خیال باف در بوران
هر روز صبح که دارم میروم سر کار و مطابق معمول یک قدری هم دیرم شده، با یک منظرهی متمدنانه روبرو میشوم: یک نفر توی پیادهرو ایستاده، یک تابلوی ایست دستش گرفته، و هر سی ثانیه یک بار که یک بچهی فسقلی کولهپشتی به دوش از راه میرسد، تابلو را بالا می گیرد و راه ماشینها را بند میآورد که بچهی مربوطه به صحت و سلامت از خیابان رد شود و بدود توی مدرسه.
بعضی روزها که باد و باران و تگرگ و…در کار است، این بندهی خدا یک بارانی بلند نارنجی میپوشد که دور از جان شما به تنش گریه میکند. تا اینجای کار اشکالی ندارد، شغل است دیگر…. لابد برای مدرسه کار میکند یا چیزی شبیه این. مسئله اینجاست که چند روز پیش با زل زدن توی صورتش متوجه شدم که سرخپوست است و از همان لحظه شروع کردم به خیالبافی.
این که میشد چند صد سال پیش باشد و این آقا اسمش باشد” نشسته بر اسب” یا ” دونده با تبر” . رییس قبیله هم باشد و از این چپقهای بزرگ داشته باشد و یک عالم پر هم روی سرش. برو بیا و جلال و جبروت و شکار بوفالو و اسب سواری. خلاص از دلبستگی به مال دنیا، خوشبخت به خاطر بیارزش دانستن زمین و ملک و هر چه که وصلش کند به خاک
.
حتما حال و روزش ازالان که این لباس نارنجی بیریخت را پوشیده و این تابلوی ایست مسخره را دستش گرفته، بهتر بود. نبود؟
سوالهای فلسفی من اینها هستند.
۱) آیا تمدن یا مدرنیته یا هر چیزی که علمای علوم انسانی میگویند، به درد سرخپوست مزبور خورده است؟
۲) برای خوشبخت شدن سرخپوست، باید او را دست کم سیصد سال به عقب برگردانیم. منطق حکم میکند که اگر او سیصد سال به عقب برگردد، من هم باید با او به عقب برگردم و به اندازهی سیصد هزارسال بدبخت شوم. حالاچهکار کنم؟
آذر ۱۰م, ۱۳۸۶ at ۳:۴۷ ق.ظ
I always thought they are volunteers!
آذر ۱۰م, ۱۳۸۶ at ۴:۵۸ ق.ظ
فکر میکنم اگر قبل از ورود سفید پوستان به امریکا را در نظر بگیریم حرف شما درست است. اما بعد اینکه سفید پوستها در امریکا زیاد شدند و این سرخپوستهای بیچاره را قتل عام کردند اینها دیگر روز خوش ندیدند. و برای همین هم می شود بگوییم الان وضعشان بهتر است. لااقل امنیت جانی دارند.
آذر ۱۰م, ۱۳۸۶ at ۵:۲۱ ق.ظ
تنها علاج این بیماری این است که صبحها انسان مثل بچهی آدم! سرش را بیاندازد پایین و گرفتاریهای خودش بیاندیشد و بیخود چشمش این طرف و آن طرف پرسه نزند و به کار مردم کار نداشته باشد و آسه برود و حتیالمقدور آسه هم برگردد و به این ترتیب خیالبافی هایش در حد شیوههای احتراز از گربه و این قبیل موجودات محدود بماند.
استفاده از عینک دودی تیره، سایز ایکس لارژ برای روزهای بورانی، بارانی، آفتابی، برفی، و نیمه ابری نقش مهمی در بهبود بیمار ایفا خواهد کرد. به حق اولیاء و انبیاء
آذر ۱۰م, ۱۳۸۶ at ۵:۵۸ ق.ظ
میگم اون “دونده با تبر” باز یه چیزی اگرچه که کار خطرناکی میکرده و به هیچ وجه انسان نباید وقتی شی برنده و تیز در دست دارد بدود چون هر لحظه امکان دارد روی برف و یخ لیز بخورد و کار دست خودش بدهد. اما “نشسته بر اسب” قطعاً یا پدر و مادر بیذوقی داشته یا خیلی عیاسقلیخانی عمل کردهاند. آخه معمولاً وقتی “بچه” کار کم و بیش خارقالعاده و یا بهر صورت “قابل ذکر”ی صورت بده در انتخاب اسمش موثره. مثلاٌ آن بنده خدائی که این همه دخترهای خوشگل قبیله را بگذارد و برود با گرگها برقصد (که خرق عادت است) اسمش میشود رقصنده با گرگ!
حالا این یعنی تنها هنرش همین بوده که روی اسب بنشیند؟ یعنی کاری که همهی سرخپوستها از ششماهگی به بعد انجام میدهند؟ حالا باز اگر چمباتمه بر اسب، ایستاده روی اسب، درازکش بر اسب بود یاز یه حرفی. “نشسته بر اسب”!!؟ ای حیف اون اسب که یه همچین شازدهای روش بشینه!
….
ما امروز صبحانه تخم کفتر میل کردهایم! محض مزید استحضار عرض شد.
آذر ۱۰م, ۱۳۸۶ at ۶:۱۵ ق.ظ
من راستش فکر نمی کنم هیچ جا سرخپوستها قتل عام شده باشند( مگر توی جنگ)….البته اراضی شون ازشون گرفته شده ( و خیلی وقتها خریده شده)و اگر حمله کردن خب بهشونم حمله شده….در عین حال امید به زندگی سرخپوستهای قدیم از سرخپوستهای جدید کمتر بوده خدمات درمانی رایگان دارند و غیره ( حداقل توی کانادا)
کلن فکر می کنم سرخپوستهای کانادا وضعشون بد نباشه…اگر بحثو فلسفی و بوفالویی نکنیم
من بشخصه وقتی به مساله حموم رفتن رئیس بزرگ فکر می کنم ترجیح می دم جای سرخپوستهای مدرن باشم!
آذر ۱۰م, ۱۳۸۶ at ۹:۰۰ ق.ظ
crossing Guard اسم اینهاست و اکثرا هم بازنشستگانی هستند که در سن پیری و برای رفع بیکاری وتنها برای کمک به ایمنی شهر و عبور و مرور بچه های مدرسه با حقوق بسیار ناچیزی درزمستان و در سوز و سرما و در زیر برف و باران شدید سر چهار راه ها میایستند و کار میکنند. این کاری هست که متاسفانه اکثر مردم آن را کاری کم در آمد و سطح پایین و عار میدانند و از آن پرهیز میکنند. به جای نوشتن : ( حتما حال و روزش ازالان که این لباس نارنجی بیریخت را پوشیده و این تابلوی ایست مسخره را دستش گرفته) ، برای مسخره کردن آنها و خنداندن بقیه و یا تجزیه و تحلیل تمدن دیرینه سرخ پوستی که حتی هنوز از ریشه تاریخی آن آگاه نیستیم شاید بهتر باشد بجای اینکه چشمانمان را ببندیم و خیالبافی کنیم چشممان را بیشتر باز کنیم و یک نگاهی به دور و بر خودمان بیاندازیم وشاید اگر دست از مسخره کردن مردم برداریم دیگر احتیاجی نباشد که نگران سیصد سال به عقب برگشتن و مثل ( آنها) بدبخت شدن باشیم.
آذر ۱۰م, ۱۳۸۶ at ۱۱:۵۸ ق.ظ
جناب علی آقا،
شما چرا این قدر عصبانی هستید؟ درست نخوانده اید و متوجه نشده اید که منظور من مسخره کردن کسی نیست.
در ضمن درست فهمیده اید. من از ریشه تاریخی تمدن سرخپوستی آگاه نیستم. به همین دلیل تحلیل و تجزیه نکرده ام. چیز دیگری نوشته ام. حیف که بد فهمیده اید.
آذر ۱۰م, ۱۳۸۶ at ۱:۱۹ ب.ظ
I don’t want to say that aboriginals have a good life or …, but just want to say these people are usually volunteer, you can see hundreds of them in Oakville. they are retired people who can’t stay home and do nothing.
آذر ۱۰م, ۱۳۸۶ at ۲:۳۲ ب.ظ
یک بار با یکی از آن سرخ پوستها بشین و صحبت کن فکر کنم بیشتر از آن قدری که ۳۰۰ سال پیش شاد بوده، خوشحال بشه.
آذر ۱۰م, ۱۳۸۶ at ۷:۱۰ ب.ظ
نگار جان این آقا البته جوان بود، ولی حتما می تواند داوطلب باشد یا هر چیز دیگر. منظور من این نبوده که شغل بدی دارد و یا فقیر است یا…منظورم اصلا مفاهیم اقتصادی یا اجتماعی نیست.
هیبتش با لباس نارنجی من را به این فکر انداخت که آن سر و شکل خوب تر است و یک نشانی از آزادگی دارد. وضعیت سرخ پوست ها در آمریکای شمالی بحث خیلی مفصلی دارد که کار من نیست.
آذر ۱۱م, ۱۳۸۶ at ۱:۳۹ ق.ظ
۱- “بی بی” بودن، سرخپوست ۳۰۰ سال پیش بودن، عهد ناصرالدینشاه زندگی کردن یا در اعماق جنگل دور از مدرنیته بودن فقط برای چند روز خوب است و نهایتا همان سرخپوست را به همان محل قبلی حتی در آن لباس نارنجی میفرستد. خوشبختی ذاتی است و از طرف شخص تعریف میشود. کسی ندیدم که از این زندگی مدرن بدش بیاید و آدم نرمالی باشد. با رعایت فرضیه تکامل این قضایا به راحتی هضم میشود.
۲- تاریخ در این سوال درست رعایت نشده. قبل از انقلاب ۱۹۶۸ فرانسه، حتی در فرانسه هم دختر و پسر نمیتوانستند براحتی با هم باشند!! یعنی ۴۰ سال پیش!! سایههای عهد آقا محمدخان هم فکر میکردند که اگر به عهد صفاریان برگردند چه بدبختانی خواهند شد!
ولی…ولی…ولی… من نمیدانم که امروز مردم ایران چرا اینقدر سرعتشان کم شده و حاضر نیستند که با مردم جهان همپا شوند؟ بقول کاندولیزا “اینها در جهت عکس پیشرفت گام برمیدارند.”!
آذر ۱۱م, ۱۳۸۶ at ۲:۲۴ ق.ظ
I agree with Kathy, because I have lived in Calgary for 3 years , a place which has aborginials more than any other big city in Canada. I have also visited all the reserved sacred places of aboriginals in alberta, I have participated in their cermonys and have friends who are aborginals. Most of them have second class jobs. Their compability to adopt with modern society is low. Many of them are homeless, live with mental problems and are drug addicted. I don’t think so that they are happy of their current situation.
آذر ۱۱م, ۱۳۸۶ at ۲:۵۳ ق.ظ
۱) کاش از خودش می پرسیدی
۲) حالا بیا فکر کنیم به اینکه تو رو سیصد سال بفرستیم جلوتر و اون بنده خدا رو سیصد سال عقب تر . به قول بعضیا ” هر کی سی خودش ” اینم بد نیستا !
آذر ۱۱م, ۱۳۸۶ at ۲:۵۵ ق.ظ
حالا که شما افتادی به خیال بافی و اینجانب هم درگیر آرزوهای بزرگ شدم ، جدی جدی پیشنهاد می کنم که رو یه صحبت دوستانه با این ” ایستاده با تابلو ” فکر کنی .
آذر ۱۱م, ۱۳۸۶ at ۳:۱۲ ق.ظ
مهدی؛ “ایستاده با تابلو” رو خوب اومدی. آقا نمی شه باهاش حرف زد. سناریو اینه: ساعت ۸:۱۵ صبحه. من دارم با کفش پاشنه بلند می دوم طرف ورودی مترو و طبعا دیرم شده!!! اون در همون لحظه مراقب بچه فسقلی هاست. ناگوار هم سرد است. جا و زمان گپ زدن نیست!!! مگر این که باهاش قرار مدار بگذارم!!!
آذر ۱۱م, ۱۳۸۶ at ۸:۵۶ ق.ظ
سایه جان، اگه این با بای ایست بدستو بردی به ۳۰۰ سال، پیش حواست باشه ،اون تابلوشم با خودش ببره وبه ایسته کناره های اتلانتیک و ایست بده به اون سفید پوستا ی ملعون.
میگم بعضی وقتا حاشیه از متن جالبتره…
آذر ۱۱م, ۱۳۸۶ at ۱۲:۰۲ ب.ظ
سلام
آذر ۱۳م, ۱۳۸۶ at ۹:۵۵ ق.ظ
خیالبافی ممنوع !!!
ما انسانهای منطقی اینجا جمع شده ایم تا تو را برای خیالبافی محکوم کنیم. خانم سایه جان.. چه معنی دارد شما شغل کودک از خیابان رد کردن را در شان آقای سرخپوست نببینی.. منطق جامعه حکم می کند که این شغل خوب است. آقای سرخپوست خوشحال است. هیچکس به تخیل تو نمی افزاید که شاید مرد سرخپوست شش ماه پیش که مست رانندگی می کرده کودکی را زیر گرفته است و الان به تاوان آن گناه باید هرروز اینکار را بکند. دوستان … گیریم یکبار هم سیبی از اسمان ول شد و به زمین نیامد.. آسمان که به زمین نیامده است… شاید در همان لحظه طوفان شده بود…
سایه جان.. لطفن خیالبافی نکن…بدو به کارت برسی…
آذر ۱۳م, ۱۳۸۶ at ۱:۱۹ ب.ظ
زمان مهم نیست شعور مهمه که در شما نمی بینم برو پوستتو برنزه کن
آذر ۱۳م, ۱۳۸۶ at ۲:۳۵ ب.ظ
نمی دونم….ولی یه چیزی برام جالبه. نمی دونم این فقط بین ما ایرانیها اتفاق می افته یا نه. اینکه هر چیزی باعث عصبانیت عده ای میشه. همین چند هفته پیش ایران بودم و دوستام بحث می کردن که تعداد روح های دنیا ثابته و هی تکرار می شن یا برای هر آدمی که متولد میشه، روح جدیدی هم داریم.سر همین هم دعوا شد!!!!! خیلی عجیبه برام. واقعا سخت بود که تصور کنم از این نوشته تو هم کسی عصبانی بشه! اما شده! عجیبه ها.نه؟
آذر ۱۴م, ۱۳۸۶ at ۱۲:۱۶ ق.ظ
سایه عزیز ،همون طور که مابقی دوستان اشاره کردند این شغل ،یک شغل داوطلبانه است .اما چیزی که می خواستم بهش اشاره کنم اینه که سرخپوست های کانادایی چندان هم درمضیقه نیستند و هنوز هم صاحبان اصلی این مملکت یخ زده خود خودشونن ( مال بد بیخ ریش صاحابش :ی) می دونی که از پرداخت مالیات بالکل معاف هستند و اگر شغل و درآمدی نداشتند میزان پولی که از دولت دریافت می کنند بالاتر از دیگرانی است که مهاجرند . دیگه اینکه دولت فخیمه کانادا صد سال پیش زمین هایی رو که متعلق به سرخپوست ها بود به مدت صد سال ازشون به اجاره گرفت که اخیرا زمان اجاره ها سر اومد و زمین ها که حالا ارزش میلیاردی دارند و ساختمانها و مراکز مهم اداری وتجاری در اونها ساخته شده دوباره به اونها بازگردانده شد ( دموکراسی رو داری؟) حالا اینها همه به کنار مفت چنگشونمال خودشون بوده دیگه اما خیالبافی شما هم پر از لطف بود منظورم از اون همه مقدمه پردازی این بود که فکر می کنم بله تمدن به درد اون آقای سرخپوست خورده چرا که نه؟ …به هر حال شغل او هم جذابیت هایی داره که مهمترینش کار برای آدهایی است که هنوز معصومیتشون رو از دست ندادند
آذر ۱۴م, ۱۳۸۶ at ۶:۳۳ ق.ظ
آقای ساسان, من که نفهیدم منظور شما از این جمله ی بی سر و ته چیه, ولی برات متاسفم که فکر می کنی نهایت بی شعوری آدما برنزه شدنه!
آذر ۱۴م, ۱۳۸۶ at ۱۱:۱۹ ق.ظ
هر حرکتی که باعث نظم بشه زیاد خوشحالم نمیکنه ، حتی اگه ریشه ء سرخپوستی داشته باشه ، فقط با چپوق صلح موافقم!
آذر ۱۴م, ۱۳۸۶ at ۱۱:۱۹ ق.ظ
من یه نظر مجدد بدم….خوب کاری می کنی خیالبافی می کنی….آدم هر کاری که دلش می خواد باید بکنه….چه خیالبافی…چه برنزه شدن….و بزاره آدمهایی که با این موضوعات مشکل دارند….بترکند!