DreamCatcher
ساعت سهی نیمهشب، به وقت اینطرف دنیا!
من از خواب پریدهام. خواب بد دیدهام. همهی بدترینها با هم در خواب اتفاق افتادهاند. بیدار میشوم و کلمه یادم نمیآید. پس این مستیهای شبهای تعطیل به چه درد میخورند اگر باز هم نتوانی راحت و سنگین بخوابی تا خود صبح؟ این جادوگرجاروسواری که اینجا آویزان کردهام چی؟ مگر قرار نیست با خوابهای بد بجنگد؟ یحتمل باید به رسم آمریکای شمالی که مردماش گلدان خشک شده و ماهی مرده را پس میدهند، جادوگر را بزنم زیر بغلم و بروم به فروشنده بگویم : “به درد نخورد آقا، یک هفته است که من کابوس میبینم آقا!”
خیس عرق بیدار میشوم و به همه فکر میکنم. یک شبهایی مثل امشب که خواب ترسناکتر است، تلفن برمیدارم و به تهران زنگ میزنم. کامپیوتر را روشن میکنم و ایمیل میزنم. بعد سرم را میگیرم در دستهایم و میگیرم مینشینم و فکر میکنم، فکر میکنم…
میدانم که صبح همهی این فکرها میروند پی کارشان. میدانم فقط کافی است یک شب طولانی دیگر را هم رد کنم. آفتاب فردا که در بیاید، من خوب شدهام، قراراست با این کولهپشتی که غذا و آیپاد و کتاب و لباس را سرسری ریختهام توش، بزنم به جنگل. پاهایم را بگذارم توی آب و… یادم برود!

شهریور ۳۱م, ۱۳۸۶ at ۴:۴۶ ق.ظ
خیلی بده دیدن این کابوسها. من ۹۰ % شبهام کابوسهایی که گاهی نمیشناسمشان و ندیدمشان.
شهریور ۳۱م, ۱۳۸۶ at ۵:۵۵ ق.ظ
پیش میاد که ۲۰ شب و یا حتی بیشتر اینطوری بشم ، شبهای اول خیلی سخت میگذرن ولی بعد از ۵-۶ شب عادت میکنم ،هر وقت که اینطوری هستم در طول روز هم عذاب وجدان دارم احساس میکنم بدترین آدم روی زمین هستم
شهریور ۳۱م, ۱۳۸۶ at ۷:۱۴ ق.ظ
الان درست سی شبه اینطوریم….دلم لک زده برای دو ساعت راحت و بی دغدغه و ترس خوابیدن…
مهر ۱م, ۱۳۸۶ at ۲:۰۶ ق.ظ
بی خوابی های شبانه ام گره خوردست به کابوس ها و بی قراری ها و دلتنگی هایی که سالهاست نمی انم چه باید باهاشان کرد.
دنیای صبحها آنقدر کمرنگه که ساعتها به خودم تلقین می کنم که هی! واقعیت، اون نورِ پشت پرده است. نه آدمها و فضاها و مکانهایی که تمام شب توی خواب دیدی یا قبل تر تخیل کردی.
بیدار که می شم فقط چند لحظه خیره می شم و برمی گردم به دنیای خواب. می خوابم و می خوابم و می خوابم و در خواب، می بینم.
در خواب حرف هم می زنم با تصویر های پررنگ. کارگردان خوابها. همه کاره تخیل. هیچ واقعیتی هم نیست که خیال من رو تصحیح کنه.
تغییر، تنها نور پشت اون پرده است که کمرنگ و پررنگ می شه. به عنوان ته مونده واقعیت
مهر ۱م, ۱۳۸۶ at ۶:۵۰ ب.ظ
چو میگذرد غمی نیست…
یادت میره چند وقت دیگه
مهر ۲م, ۱۳۸۶ at ۳:۲۰ ق.ظ
ممنون از توضیحات شما. با این همه تصدیق می فرمایید که لینک دادن یا ندادن به یک وبلاگ امری شخصی است و کسی نمی تواند و نباید در این باره به دیگران امر و نهی کند.
غرض من از نوشته آخرم تختطئه فیمینیست ها نبوده. عقیده هر کس برای خودش محترم است در این شکی نیست. اما اگر کسی در ظاهر مدعی فیمینیست بودن باشد و بعد رفتاری غیر از آن داشته باشد باید که نقد شود. مسئله فراتر از دعواهای شخصی است. کسانیکه دیروز خود را فیمینیست معرفی می کردند و امروز ۱۸۰ درجه رفتارشان متفاوت در پیش بگیرد باید نقد شود.
نوشته اید که درباره فیمینیست ها ننوشته اید خیلی تعجب کردم. بهتر است یکبار دیگر آنچه را که نوشته اید مرور کنید. در این باره قضاوت با دیگران باشد بهتر است تا من و شما.
مهر ۸م, ۱۳۸۶ at ۷:۱۰ ب.ظ
نه تو اشتباه فکر کردی
همچنان فکر ها پا برجاست….