زنی که می نویسد
پیش نوشت: این نوشته خطاب به همهی خوانندگان لطیفی است که به خاطر مطلب قبلی فحشبارانم کردند.
تا حالا ده دفعه اینجا کتاب و داستان و… معرفی کرده ام و نوشتهام فلان داستان خوب یا بد است و هیچوقت کسی با حالت عصبی نیامده گیر بدهد. طبیعی هم هست. برداشت ما از داستانها سلیقهای است و همهی اصول داستان نویسی هم که رعایت شود، ممکن است داستان مربوطه مطابق سلیقهی خیلیها نباشد.
در مورد داستان عروسی، ایدهی “عروسی که نمیخواهد بعد از عروسی وا برود”، به نظر من جالب آمد و نوشتم چه محشر. راستش اولین باری نبود که داستانی از ساقی میخواندم. شعرهایش را هم تک و توک خواندهام. در جایگاه منتقد ادبی نبودم و نیستم. از این داستان خوشم آمد و لینک دادم و نوشتم که خوب است. برخورد عصبی آدم ها را نمیفهمم. نه قرار است به معروف شدن نویسنده کمک کنم، نه اصولا نظری در مورد کارهایش دادم. در مورد خودش هم که هیچ. از لحظهی اول که مشتری ادبیات میشوی، باید یاد یگیری “مرگ مولف” را قبول داشته باشی، وگرنه مشتری بهدردنخوری هستی.
حالا دلم میخواهد فحشدهندههای گرامی که فحش هایشان را هم به خاطر عصبانیت حذف کردم، چند دقیقهای فکر کنند که برآشفتگیشان از کجا سرچشمه گرفته بود؟
اگر داستان بد بوده یا سلیقهی من بد بوده، شما هم مثل بقیه بنویسید که:” این داستان بد بود و تو هم بدسلیقهای” این که عصبانیت ندارد!!!
اگر نام بردن از اعضای جنسی و یا توضیح در مورد همخوابگی شما را شاکی میکند، بنویسید:”من با این متن مشکل دارم و فقط داستان پاک و پاکیزه میخوانم و بس”. باز هم عصبانیت ندارد!
ولی اگر مشکل دارید با این که زنی مینویسد، و از قضا این زن تمایلات جنسیاش سوای تمایلات پذیرفتهشدهی اجتماع است، و ابایی ندارد که این را همه جا مطرح کند، و ترس برتان میدارد که نکند طرف معروف شود و آدمهای بیشتری بخوانندش و.. و.. و… یک بار دیگر خوب فکر کنید.
ببینید آیا اصولا قادرید با فحش پراندن، جلوی نوشتن این زن یا هر کسی را بگیرید که ترسو و محافظه کار نیست و آزادانه از خودش و تمایلاتش و دنیایش مینویسد؟ به نظر من که نمیتوانید. او قبل از این که شما به فکر سنگپرانی بیفتید، خیلی از سدها را شکسته است. او از شما نمیترسد. او مینویسد و البته منظورم از نوشتن، خاطره نویسی و یا داستان خوشبختی تعریف کردن نیست. منظورم از نوشتن، نوشتن است و در این پست بهخصوص:”زنی که مینویسد.”
مرداد ۱۸م, ۱۳۸۶ at ۸:۲۲ ب.ظ
خواهر سایه
از شما به علت این پست که باعث شد ما برویم و نظرات پست قبلی را بخوانیم و یک مقدار در مورد سن شما و اینکه سن چقدر می تواند در شعور انسانها نقش و تاثیر داشته باشد تعمق کنیم ممنونم. اصولا وقتی نظر گذاران محترم از فرط بی تکه گی! از ربط آنجا به فلان جا لذت می برند باعث می شود که روح انسانی مبسوط شود. اما خودمانیم. شما هم به روش بسیار مهندسی جواب این آقای کارل عزیز را دادید. خیلی طول کشید تا ما بفهمیمش.
حالا من یک سوال از آقای کارل داشتم. مادر جان. حرف حساب شما چی بود؟ یک بار دیگر بیا به زبان ساده تر بگو تا ما هم بفهمیم. در هر حال ظاهرا شما هم بر عکس اسم بسیار مدرنتان گویی وقتی اسم مونث را در جای نویسنده یا خالق اثر می بینید مانند بقیه ما مردم چیز به دست اول به جای دیگر فکر می کنید. حالا سایه یا ساقی خیلی فرق ندارد.
مرداد ۱۸م, ۱۳۸۶ at ۹:۱۶ ب.ظ
سایه عزیز،
چون من هم یکی ازآن هایی بودم که درمورد یادداشت قبلی ات نظرداده ام ویادداشتی هم نوشته ام، دوباره مهمان این پستت هم هستم:
۱- اگریادداشت مرا بخوانی می بینی که هیچ جا فحش وکنایه ومتلکی ننوشته ام
۲- به صراحت نوشته ام که سرکارخانم نویسنده را نمی شناسم و فقط به عنوان یک خواننده (نه یک منتقد) درباره همان داستان کوتاه که نقل کرده ای، نظرخودم را نوشته ام.
۳- درمورد واژگان جنسی هم، به نظرم، همانطور که گفتم، با استفاده ی بیهوده ازآنها مخالفم. مثل اینکه درفیلم های فارسی قدیمی بیشتروقت ها بیجا چند تا صحنه ی سکسی برای داغ کردن بازارمی گذاشتند.
۴- با خیلی ازحرف ها وسوژه هایی که می نویسی موافقم وآن هارا دوست دارم، اما این بار که گفتی این داستان محشراست، به نظرمن اصلاً محشرنبود. گاهی وقت ها هم ممکن است با حرف های هم مخالف باشیم.
مرداد ۱۸م, ۱۳۸۶ at ۹:۲۲ ب.ظ
نق نقو جان:
من فقط خطابم به آدم هایی بود که هم به من هم به ساقی. ق فحش داده بودند.
معلوم است که شما فحش نداده اید. خیلی راحت گفته اید که داستان خوب نیست و استفاده از واژگان جنسی بیهوده است.اصلا انگیزه ی من برای نوشتن این پست از یادداشت منصفانه ی شما پیدا شد.
مرداد ۱۸م, ۱۳۸۶ at ۱۰:۰۳ ب.ظ
سایه جان
نیامدم که نوشابه باز کنم… ولی باید بگویم که خیلی خوشحال شدم که این را نوشتی…
من هم بارها این حس را از محیط اطرافم ( نمی نویسم ایران.. که دوستان نریزند سرم و نگویند… وا … تو که ایران نیستی گه می خوری می گی ایران) گرفتم که زن بودم همان شرم است. زن با اعضا و تمایلاتش باید پنهان شود. اگر زنی از حرارت بین پاهایش بنویسد.. وقتی که رقصنده مردی می رقصد…یا از سفت شدن سینه هایش.. همه می گویند.. این زن جنده است….
خوشحالم که ساقی هست.. که شهرنوش است.. که نازلی سبیل هست.. که می گویند.. بنویسیم.. که ما هستیم.. از پایین ناف تا دم زانویمان حذف نشده است… من از بار ادبی حرف نمی زنم.. وظیفه هر اثر هنری فقط بار هنری آن نیست… اثر گذاری آن هم هست…
خانمها و آقایانی که از اثر گذاری ساقی می ترسید…. لصفن امظا جمع کنید که شرق را با جایش تخطه کنند.. تا عبرت شود…
مرداد ۱۹م, ۱۳۸۶ at ۲:۱۱ ق.ظ
من فکر می کنم به این جور آدم هایی که به جای بحث کردن فحش می دن، نباید توجه کرد……. من چند از داستان های خانوم قهرمان رو خوندم ولی با هیچ کدومش ارتباط برقرار نکردم و بنظرم ایشون نه شاعره و نه نویسنده و یا حداقل با نویسندگان و شاعرای دیگه که می شناسم قابل قیاس نیست…. اما یه سبک خاصی داره که بعضی ها دوست دارن و باید به سلیقه تک تک افراد احترام گذاشت! فکر نمی کنم دلیلی داشت که درباره این جور افراد یه پست اختصاص می دادی!
مرداد ۱۹م, ۱۳۸۶ at ۹:۵۰ ق.ظ
آنقدر الان خلقم کجه که حوصله ندارم برم نظرهای قبلی رو بخونم. اما خیلی پشیمون شدم که قبلا نظر نذاشته بودم! مرسی که لینکش را دادی. اصولا مرسی از هر کی که لینک می ده و هر کی که می نویسه. من سه تا و نصفی وبلاگ و وبسایت می خونم و دلم به همین لینک ها خوشه که خیلی نخونده و وامونده نشم. من که برای کلی از دوستام هم فرستادمش و همه هم خوششون آمد. تا اینجا شدیم ۶ نفر!!!!!!!!!!
اصل مطلب اینکه از لحن سریع و صریح ساقی کلی لذت بردم و همان که تو گفتی ، من کلاه مخاطب به سرم اندازه تر است تا کلاه گشاد منتقد.
مرداد ۱۹م, ۱۳۸۶ at ۱۰:۰۹ ق.ظ
این پست و پست قبلی ات را و نوشتن ات برای من محترم است
کاسه داغتر نمی شوم اما همیشه رک نوشته ام که اکثر لینک هایت و نوشته هایت حداقل برای من یکی مفید بوده داست و از این بابت ممنون ام
راستش حوصله نکردم نظرات کارل را بخوانم و دعوای تان را قضاوتی هم نمی کنم
اما خوشحال ام که فضای نوشتن آزاد و فرهنگ آن در خیلی جاها راه با کرده است
من می نویسم در همین جامعه هم می نویسم
و همیشه در اکثر ادبیات خوانی ها نوشته های مرا صرف واقعیت هایی نظیر این نمی پدیرند
خوشا به آن دیگران که مقابله می کنند من مدتهاست که برای خود می نویسم
حتی اگر شمس لنگرودی یا بزرگی دیگر کارهایم را ارج بگذارند
مرداد ۱۹م, ۱۳۸۶ at ۳:۰۵ ب.ظ
سایه جان ،منکه خیلی لذت بردم، هم از ژست آزاد منش تو وهم از بی پروایی ی آن خانم قهرمان.متاسفانه من هنوز گرایشات نوع دیگر جنسی رو نفهمیدم.یعنی هنوز امتحان نکردم. و بگفته ی لوا چیز به دست هم نیستم ،ولی از نوشته های ساقی خوشم میاد .مرسی از اینکه نوشتی
مرداد ۱۹م, ۱۳۸۶ at ۵:۴۴ ب.ظ
hi
مرداد ۲۰م, ۱۳۸۶ at ۱۲:۴۳ ق.ظ
نکته ی مهم همون بود که گفتی .” او از شما نمی ترسد “
مرداد ۲۱م, ۱۳۸۶ at ۱۲:۲۶ ق.ظ
مُومنت…. مُومنت…!!
فحش؟! من؟! فحش؟! ان الله لا یحب پیپل لایک دیس!
ببخشید که عادت کردیم که فقط از نوشتههای خوبت لذت ببریم و تعریف نکنیم و برویم آن هم بجهت آنست که خوشمزگی نکرده باشیم و تمجید کیلوئی! حالا اینجا چیزائی که خیلی از موارد باید میگفتم مینویسم:
محتوای فرهنگی این وبلاگ برای من مهم است. اینجا من برای تفنن و اتلاف وقت نوشته نمیخوانم. نوشتههایت سبک نیستند و بتدریج توقع و حساسیت خواننده را هم بیشتر میکنند. ممکن است خوانندهای در مورد خیلی از مسائل مثل تو فکر نکند و یا اصولا در سطح بحث نباشد این خواننده خیلی نمیماند و میرود. ولی بحث و چلنج از طرف کسانی که فقط در بعضی از موارد هم نظر نیستند بد نیست. وگرنه هورا کشیدن دائم چیزی برای نویسنده ندارد. (ببخشید که خیلی از این نکات را بهتر میدانی و من تکرار میکنم)
از دید بنده حقیر کامنت قبلی برای نوشته قبلیت نتیجه شد. اگر موافق یا مربوط نیست به هر حال نظر است. برای آن عذرخواهی نمیکنم! شاید نوشتهات آنطور که در نظرت بود خوانده نشده ولی غرض آن بود که چنان برداشتی هم میشد کرد. همین!
تو که دیگه نباید با یه مویز دهنت شیرین بشه و با یه بادم تلخ!!
زیاده عرض شد…
مرداد ۲۱م, ۱۳۸۶ at ۱۲:۴۹ ق.ظ
شیراز، ای داد!! بابا من کی گفتم عذرخواهی کنید؟ فحش هم داده بودی عذرخواهی نمی خواست. من هم قدر خواننده هایی مثل شما را می دانم.
مرداد ۲۱م, ۱۳۸۶ at ۸:۱۲ ق.ظ
اگه کسی بخواد فحش بده، از چوب هم شده بهانه میتراشه برای فحاشی کردن. نمی تونیم انتقاد کنیم، بدون اینکه کسی رو به لجن نکشیم.
مرداد ۲۲م, ۱۳۸۶ at ۱۱:۴۹ ق.ظ
سلام
به نظرم اتفاق تازه ایی نیفتاده است، ما یاد گرفته ایم اینگونه نقد کردن را و اظهار نظر کردن را، این جزیی از فرهنگ ماست، حتی فرهنگ روشنفکرهایمان، و ابداً معلوم نیست با چه مشکل دلریم، ظاهراً خیلی از آدمها با دادن دشنام قد میکشند و بزرگ میشوند و احساس مهم بودن بهشان دست میدهد، این اصلاً اتفاق تازه ایی نیست و اصلاً اهمیت ندارد، بهتر است در اینگونه مواردبه جای نوشتن پست و جوابیه دادن ساکت بود و کلمه ایی نگفت، اگر از ابتدا شیوه به چنین منوال گذاشته شده بود، حتی در محافل مثلاً روشنفکری ما، اینهمه قائله به پا نمیشد
مرداد ۲۳م, ۱۳۸۶ at ۸:۴۳ ب.ظ
نچ، نمیشه. اگه به این چرندیات گیر ندهیم که نمیشه. اونوقت باید بریم به جای این چیزهای بی اهمیت، مشکلات گنده رو ببینیم. مثلا اینکه چه فرهنگ ریدمانی داریم. چقدر سرشار از گه هستیم، چقدر تو گه غرق هستیم. پس نچ سایه جان، فعلا ما گیر را به همجنسگرا ها و رختخوابشان میدهیم، مبادا مجبور شیم مغزهای آکبندمان رو دست بزنیم و زبونم لال ببینیم مشکل این قوم لگد خورده چیه.
شهریور ۱۵م, ۱۳۸۶ at ۲:۳۶ ب.ظ
با اینکه ۴۸ ساعت می شه که درست نخوابیدیم ولی سرحال شدیم با این پستتان بانو سایه!
شهریور ۱۳م, ۱۳۸۷ at ۹:۱۵ ب.ظ
قسمتی از * من * اینجا جا مانده
شهریور ۱۳م, ۱۳۸۷ at ۹:۱۷ ب.ظ
زنی هنوز می نویسد۱