۱- مامان پای تلفن با یکی حرف میزند. میگوید”خوشحال و سرحاله، همین کافییه”. راجع به من حرف میزند. احساس راحتی میکنم. فکر میکنم شانس آوردهام که خوشحالی و سرحالی من برای مادرم بس است، فارغ از این که چهطور زندگی میکنم. این جور وقتها یاد آیدا و آن لبخند بزرگ میافتم. همان لبخندی که نجات پیدا کرده است. خیلی چیزها سرجایشان نیستند. اما آن لبخند هست. همین ما را بس!
۲- این که نتوانی به کسی بگویی دوستش داری، درد بزرگی است، درد بدی است. درد من در همهی این سالها بوده و هست. به مامان میگویم:” یاد نگرفتم. یادم ندادهای”. می گوید:” قبول. ولی تو وقت یاد گرفتن داری. یاد بگیر، تمرین کن” تمرین کردهام، سخت بوده، نتوانستهام. شده است که برای یک اظهار محبت ساده به حد مرگ احساس درماندگی کردهام.
۳- یک شخصیت مرموز از من پرسیده که چه کارهایی را دوست داشتهام بکنم و هنوز نکردم. دو تا کار واجب را که الان یادم آمده فعلا داشته باشید:
اولی) “پرش از ارتفاع یا همان “بانجی جامپینگ” فرنگیهاست. خوشم میآید چون فکر می کنم مثل پرواز است وخیلی دوز “رهایی”اش بالاست. در ضمن پتانسیل یک عمر تعریف کردن برای نوه نتیجهها را هم دارد!!!یک نقشههایی در این باب کشیدهام. جایش را پیدا کردهام و به سی چهل نفر هم پیشنهاد دادهام که همراهی کنند. فقط یکیشان قول صد در صد داده!!! کسی پایه نیست راستی؟
دومی) یک لیستی است روی همین لپتاپ. لیست پنجاه تا جای دنیا که باید بروم ببینم، آن هم توی همین دهه از زندگی و نه دیرتر. بخواهم عملیاش کنم باید از همین دوشنبه شروع کنم که البته ممکن نیست. چون رییسم به من مرخصی نمیدهد!!!
۴- چه قدر نوشتن سخت شده!!!
آبان ۲۰م, ۱۳۸۶ at ۱۲:۳۶ ب.ظ
اتفاقا منم همیشه دلم میخواسته تجربه کنم. اگر بیشتر بگی چه جوریاست و اینا یهو دیدی پاشدم اومدم. جدی.
آبان ۲۰م, ۱۳۸۶ at ۴:۴۵ ب.ظ
باز پنجاه جا خوبه، برای من سر تا ته هشتاد و چهار جا مانده که البته مریخشان را فکر نکنم در این دهه بتوانم.
آبان ۲۰م, ۱۳۸۶ at ۶:۱۴ ب.ظ
این مورد دوم رو خوب گفتی. موردیه که منهم همیشه باهاش مشکل داشتم و دارم و برام گفتنش مثل جون کندن میمونه . گرچه این روزها این جمله اینقدر سخیف و مبتذل شده که میگی همون بهتر که بلد نیستم بگم!
آبان ۲۰م, ۱۳۸۶ at ۹:۵۱ ب.ظ
سلام عزیز، من هم دلم برای تو تنگ شده. فریبا از آنجا رفته و دیگر نمیآید. الهام هم که دیگر نمیآمد و رفت آمریکا، از فریبا شنیدم زیاد راضی نیست. از بچههایی که تو میشناسی مانده رامش، مریم، به ندرت مهرنوش، سهیلای باکره مقدس که بالخره رضایت داد دست از سر باکرگی بردارد، سهیلا پنت هاوس، اون دوست مثلثی ما هم که آنجا را ترک کرد و طی یک عملیات مثلثی با یک ایرانی هلندیتبار آشنا شد او زنش را طلاق داد و با هم به هلند رفتند تا لابد مثلث دیگری تشکیل دهد و تا پایان عمر در دایره این مثلثها زندگی را به خوبی و خوشی سپری کند. دیگر از که بگویم. امشب فریبا را دیدم، احتمال دارد با فریبا همکار شوم. افراد همه جدید شدند و دیگر گروه آن حال سابق را ندارد. به بچس می گویم یک شب دور هم جمع شویم و بهت خبر میدم تا با هم صحبت کنیم. تو این طرفها گذری نمینکنی؟
آبان ۲۱م, ۱۳۸۶ at ۹:۰۲ ق.ظ
نمیدونی چه حس خوبیه که مامنها فکر کنن بچه هاشون خوب و شادن…
آبان ۲۱م, ۱۳۸۶ at ۳:۳۵ ب.ظ
بانجی جامپینگ رو که بیخیال. پایه نیستیم خانم . اما حالا یکی یکی لیست ۵۰ مکان رو از بالا بگو بالاخره برای هر یکی اش کسی پایه میشه . شاید ما هم تونستیم و همراهی کردیم
آبان ۲۱م, ۱۳۸۶ at ۵:۱۴ ب.ظ
من هستم.
آبان ۲۱م, ۱۳۸۶ at ۸:۳۲ ب.ظ
ما هنوز توی دربند منتظر واستادیم حالا شوما میخوای بری باجی جامپینک ؟
خب برو
آبان ۲۲م, ۱۳۸۶ at ۱:۰۴ ق.ظ
من میام بانجی جامپینگ. میـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام
آبان ۲۲م, ۱۳۸۶ at ۱:۵۰ ق.ظ
سلام
من هرگز نمی تونم همسرم رو به همراهی در این کار راضی کنم هر وقت خواستی بری منم میام چون دنبال پایه می گردم. دو روز قبلش email بزنی کافیه. خواهشاً تنبل نباشی ها!
آبان ۲۲م, ۱۳۸۶ at ۱:۵۴ ق.ظ
خوب. تا حالا شدیم چهار تا. دیگه نبود؟؟؟؟ حال می کنم همه هم مونث هستند!!!!
آبان ۲۲م, ۱۳۸۶ at ۳:۱۸ ب.ظ
من هستما ولی باسد صبر منی لیستم تموم شه!
آبان ۲۳م, ۱۳۸۶ at ۳:۰۴ ق.ظ
اینجا تو ایران هم بالای ولنجک ( همون بام تهرانه فکر کنم ) بانجی جامپینگ گذاشتن… داداش من هم میخواد بره… راستش من یک بار رفتم نگاه کردم قلبم جای اون آقاهه که پریده بود اومد از دهنم بیرون…. اگر رفتی پریدی یک خبر بده که اینجا سه بار برات هیپیپ هورا بگیم…
آبان ۲۳م, ۱۳۸۶ at ۵:۴۹ ق.ظ
ببین سایه ! بی خود حال نکن ، ما و دکتر ایرج گلی هم هستیم بعدش هم بایس بریم با چترهای مدل جنگ دوم از طیاره بپپریم ، حالا ببینم باز هم میایی یا نه
آبان ۲۳م, ۱۳۸۶ at ۱:۴۶ ب.ظ
havaset bashe vaghti khasti beri bepari , oon tanabo chand metr boland tar nagiri … ! ( Nudge!)
آبان ۲۴م, ۱۳۸۶ at ۱۲:۰۶ ق.ظ
salam.neveshtat baram jaleb bood.ejaze bedi , behet link midam.kojaye canadayi ?
آبان ۲۴م, ۱۳۸۶ at ۶:۳۳ ق.ظ
Migam heyf ke ye kam doori! manam inja kolli 2nbale pa gashtam. Bia inja baham mirim NewZeland, oonja mahde Bunji Jumping !e
Ba oon moshkele shomare 2 ham shadid movafegham va albate the exact same answer from dear mom!
آبان ۲۴م, ۱۳۸۶ at ۱۱:۲۶ ق.ظ
متاسفانه یه وبلاگ متعلق به ترک زبان (البته از نوع نفهمش … چون ذاتا هیچ نژادی پست نیست)، از مطلب شما در مورد متلک پرانی فارس ها در کانادا به شما استفاده ابزاری کرده است. اسم وبلاگش هم “فارس سگ” هستش.
آبان ۲۶م, ۱۳۸۶ at ۶:۴۳ ق.ظ
سلام
وبلاگ قشنگی داری . در هر سطر پشت کلمات ساده صمیمیت و خلوص موج میزنه
موفق وشاد باشی