اندر حکایت تشت طلا

هفته‌ی پیش توی آسانسور برخوردم به لیلا که با لباس ورزش داشت می‌رفت که بدود یا راه برود یا هروله کند (معادل فارسی جاگینگ- ترجمه از آیدای پیاده‌رو) . ازش پرسیدم چه خبر و گفت که این چند روز اخیر خیلی بی‌حوصله و افسرده بوده و کار دانشگاهش به مشکل برخورده و می‌ترسد که بعد از فارغ‌التحصیلی کار پیدا نکند و حتی ورزش هم در رفع اضطراب موثر نبوده و… خلاصه تا رسیدیم سر کوچه، من یک مقدار از خودم برایش گفته بودم و از این که ترس‌هایش بی‌خود هستند و بعد خداحافظی کردیم و جدا شدیم. من لیلا را زیاد نمی‌بینم. توی این مدت همسایگی، یک‌بار رفته‌ام خانه‌اش و چند باری هم خانه‌ی این و آن یا توی کافی‌شاپ هم‌دیگر را دیده‌ایم و با هم گپ زده‌ایم. آدم با نشاطی است و این را می شود از قیافه اش خواند، بدون این که خودش بخواهد به زور حالی ات کند.
 با این که کم می‌رسم با لیلا معاشرت کنم، همیشه رویش حساب کرده‌ام. به عنوان دوستی که اگر به مشکلی برخورد کردی، می‌توانی در خانه‌اش را بزنی و ازش کمک بگیری یا حداقل درددل کنی. روراستی لیلاست که باعث می‌شود جدی جدی”دوست” حسابش کنم.

من از معاشرت سنتی بیزارم، آن‌طور که بین فامیل من در ایران رواج داشت. یک سری آدم که در عزا و عروسی و عید و مسافرت شمال می‌دیدی‌شان و همیشه همان حرف‌ها را می‌زدند. اصرار داشتند که به همه اطمینان بدهند که زندگی‌شان به طرز وحشت‌آوری مرتب و منظم و خوب است. پول خوب در می‌آورند و بچه‌های باهوش دارند و روابط موفق. هیچ‌وقت یادم نمی رود که عالیه خانم اصرار داشت به همه بگوید هوای نیویورک در ماه فوریه سی‌درجه بالای صفر است، چون که دخترش ساکن نیویورک بود و اگر عالیه خانم قبول می‌کرد که هوای نیویورک سرد است، مثل این بود که اعتراف کرده باشد، دخترش خوشبخت نیست که در آن هوا نفس می‌کشد. قانون فامیلی می‌گفت که همه خوشبختند و بیماری و طلاق و افسردگی مال دیگران است. خدا می‌داند که چندین و چند نفر در حالت “طلاق خاموش” با هم می‌ساختند و صدجور مریضی روحی و جسمی پیدا و پنهان می‌گرفتند.
 این دک و پز به کنار؛ وقتی یادم می‌افتد که چه‌قدر انرژی صرف ثابت کردن خوشبختی به دیگران می‌شد، گریه‌ام می‌گیرد. به فلانی و فلانی این را نگو، به این یکی این‌طوری بگو، مبادا فلانی سر از کارمان درآورد. نکند دشمن‌شاد شویم. از بیرون، وقتی آدم‌های فامیل را با لباس‌های آخرین مد می‌دیدی که قربان صدقه‌ی هم می‌روند، خیال می‌کردی که صمیمی‌ترین فامیل دنیا هستند. انگار نه انگار که تمام مدتی که با تو حرف می‌زدند، تمرکز کرده بودند که چه‌طور می‌شود بهتر تظاهر کرد، چه‌طور می‌شود حسودی‌مان را قایم کنیم، چه‌طورمی‌شود حسودی طرف را به بهترین وجه ممکن تحریک کنیم و در تحسین‌برانگیزترین حالت ممکن باشیم.

تا مدت‌ها فکر می‌کردم که تظاهر به “عالی بودن همه چیز” ویژگی نسل قبل است. اما وبلاگ‌خوانی به من فهمانده که قضیه ریشه دارتر از این حرفهاست.
 البته که هر کسی مختار است هزار تا پست بنویسد با محتوای” ما خیلی خیلی خوب هستیم و همه چیز خیلی خیلی خوب است و الهی شکر! ” ، بعد هم چهارصد تا کامنت “ایشالله، ماشالله” بگیرد. هیچ‌کس هم بخیل نیست، ولی من هم به عنوان خواننده حق دارم فرض کنم که نویسنده یا دروغ‌گو است یا خیلی گیج است و هیچ وقت جدی نگیرم‌اش. همان‌طور که وبلاگ‌های پر آه و ناله را هیچ وقت جدی نمی‌گیرم.
تعریف من از وبلاگ شخصی این است که آدمیزاد از خودش و از محیط اطرافش می‌نویسد، گاهی خوب و گاهی بد. هیچ‌کس ساکن بهشت نیست، هیچ کس هم اقامت دائم جهنم نگرفته.
اگر از پشت مانیتور هم نمی‌توانیم با خودمان و چهارتا خواننده روراست باشیم، باید فکری به حال خودمان بکنیم. حداقل انرژی بی‌خود مصرف نکنیم. همین.

پی نوشت: این سه تا نوشته اگر نبودند، بنده جرات مطرح کردن چنین چیزی را نداشتم. دروغ چرا؟ از برچسب “حسود” می ترسیدم!

در تظاهر زیستن!
سکینه دومونمو ببین  شلیته و تونبونمو ببین
آه! من چه خوشبختم

33 نظر درباره “اندر حکایت تشت طلا” داده شده است.

  1. چندگانه گفت :

    اگه بخوایم بر اساس نوشته های وبلاگ ها بفهمیم زندگی مردم چه جوریاس، به این نتیجه می رسیم که آدما یا خوشبخت خوشبختن، یا دیگه اینکه بدبخت، بدبختن. حد وسطی وجود نداره پنداری. دروغ چرا، من که یه وقتا حسودی هم می کنم.

  2. از زندگی گفت :

    سلام سایه جان
    متشکرم از این که به یادداشتم توجه کردید و به گسترش بحث کمک کردید. مثالهایی که شما آوردید برای من هم بسیار جالب بود و ابعاد دیگر این مسئله رو برام روشن کرد. خیلی خوشحال شدم از خوندن این یادداشت. با ارادت

  3. مریم گفت :

    همش حرفهای دل من بود.انگار خالی شدم. این چینی هایی که من باهاشون زندگی میکنم کاملا بر عکسند .و کلا اعم از پولدار یا فقیر همه با هم دوستند و هوای هم رو دارند حتی اگر با هم دعوا کنند باز هم به موقعش به داد هم میرسند.

  4. حمید گفت :

    ما به چیزایی که خودمون می تونیم داشته باشیم هم حسودیمون می شه… اون نباید داشته باشه راخت تره. حسادت و غرور باید حتما باشه.

  5. Anonymous گفت :

    لطفا بخش تشکر از همسر مهربان برای اینکه اجازه می دهند ما وبلاگ بنویسم را فراموش نکنید.
    با تشکر.

  6. Leva گفت :

    اون بی نام بالایی من بودم. دستم خورد به دکمه اینتر رفت هوا. میگن چوب خدا صدا نداره اینه فکر کنم.

  7. خورشید گفت :

    باز که حسودی کردی! ;)

  8. mehdi گفت :

    az daste to :)

  9. نق نقو گفت :

    “چهارصد تا کامنت “ایشالله، ماشالله” خدمت شما عرض می شود

  10. roxana گفت :

    به خدا من اینجا تو وضع بدتری گیر کردم… همه دارن مسابقه بدبختی میدن… تا دهن باز میکنی میگی مثلا رفته بودی سفر میگن وای خوش به حالت ما که اصلا وقت نمیکنیم سفر برین همه اش گرفتاری و اینا… یک جوری میگن آدم عذاب وجدان میگیره به خدا

  11. Nazy گفت :

    Salam. I am new to the weblogging business, so I can’t make general, sweeping statements (though as a bona fide Iranian, I would love to! Just kidding!). I do know, that though I tell a great deal about myself and my personal life in my posts, there are bits of my life I don’t want advertised to an audience who, I am aware, marches through my blog, but remains largely unknown to me. I try to be honest in what I do write. Some days I get a lot of “Ishallah Mashallah,” and some days I get none. I know one thing, though, Sayeh Jan. I write a blog mostly for myself, to express myself, and to share my thoughts. It would be really pointless to keep up the effort just for others, if I am not enjoying it. Be good .

    P.S. Despite all efforts of my family, and all their prayers, and later all their concealments I became “doshman shad,” meaning divorced in Iranian family language, and I found out that nobody cared! Or was it that I didn’t care what they said?! Hee hee, I think it is the latter! I didn’t care wat they said!

  12. Shabnam گفت :

    Nemidoonam shayad in joor adama laghal az kesayie ke daem nale mikonan ke ye vaght cheshme hasoode man zendegishono kharab nakone behtar bashan!! ya har do ye andaze asab khordkon hastan!!!

  13. من و بابک گفت :

    خیلی خوب نوشتی. با تعریفت از وبلاگ موافقم

  14. سیاه گفت :

    با تشکر
    این نوشته پرستیده شد

    پینوشت:
    با تشکر از همسر مهربانم که این نوشته را به من نشان داد و باعث زیباتر شدن زندگی ساده و بی آلایش و در عین حال بی دغدغه ما شد

  15. reader گفت :

    سایهء عزیز
    اگر آخرین نوشتهء سرزمین آفتاب و شیشیدها را بخوانی بیشتر به درستی این نوشتهء خودت واقف خواهی شد.
    اینها شاید برای خویشانشان در ایران مینویسند و میخواهند مانند فامیل تو همه شان بدانند حقدر عاشقند و خوشبخت.

  16. علی علی اکبری گفت :

    با عرض کمی سلام…. کمی احوال پرسی….. کمی خوش و بش…..

    …. … ….. … .. …… .. … . . ……. …… …. .
    بس که زیاد گفتنی / توان گفتنم نیست

    کمی خدا نگاهدار

  17. Neda گفت :

    خوب بگين کی اينجوری می نويسه يه کم بخنديم ديگه!

  18. Anar گفت :

    والا ما که خیلی خوبیم و خیلی خیلی خوشبختیم. دکترامون هم روی دومیش راستش داریم کار میکنیم…میخواستیم نگیم که امثال شما حسودیتون نشه فکر کنید ما خنگیم شیش ساله داریم یه دکترا میگیرم چشممون نزنید. دیگه آقامون هم که بدفرم عاشق ما هستند و هییییییچ اختلافی نداریم و البته ازدواج هم کرده ایم که اونو هم باز نگفتیم که شما حسادت نکنی. ایشالا همین روزها یه پسر هم میزائیم که چون من و باباش هردو دکترا داریم اون دیگه از شکم مادرش با دکترا میاد بیرون که ایشالا روی عیسی مسیح رو کم کنه. این گربه هامون هم حالا که بحث گفتن شده گربه نیستند والا…از نژاد ببر بنگال هستند. خودمون هم توی داهاتهای آمریکا نیستیم و وسط منهتن هستیم که همونجور که عالیه خانوم به درستی گفتند هواش هیچ وقت عمرا سرد نمیشه.

    شما خوبی؟ خوشی؟ سلام به اون یکی دوست ما هم برسون.

  19. روبی گفت :

    برا بعضی از جوون ترا و تازه واردا بلاگ و دنیای مجازی یه مده مثل تمام مدهای دیگه

  20. نارنج گفت :

    سایه جیگر طلا!
    به نظرم خوبه که ما یواش یواش تمرین کنیم که گاهی ایرادی نداره که ما یه تفنگ بگیریم و به پاهای خودمون تو دنیای وبلاگستان شلیک کنیم. من گاهی این کار را می کنم. یعنی مرض که ندارم. اما گاهی واقعیت هایی هست که به نظرم باید بهش اشاره ای بشه. به دو موردش خودت اشاره کردی. تا دلت هم بخواد فحش خوردم. بیشتر از طریق ای میل. چند تام خوار مادر که پاکشون کردم. واقعیتش این بود که دوستان من رو بیشتر تشویق کردن. البته اولش که اون حمله ها شد، عرضم به حضورت که تنم یه کم لرزید. بعد یواش یواش فحش خورم ملس شد. و حالا فقط یه کمی کوچولو تنم از فحش هایی که می خورم می لرزه. به من گفته بودن افراط تفریطی عقده ای. یا یه همچین چیزایی. شایدم بدتر.
    ولی آخه کامان! مارک اسباب بازی بچه من فقط باید فلان باشه وگرنه من شبا خوابم نمی بره؟ یا من با شمع و لباس زیر وکتوریاز سیکرت و شکلات مایع عشق بازی می کنم اونم وقتی خود خود لویی آرمسترانگ داره برام زنده هم می زنه هم می خونه که :” وات ا واندرفول ورلد؟”

  21. تارا گفت :

    خیلی بده واسه گفتن حقیقت هی بترسیم که وای حالا بقیه چی فکر می کنن واقعا موافقم که نباید از بهشت نوشت بلکه باید از واقعیت گفت حالا هرچی شد نه همشو.

  22. Mohammad گفت :

    نوشته​ی خوبی بود. هيچ دقت کردی که اين خصوصيت وانمود کردن اين که همه​ چيز عالی است در حکومت​های ما هم چه​قدر وجود دارد؟ گاهی دولت​ها مخالفت​ها و مشکلاتی که همه به طور واضح می​بينند رو به طرز احمقانه​ای انکار می​کنند.

  23. shirin گفت :

    salam
    hame midoonim ke zendegie kamel”perfect” vojood nadare,khabo khiale.marizi hast dava hast ,marg hast ,afsordegi hast,ama nokte injast ke goftan dard ha aya yekishono dava mikone?ya na vaghean baese khoshhal shodane digaran mishe.makhsosan ke farsangha az doostaye vagheio khanevadat doori.age begi afsordei age begi delet gerefte,labod fekr mikonan ….kholase ke dardod ham bayad ba ahlesh bashe na hame kas.
    inam nazare mane albate.
    khoobi shoma kati khanoom?

  24. RahiL گفت :

    very well said!

  25. هاله گفت :

    سلام کتی خانم گل‌ام.

    من‌که ابدا” گوش‌ام بده‌کار نیست و فقط از خوبی‌های زندگی‌ام می‌نویسم. راست‌اش رو بخوای کتی جون من اصلا” به این‌که از گرفتاری‌هام بگم حساسیت دارم و احساس عجز و بدبختی به‌ام دست می‌ده. اگر حرف دیگه‌ای نداشته باشم بزنم هیچی نمی‌گم و فقط می‌نویسم گرفتارم و بعد باز می‌نویسم. پیش‌نهاد می‌کنم خاکستری رو هم ببینی که شاید یه عده‌ای ادعا نمی‌کن گرفتاری ندارن و فقط دوست ندارن از گرفتاری‌هاشون بگن. دیگه اگه بنا باشه طبق سلیقه هم‌دیگه بنویسیم که این دیگه اسم‌اش وب‌لاگ شخصی نمی‌شه. یکی ممکنه چس‌ناله بکنه، یکی فقط از خوشی‌هاش بگه و یکی هم صرفا” خالی‌بندی بکنه. شخصا” با هیچ‌کدوم اینا مشکل‌ای ندارم.

    خوش بگذره عزیزم. خیلی وقت بود سروقت‌ات نیامده بودم از پیش بلوط پرتاب شدم ناگهان. می‌بوسم‌ات عزیزم.

  26. NemoGoody گفت :

    سلام

    من هم مانند شما فکر می کنم . این یکی از دلایلی است که ایرانی ها از ایران که خارج می شوند خیلی دلشان نمی خواهد با ،به قولی، هموطن ارتباط برقرار کنند. این تظاهر به خوشبختی بی زوال ، بی عیب و نقص بودن ، همه چیز تمام. زندگی هیچ کس کامل و تمام نیست و این تظاهر تنها کینه به وجود می آورد، یک زندگی بی عیب و نقص هیچ جایی برای نزدیکی و احساس صمیمیت باقی نمی گذارد. ربطی هم به حسادت ندارد خوشی های آدمها براساس سلیقه شان متفاوت است مسافرت رفتن، پست گرفتن، ازدواج، خانه ، ماشین، خرید کفش و لباس ولی جنس مشکلات برای همه ملموس است. در آخر هم بگویم همانطور که کیسه گردو بودن همه را فراری می کند پنهان کردن درد و غم ها هم انسانها را نسبت به هم بی اعتماد می کند. زندگی همه بالا و پایین دارد اگر صاف و یکنواخت باشد مثل جاده مستقیم باعث خواب آلودگی می شود، سربالایی و سرپایینی و پیچ جاده است که آن را دلچسب می کند

  27. آیدا گفت :

    سلا.وبلاگ دلنشین و جالبی داری.با اینکه من آخرین پستتو خوندم ولی به نظرم اومد که پستهای قبلتم باید به همین واقع بینی و روراستی باشند.خوشحال میشم بهم سر بزنی.راستی اینم بگم که ظاهراً عقیده هامون در مورد معنی وبلاگ مثل همدیگست.موفق باشی.

  28. شما گفت :

    وبلاگ من پراز آهو نلست بخصوص این روزا ….کاریش نمیشه کرد زندگیم درب و داغونه و حتا قرصای اضد افسردگی هم فعلن اثر نکرده …می نویسم برای ایتپنکه از تنهایی در بیام و کسی رو داشته باشم که باهاش حرفبزنم حتا اگه این گفتگو یه طرفه باشه…کاریش نمیشه کرد …شماجدی نگیرید

  29. Fairy گفت :

    وای چه خوب گفتی. منکه گاهی شروع می کنم به نوشتن یک کامنت برای یک وبلاگ نویس که بپرسم ببخشید خانم با آقای فلانی (ناگفته نماند بیشتر درمورد خانمها این قضیه رو دیدم!) اونجائی که شما زندگی می کنید اسمش بهشته و شما و همسر گرامی تون هم احیانن از فرشتگان مقرب هستید؟ بعد وسط کار به خودم می گم ول کن بابا الان فوری فکر می کنه چشم دیدن خوشی هاش رو ندارم و ….

  30. Fairy گفت :

    حالا جالب ترش رو بشنو. مدتیه با همسرم حسابی مشکل داشتم و هنوزم کامل حل نشده. دیگه تصمیم صددرصد به جدائی هم داشتم. حالا یه امیدی پیدا شده که شاید بشه یک چیزهائی رو درست کرد و همه چیز رو از بیخ و بن بهم نریخت. می دونی خواهر کوچکترم که هم تحصیلکرده است هم توی خانواده ای بزرگ شده که کمترین توجه رو به حرف مردم داشته بهم چی می گه؟ میگه حالا که خیلی ها فهمیدن تو توی زندگیت مشکل داری و می خواستی جدا بشی بده ببینن دوباره با همون آدم می خوای زندگی بکنی!!!
    آدم دردشو به کی بگه؟

  31. آرتا گفت :

    سلام
    خوشحالم با چه مطلبی با شما آشنا شدم…شناخت خوبی ازتون کسب کردم

    بنظرم حسادت و باقی چیزایی که شما اشاره کردین از این نشات گرفته میشه که “تو” چیزی در دیگران می طلبی…چیزی بمانند تایید و یا القای خوشبختانه…چونکه “تو” در تنهایی ارزش ندارانت به آنچه که روح پریشون تو راضی کنه دست نیافتی….
    یه دلیلش اینه که به اون خونواده هایی که لباسای شیک میپوشن و جوونی رو با جملات پر طمطراق به “کیچ” بودن گذروندن.

    نظر شما در مورد زبان بیان و نوشتار در وبلاگ (به معنایی که برا شما مقبول هست) چی میتونه باشه؟
    یسر به نوشته هام بزنین…میخوام زبانم رو برام نقد کنین…میدونم زیاده خواهیه..اما صراحت شما تو برخی جملات منو یاد “فرهنگ لغات شخصیم ” میندازه.
    ممنون.

  32. آرتا گفت :

    منتظرمااااااااااااااااااااااااااا

  33. شعله گفت :

    تو فامیل پدری من برعکسه.
    هر وقت بهشون میرسی دارند ورشکست می شن,مریضن,دیشبش کلی دعوا کردن
    زانتیا می خرن می گن قسطی!! خریدیم
    عروسی ها دیر خبر می کنن همه رو,می گن تا اخرین لحظه داشته بهم می خورده!

نظر بدهید