تنکز گیوینگ خود را چگونه گذراندید؟

 پیش نوشت: خاک به سرم. من چرا پینگ شدم؟ چرا رفتم اول لیست؟ این مطلب با توجه به پینگ نشدن و در تاریکی بودن نوشته شده!!!بی مزه است!!!

روز یکشنبه که چشم‌هایم را باز کردم با حقیقت تلخی مواجه شدم. نمی‌توانستم از جایم بلند شوم! عضله‌های گردن و پشتم جوری گرفته بود که غیر از چارچنگولی در رختخواب ماندن چاره‌ای نداشتم. نیم
ساعت در رختخواب ماندم و  با جدیت به مرگ فکر کردم. بعد هم که دیدم فکر کردن بی فایده است، با تلاش مذبوحانه ای خودم را کشاندم سمت تلفن و به روشنک و بعد به دختردایی‌ام زنگ زدم. قرص و کیسه آب‌جوش و کمک رسید. داشتم کم کم خودم را دلداری می‌دادم که هیچ‌کس این‌جوری نمی‌میرد که یکی با شدت در زد. در را باز کردم و با پلیس قوی‌هیکلی مواجه شدم که می‌خواست از بالکن من برود خانه‌ی همسایه. گفت:” یک مشکلی پیدا شده”
در همان حالی که پلیس داشت از روی لباس های رنگ و وارنگ و بلند و کوتاهی که من ولو کرده بودم وسط اتاق، می‌پرید که برود توی بالکن من فهمیدم مشکل چیست. یکی از کابوس‌های من از روزی که آمده بودم توی این خانه، مردن پیرمرد بداخلاق همسایه بود. کابوس به حقیقت پیوسته بود و پیرمرد بی‌سر و صدا مرده بود و چند روزی آن‌جا مانده بود و حالا هم کار کشیده بود به شکستن در و ضدعفونی کردن آپارتمان.
بنده اولش هاج و واج ماندم، بعد یک ده دقیقه‌ای بی سر و صدا گریه کردم، بعد هم به خودم آمدم واز ترس تنها مردن به شصت نفر تلفن زدم. تقریبا همه همین جمله را تحویلم دادند:”آخر عاقبت همه‌مون همینه”. یکی هم که آینده‌نگر تر بود سفارش خوبی کرد:” ببین، من و تو باید به دوستامون بسپاریم اگر سه روز ازمون خبری نشد به پلیس زنگ بزنن”.خلاصه خیال من راحت شد که تصویر مرگ درآغوش خانواده مال نسل قبل است و نسل من خوش بینانه‌ترین انتظارش مرگ در آپارتمان سالمندان است. بعد هم از خانه زدم بیرون و تا الان که بیست‌و هفت هشت ساعت از قضیه گذشته، سر جمع دو ساعت هم در خانه نمانده ام. (نه خیر، من یه هیچ وجه اعتقاد ندارم روح آن مرحوم برای غذا دادن به کبوترها بر می گردد.)
برگردیم سر شکر گزاری:
با این که به لطف نگار از بوقلمون مخصوص عید محروم نمانده‌ام، تصدیق می‌کنید که با این وضع و حال بهانه‌ی چندانی برای شاکر بودن نمانده است. در حال حاضر من تنها از دو جهت شاکرم:
اول) هوا بیست سی درجه بالای صفر است و هنوز هیچ خبری از سرما نشده. به هیچ‌وجه هم برایم مهم نیست که پیرزن‌های کانادایی می‌آیند توی تلویزیون و می‌گویند عید شکر گزاری بی شومینه را به یاد نمی‌آورند و بعد هم به خاطر گلوبال وارمینگ آه می‌کشند. هر قدر زمستان دیرتر بیاید، من یکی خوشحال ترم.
دوم) بابت اثاث کشی دو هفته بعد به شدت شاکرم. باز هم تاکید می کنم که روح اینجا نیست. روح رفته!! من و ترس از روح و شبح و …؟ بی خیال!!!

۱۴ نظر درباره “تنکز گیوینگ خود را چگونه گذراندید؟” داده شده است.

  1. شیراز گفت :

    سخت‌تر از این نیست که از آبادان تا شیراز یه پیرزن مرده کنارت نگه‌داری و وانمود کنی که زنده‌س تا از اتوبوس بیرون نندازنت! این اتفاق برای برادرم افتاد! اون اتفاق مال ۱۴ سال پیشه و حالا زمان همه‌چیز برای ایشون حل کرده…
    باید برم جلسه بعدا شاید بیشتر در این رابطه بنویسم.

  2. خورشید گفت :

    وضعیت چار چنگولی چی شد؟!

  3. رامین گفت :

    سلام.
    این اولین دفعه ای هست که وبلاگت رو می خونم. بابا خیلی با حال می نویسی! ساده و راحت و خودمونی و جالب. نمی دونم چرا تا حالا نیومده بودم اینجا . چون تو خیلی از وبلاگهای دیگه از تو اسم برده شد ولی نمی دونم تنبلی بود یا عادت کردن به همون لیست bookmark که هر دفعه بی خیال شدم. الان هم از doxdo لینک شدم به اینجا ولی از طرز نوشتنت اونقدر خوشم اومد که یه ۲ ساعتی داشتم تو آرشیو چرخ می زدم. خیلی جالب بود. ببخشید که مطلب در مورد پست نیست. ولی راستش هم این اولین باری هست که میام اینجا وهم اینکه تجربه ای مثل اینی که نوشتی نداشتم ولی کاملا می تونم حست رو درک کنم.

  4. میلاد گفت :

    salam

  5. anar گفت :

    احتمالا روح اون مرحوم اومده بوده سراغت که چار چنگولی شده بودی…هاهاهاهاها(خنده شیطانی)

  6. سایه گفت :

    به صنم:
    هیچی . دیگه چارچنگولی نیستم، ولی کجم!!! این آیدین هم در این راستا یه دعای ناجوری برام فرستاده که روم نمی شه تو این کامنت دونی بگم!!!

  7. yasaman گفت :

    وبلاگ به وبلاگ به اینجا اومدم… واسه همین یادم نیست از کجااومدم. همینو میدونم که از رسیدن به اینجا راضیم از خوندن خاطرات روزمره دیگران لذت میبرم… خوشحالم از پیدا کردن یه دوست. عزیزترین و دوستداشتنی ترین دوست دوران دانشجوییم رو دست روزگار اورده کانادا… بنابراین یه حس خاصی به اونجا دارم خصوصا به ونکوور اما در مورد پست امروزت… من اگه بودم بی رودربایستی سکته میزدم یا به زور با پلیسه میرفتم یا پلیسه رو به زور نگه میداشتم! البته اگه خانوم بود!

  8. yasaman گفت :

    وای راستی لینکت کردم.تا گمت نکنم.

  9. Diba گفت :

    thanks givGing!!!

  10. پیمان گفت :

    قبل از خوندن وبلاگت من دقیقا داشتم به این موضوع فکر می کردم. جریان هم از این قرار بود که یکی از آشناها بیمارستان بودم و من یه لحظه به یاد مرگ و در تنهایی مردن افتادم. و عجیب این که الان که نیم ساعت از این جریان می گذره وبلاگ تو و پستت رو در این مورد می خونم.

  11. Nazy گفت :

    Khoda hamsayato biyamorzeh Sayeh Jan. I’m glad you are better. Yes, we will all die someday, but hopefully not for a long time! In the meantime, enjoy yourself, eat turkey, and don’t put up with turkeys! In the end everybody agrees, life is too short! Be good.

  12. qolang گفت :

    سایه جون زود زیرزمینی شو. زنگ زدم ناین وان وان دایره چس ناله. قراره بیان بگیرن ات.
    سبز باشی.

  13. نازخاتون گفت :

    سایه گل من سلام. امیدوارم که دیگه از این فکرهای ترس آور نکنی دختر جون. کیف این هوای عالی رو ببر و دیگه بقیه اش رو بسپار به پنج تن:))))

    اما من می​خواستم راجع به پست قبلیت یه نظری بدم. البته برای شیرین عزیز هم نوشتم ولی یه چیزی یم اینجا بنویسم اگرنه که روزم شروع نمیشه. سایه جونم فکر کنم منم یکی از وبلاگ نویس هایی هستم که خیلی وقت ها از روابط خوبم با بیژن و عشقی که به هم داریم نوشتم. شاید به نظر بعضی هم اغراق آمیز باشه. اما فکر کنم به روحیه ی آدمی که وبلاگ نویسه هم مربوط باشه. من ذاتا آدم شادی هستم و دلم می​خواد از لحظات زندگیم لذت ببرم و دید مثبتی دارم. شاید برای همینه که بیشتر وقت ها قسمت پر لیوان رو می بینم و دلم می خواد اون رو توی وبلاگم بنویسم. اما مفهوم خوشبختی برای آدم ها و میزانش متفاوته. برای بعضی ها داشتن خونه ی آنچنانی و ماشین و کار عالی پردرآمد و سفرهای پشت سر هم و داشتن جواهرات مختلف یعنی خوشبختی ولی برای بعضی نه. شاید کسی هم که اون امکانات رو داره واقعا احساس خوشبختی کنه هرچند که مثلا شوهرش هیچ حق و حقوقی براش قائل نباشه. اما این موضوع اصلا دغدغه اش نیست که بخواد به نبودنش فکر کنه. با چیزهایی که داره راضیه. من اما نه ماشین آنچنانی دارم ، نه حتا جواهرات و نه ریخت و پاش های آنچنانی و نه خونه​ی درندشت و ویلا و غیره. عوضش خونه ای دارم پر از آرامش و صفا و همفکری و احترام و شوهری که یکی از دغدغه های زندگیش جمع کردن امضا برای کمپین یک میلیون امضاست:)​ می فهمی چی می​گم که عزیزم؟ شاید خرده گرفتن و خط و مرز کشیدن برای دیگران وقت تلف کردن باشه. اگر یکی با پز دادن دلش خوش میشه، بذار به این کار ادامه بده ولی ما الزاما نباید بخونیمش یا باهاش رفت و امد کنیم. منم مثل خودت با بیستر فامیلم حتا فامیل نزدیک، هیچ رابطه ای ندارم. امثال عالیه خانم هم تو فامیل اصفهانیم تا دلت بخواد هست ولی من نه باهاشون رفت و آمد می​کنم و نه سراغی ازشون می گیرم. خیلی راحت از دایره​ی کسانی که دوستشون دارم ، می گذارمشون کنار… تو وبلاگ هاله هم نوشتم که خیلی دوستت دارم و برام عزیزی. ببخش اگر سرت رو درد آوردم. فقط وحشت کردم که نکنه کسانی مثل تو و شیرین که برام مهمید، فکر کنید منم در زمره ی همان آدم ها هستم…

  14. bayramali گفت :

    این داستان شباهت عجیبی به داستان سرود کریسمس چارلز دیکنز دارد ( آمدن روح در شب تنگز گیوینگ و این حرفها) من قبلا به شما در مورد احتراز از در آوردن ادای کاراکترهای دیکنزی هشدار داده بودم .حالا خود دانید
    با کلی مطالب توپ و مشتی و کره ! آپم!!!!!

نظر بدهید