک درستی از شرایطی که توش نیست داشته باشه. البته ما حتا اگه زیر بار موردی که گفتی نریم, با این فرهنگ زیاد ناآشنا هم نیستیم, شاید همینه که بیشتر می تونیم اقبال رو درک کنیم.

  13. Zizi گفت :

    I am so happy that you didn’t judge them, none of them:)

  14. sh.kh گفت :

    Gamanam har kodom dar ghamoose khodeshon khoshbakhtan v kash ino bedonan:)

  15. Elize گفت :

    از ابراز لطف شما کلی مچکریم خانوم:* بسی مشعوف شدیم! D: بوس!

  16. eghbal گفت :

    اااا… اقبال . یکی هم اسم من پیدا شد . خدا حفظش کند

نظر بدهید