<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	>
<channel>
	<title>Comments on: تنکز گیوینگ خود را چگونه گذراندید؟</title>
	<atom:link href="http://sayeh.nevesht.org/archives/753/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/753</link>
	<description></description>
	<pubDate>Thu, 21 Aug 2008 00:18:51 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.5.1</generator>
		<item>
		<title>By: bayramali</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/753#comment-18121</link>
		<dc:creator>bayramali</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/archives/753#comment-18121</guid>
		<description>این داستان شباهت عجیبی به داستان سرود کریسمس چارلز دیکنز دارد ( آمدن روح در شب تنگز گیوینگ و این حرفها) من قبلا به شما در مورد احتراز از در آوردن ادای کاراکترهای دیکنزی هشدار داده بودم .حالا خود دانید
با کلی مطالب توپ و مشتی و کره !   آپم!!!!!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>این داستان شباهت عجیبی به داستان سرود کریسمس چارلز دیکنز دارد ( آمدن روح در شب تنگز گیوینگ و این حرفها) من قبلا به شما در مورد احتراز از در آوردن ادای کاراکترهای دیکنزی هشدار داده بودم .حالا خود دانید<br />
با کلی مطالب توپ و مشتی و کره !   آپم!!!!!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: نازخاتون</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/753#comment-18119</link>
		<dc:creator>نازخاتون</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/archives/753#comment-18119</guid>
		<description>سایه گل من سلام. امیدوارم که دیگه از این فکرهای ترس آور نکنی دختر جون. کیف این هوای عالی رو ببر و دیگه بقیه اش رو بسپار به پنج تن:))))

اما من می​خواستم راجع به پست قبلیت یه نظری بدم. البته برای شیرین عزیز هم نوشتم ولی یه چیزی یم اینجا بنویسم اگرنه که روزم شروع نمیشه. سایه جونم فکر کنم منم یکی از وبلاگ نویس هایی هستم که خیلی وقت ها از روابط خوبم با  بیژن و عشقی که به هم داریم نوشتم.  شاید به نظر بعضی هم اغراق آمیز باشه. اما فکر کنم به روحیه ی آدمی که وبلاگ نویسه هم مربوط باشه. من ذاتا آدم شادی هستم و دلم می​خواد از لحظات زندگیم لذت ببرم و دید مثبتی دارم. شاید برای همینه که بیشتر وقت ها قسمت پر لیوان رو می بینم و دلم می خواد اون رو توی وبلاگم بنویسم. اما مفهوم خوشبختی برای آدم ها و میزانش متفاوته. برای بعضی ها داشتن خونه ی آنچنانی و ماشین و کار عالی پردرآمد و سفرهای پشت سر هم و داشتن جواهرات مختلف یعنی خوشبختی ولی برای بعضی نه. شاید کسی هم که اون امکانات رو داره واقعا احساس خوشبختی کنه هرچند که مثلا شوهرش هیچ حق و حقوقی براش قائل نباشه. اما این موضوع اصلا دغدغه اش نیست که بخواد به نبودنش فکر کنه. با چیزهایی که داره راضیه. من اما نه ماشین آنچنانی دارم ، نه حتا جواهرات و نه ریخت و پاش های آنچنانی و نه خونه​ی درندشت و ویلا و غیره. عوضش خونه ای دارم پر از آرامش و صفا و همفکری و احترام و شوهری که یکی از دغدغه های زندگیش جمع کردن امضا برای کمپین یک میلیون امضاست:)​  می فهمی چی می​گم که عزیزم؟ شاید خرده گرفتن و خط و مرز کشیدن برای دیگران وقت تلف کردن باشه. اگر یکی با پز دادن دلش خوش میشه، بذار به این کار ادامه بده ولی ما الزاما نباید بخونیمش یا باهاش رفت و امد کنیم. منم مثل خودت با بیستر فامیلم حتا فامیل نزدیک، هیچ رابطه ای ندارم. امثال عالیه خانم هم تو فامیل اصفهانیم تا دلت بخواد هست ولی من نه باهاشون رفت و آمد می​کنم و نه سراغی ازشون می گیرم. خیلی راحت از دایره​ی کسانی که دوستشون دارم ، می گذارمشون کنار... تو وبلاگ هاله هم نوشتم که خیلی دوستت دارم و برام عزیزی. ببخش اگر سرت رو درد آوردم. فقط وحشت کردم که نکنه کسانی مثل تو و شیرین که برام مهمید، فکر کنید منم در زمره ی همان آدم ها هستم...</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سایه گل من سلام. امیدوارم که دیگه از این فکرهای ترس آور نکنی دختر جون. کیف این هوای عالی رو ببر و دیگه بقیه اش رو بسپار به پنج تن:))))</p>
<p>اما من می​خواستم راجع به پست قبلیت یه نظری بدم. البته برای شیرین عزیز هم نوشتم ولی یه چیزی یم اینجا بنویسم اگرنه که روزم شروع نمیشه. سایه جونم فکر کنم منم یکی از وبلاگ نویس هایی هستم که خیلی وقت ها از روابط خوبم با  بیژن و عشقی که به هم داریم نوشتم.  شاید به نظر بعضی هم اغراق آمیز باشه. اما فکر کنم به روحیه ی آدمی که وبلاگ نویسه هم مربوط باشه. من ذاتا آدم شادی هستم و دلم می​خواد از لحظات زندگیم لذت ببرم و دید مثبتی دارم. شاید برای همینه که بیشتر وقت ها قسمت پر لیوان رو می بینم و دلم می خواد اون رو توی وبلاگم بنویسم. اما مفهوم خوشبختی برای آدم ها و میزانش متفاوته. برای بعضی ها داشتن خونه ی آنچنانی و ماشین و کار عالی پردرآمد و سفرهای پشت سر هم و داشتن جواهرات مختلف یعنی خوشبختی ولی برای بعضی نه. شاید کسی هم که اون امکانات رو داره واقعا احساس خوشبختی کنه هرچند که مثلا شوهرش هیچ حق و حقوقی براش قائل نباشه. اما این موضوع اصلا دغدغه اش نیست که بخواد به نبودنش فکر کنه. با چیزهایی که داره راضیه. من اما نه ماشین آنچنانی دارم ، نه حتا جواهرات و نه ریخت و پاش های آنچنانی و نه خونه​ی درندشت و ویلا و غیره. عوضش خونه ای دارم پر از آرامش و صفا و همفکری و احترام و شوهری که یکی از دغدغه های زندگیش جمع کردن امضا برای کمپین یک میلیون امضاست:)​  می فهمی چی می​گم که عزیزم؟ شاید خرده گرفتن و خط و مرز کشیدن برای دیگران وقت تلف کردن باشه. اگر یکی با پز دادن دلش خوش میشه، بذار به این کار ادامه بده ولی ما الزاما نباید بخونیمش یا باهاش رفت و امد کنیم. منم مثل خودت با بیستر فامیلم حتا فامیل نزدیک، هیچ رابطه ای ندارم. امثال عالیه خانم هم تو فامیل اصفهانیم تا دلت بخواد هست ولی من نه باهاشون رفت و آمد می​کنم و نه سراغی ازشون می گیرم. خیلی راحت از دایره​ی کسانی که دوستشون دارم ، می گذارمشون کنار&#8230; تو وبلاگ هاله هم نوشتم که خیلی دوستت دارم و برام عزیزی. ببخش اگر سرت رو درد آوردم. فقط وحشت کردم که نکنه کسانی مثل تو و شیرین که برام مهمید، فکر کنید منم در زمره ی همان آدم ها هستم&#8230;</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: qolang</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/753#comment-18108</link>
		<dc:creator>qolang</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/archives/753#comment-18108</guid>
		<description>سایه جون زود زیرزمینی شو. زنگ زدم ناین وان وان دایره چس ناله. قراره بیان بگیرن ات. 
سبز باشی.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سایه جون زود زیرزمینی شو. زنگ زدم ناین وان وان دایره چس ناله. قراره بیان بگیرن ات.<br />
سبز باشی.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: Nazy</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/753#comment-18083</link>
		<dc:creator>Nazy</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/archives/753#comment-18083</guid>
		<description>Khoda hamsayato biyamorzeh Sayeh Jan.  I'm glad you are better.  Yes, we will all die someday, but hopefully not for a long time!  In the meantime, enjoy yourself, eat turkey, and don't put up with turkeys!  In the end everybody agrees, life is too short!  Be good.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>Khoda hamsayato biyamorzeh Sayeh Jan.  I&#8217;m glad you are better.  Yes, we will all die someday, but hopefully not for a long time!  In the meantime, enjoy yourself, eat turkey, and don&#8217;t put up with turkeys!  In the end everybody agrees, life is too short!  Be good.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: پیمان</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/753#comment-18079</link>
		<dc:creator>پیمان</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/archives/753#comment-18079</guid>
		<description>قبل از خوندن وبلاگت من دقیقا داشتم به این موضوع فکر می کردم. جریان هم از این قرار بود که یکی از آشناها بیمارستان بودم و من یه لحظه به یاد مرگ و در تنهایی مردن افتادم. و عجیب این که الان که نیم ساعت از این جریان می گذره وبلاگ تو و پستت رو در این مورد می خونم.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>قبل از خوندن وبلاگت من دقیقا داشتم به این موضوع فکر می کردم. جریان هم از این قرار بود که یکی از آشناها بیمارستان بودم و من یه لحظه به یاد مرگ و در تنهایی مردن افتادم. و عجیب این که الان که نیم ساعت از این جریان می گذره وبلاگ تو و پستت رو در این مورد می خونم.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: Diba</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/753#comment-18077</link>
		<dc:creator>Diba</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/archives/753#comment-18077</guid>
		<description>thanks givGing!!!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>thanks givGing!!!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: yasaman</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/753#comment-18063</link>
		<dc:creator>yasaman</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/archives/753#comment-18063</guid>
		<description>وای راستی لینکت کردم.تا گمت نکنم.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>وای راستی لینکت کردم.تا گمت نکنم.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: yasaman</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/753#comment-18062</link>
		<dc:creator>yasaman</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/archives/753#comment-18062</guid>
		<description>وبلاگ به وبلاگ به اینجا اومدم... واسه همین یادم نیست از کجااومدم. همینو میدونم که از رسیدن به اینجا راضیم از خوندن خاطرات روزمره دیگران لذت میبرم... خوشحالم از پیدا کردن یه دوست. عزیزترین و دوستداشتنی ترین دوست دوران دانشجوییم رو دست روزگار اورده کانادا... بنابراین یه حس خاصی به اونجا دارم خصوصا به ونکوور اما در مورد پست امروزت... من اگه بودم بی رودربایستی سکته میزدم یا به زور با پلیسه میرفتم یا پلیسه رو به زور نگه میداشتم! البته اگه خانوم بود!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>وبلاگ به وبلاگ به اینجا اومدم&#8230; واسه همین یادم نیست از کجااومدم. همینو میدونم که از رسیدن به اینجا راضیم از خوندن خاطرات روزمره دیگران لذت میبرم&#8230; خوشحالم از پیدا کردن یه دوست. عزیزترین و دوستداشتنی ترین دوست دوران دانشجوییم رو دست روزگار اورده کانادا&#8230; بنابراین یه حس خاصی به اونجا دارم خصوصا به ونکوور اما در مورد پست امروزت&#8230; من اگه بودم بی رودربایستی سکته میزدم یا به زور با پلیسه میرفتم یا پلیسه رو به زور نگه میداشتم! البته اگه خانوم بود!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: سایه</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/753#comment-18037</link>
		<dc:creator>سایه</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/archives/753#comment-18037</guid>
		<description>به صنم:
هیچی . دیگه چارچنگولی نیستم، ولی کجم!!! این آیدین هم در این راستا یه دعای ناجوری برام فرستاده که روم نمی شه تو این کامنت دونی بگم!!!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>به صنم:<br />
هیچی . دیگه چارچنگولی نیستم، ولی کجم!!! این آیدین هم در این راستا یه دعای ناجوری برام فرستاده که روم نمی شه تو این کامنت دونی بگم!!!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: anar</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/753#comment-18024</link>
		<dc:creator>anar</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/archives/753#comment-18024</guid>
		<description>احتمالا روح اون مرحوم اومده بوده سراغت که چار چنگولی شده بودی...هاهاهاهاها(خنده شیطانی)</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>احتمالا روح اون مرحوم اومده بوده سراغت که چار چنگولی شده بودی&#8230;هاهاهاهاها(خنده شیطانی)</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>
