تاثیرات وارونه
ضمن تشکر از دعوتکنندگان، بنده فکر کردم و دیدم تعداد تاثیرگذاران، زیاد است. بنابراین تصمیم گرفتم از شیوهی ادب از که آموختی پیروی کنم و آدمهای منفی زندگی را بشمارم که با رفتارهای سوء خودشان بنده را رسانیدند به اینجا که هستم( که البته جای مهمی نیست و ما هم چیزی نشدیم!)
۱- خانم منتظری، مدیر دبیرستانم، مبدع سبک ادارهی دبیرستان مانند دیر راهبهها در قرن بیستم، که باعث شد دست مذهب برای همیشه برایم رو شود و تهماندهی گرایشات مذهبی را به راحتی بریزم دور.
۲- جمعی از عموزادگان و عمه زادگان که باعث قطع رابطهی ما با فامیل پدری شدند و کمک کردند مقدار زیادی در عمر و وقت و اعصابمان صرفهجویی کنیم. رفت و آمد با فامیلی که باعث بیماری اعصاب شوند، به پشیزی نمیارزد.
۳- المیرا ج: دوست دوران دانشگاهم به عنوان سمبل پولدوستی و شوهر دوستی که همانا هدفش در زندگانی جمع کردن جهاز و شوهر کردن قبل از بیست و دو سالگی بود. بیشتر وقتش جلوی مغازههای لوازم خانگی میگذشت. اگر المیرا در بیست و یک سالگی زن ناجورترین آدم روی زمین نمیشد و من دچار انزجار شدید نمیشدم، شاید خیلی دنبال سبک متفاوت و آدمهای متفاوت نمیگشتم و زندگیام بیمزهتر و بیرنگتر از حالا بود.
۴- خانوادهی شمعدانی به خصوص جناب ب. ب، که به دلیل مردسالاری زیر پوستیشان گرایشات فمینیستی مرا به شدت افزایش دادند. ب. ب، همچنین به خاطر شخصیتش که ملغمه بدبینی و حسادت بود، تاثیر زیادی در”نباید”های من داشته است. نباید حسود باشم، نباید بدبین باشم، نباید برچسب بزنم… هنوز که هنوز است، همین که ببینم آدمی دور و بر من و شروع کرده به “ب.ب” شدن، به راحتی کنارش میگذارم. زندگی کوتاهتر از آن است که آدمهای سیاهبین تلخش کنند.
۵- مهین خانوم کوچیکه، دوست مامانم، زن خلاقی که از صبح تا شب توی خانه می نشست و از شدت بیکاری، در مورد شوهرش و دیگران قصههای ناموسی میساخت و بعدازظهرها به مامانم زنگ میزد و قصهها را بازگو میکرد. این در حالی بود که ما گرسنه و خسته از مدرسه برگشته بودیم و از خداوند منان، مرگ مهین خانم را طلب میکردیم، بلکه مادرمان گوشی تلفن را قطع کند و به ما برسد. احتمالا از ترس تبدیل شدن به مهین خانم، از بیست و دو سالگی کار کردهام و فکر خانه نشینی در مخیلهام نمیگنجد.
۶- جناب آقای”احمدینژاد”، که به محض دیدن عکسش روی صفحه اول روزنامهها، فهمیدم که غیر از مهاجرت کردن و غربت را تحمل کردن، راهی نمانده.
خوب. همینهاست. حالا میشود آرزو کنیم که این آخرین بازی وبلاگستان باشد؟
خرداد ۴م, ۱۳۸۶ at ۱:۰۰ ق.ظ
این بازی ها سالی یکبارش خوب است
زیاد که می شود مثل همان دید و بازدیدهای فامیلی اعصاب خورد کن می شود
خرداد ۴م, ۱۳۸۶ at ۱:۰۸ ق.ظ
این بهترین نوشته ای بود که توی این سری خوندم، مخصوصن آرزوی آخرش!
خرداد ۴م, ۱۳۸۶ at ۱:۲۵ ق.ظ
کتی مطمین بودم اسم خانوم منتظری هم تو لیست منفی هات هست.
برای من هم دقیقن همین تاثیر رو داشت.
من میگم بیا یه قراری بذاریم خاطره هامون رو از این مدیر نمونه بنویسیم. یادته که مدیر نمونه شد؟
خرداد ۴م, ۱۳۸۶ at ۷:۲۹ ق.ظ
salam, kheili kheili kheili khoob bood in postet, kheili..
خرداد ۴م, ۱۳۸۶ at ۸:۲۸ ق.ظ
درواقع گفته لقمان را که “ادب ازکه آموختی، از بی ادبان” تفسیرکرده ای. به قول خودت داری جامعه شناس می شوی. عربها میگویند (البته عرب هایی که ازبیخ عجم هستند) معرفت الاشیا فی اضدادهم دی دونقطه
خرداد ۴م, ۱۳۸۶ at ۱:۱۶ ب.ظ
ها ها . باحال بود ! خوبیش هم این بود که به جز موارد۱ و ۵ بقیه رو میشناختم!! راستی این خانم الف جیم مگر ازدواج هم کرد؟
خرداد ۵م, ۱۳۸۶ at ۱:۲۹ ق.ظ
kheyli khobeh… vali fiminist! naaaaaaaaaaa!nemisheh zano marda ism o ist nadashteh bashan
?
خرداد ۵م, ۱۳۸۶ at ۴:۱۷ ق.ظ
چقدر عصبانی به نظر می رسی…
خرداد ۵م, ۱۳۸۶ at ۹:۵۲ ق.ظ
یعنی همه ی تاثیرات مهمتو از ادمهایی گرفتی که ازشون به نوعی بدت می اومده؟!
خرداد ۵م, ۱۳۸۶ at ۱۰:۰۳ ق.ظ
نرگس جان من که اولش توضیح دادم. من تاثیر گذارن مثبت رو چون زیاد بودند ننوشتم و منفی ها رو نوشتم.
خرداد ۶م, ۱۳۸۶ at ۷:۲۰ ق.ظ
جناب آقای پالیزدار
معاونت محترم برنامه ریزی و توسعه
موضوع : ارسال قرارداد برای امضاء
با سلام و صلوات بر محمّد و آل محمّد (ص)،
به پیوست سه نسخه اصل قرارداد با شرکت نشرآوام که در این دفتر تهیه و تنظیم شده و به پاراف نهایی رسیده است جهت امضاء به حضور تقدیم می گردد .
خرداد ۷م, ۱۳۸۶ at ۱۲:۱۸ ق.ظ
salam
kheli baram jaleb bood.
خرداد ۷م, ۱۳۸۶ at ۷:۲۷ ق.ظ
میگیم شوما هم کلا آبجی خانوم خوبی هستی هااااااااا … یه نمه احساس میکنیم که داریم بهتون علاقه مند میشیم روی همین حساب زیاد اینجا ویراژ نمیدیم که یه موقع آتیش عشقمون شعله ور نشه
عزت زیاد
خرداد ۷م, ۱۳۸۶ at ۱۲:۰۱ ب.ظ
راستش زیاد هم عصبانی نبودم، کامنت های
http://www.almozakhraf.blogfa.com/
رو خونده بودم که چطور تحصیلکرده های ابله، از ضرب و شتم لات-لوت های دست بسته لذت سگی می برن و نشئه می شن
جالبه اینه که اینجا هم بچز نوشتن که شما هم عصبانی بودی و اینا….داشتیم خواهر؟
خرداد ۸م, ۱۳۸۶ at ۲:۳۵ ق.ظ
خرداد ۹م, ۱۳۸۶ at ۱۲:۲۵ ق.ظ
esme in post ro bayad mizashti
عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد
khoob bood bekhoosoos mahin khanoomesh
خرداد ۱۰م, ۱۳۸۶ at ۹:۳۴ ق.ظ
salam.jaleb va motafavet bud.
pirooz bashi
خرداد ۱۲م, ۱۳۸۶ at ۸:۵۷ ب.ظ
منتظری مدیر کجا بود؟ آگاهی یا اون یکی که هر چی فکر می کنم اسمش یادم نمیاد؟ الان فهمیدم که خیلی از اون روزا گذشته و کم کم دارم بزرگ میشم
خیلی دوست داشتم این پستتو البته همشونو دوست دارم !
خرداد ۱۴م, ۱۳۸۶ at ۷:۵۰ ق.ظ
هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه هیچیم
سلام رفیق!
نفسی تازه کن
بیا تا برایت بگویم که چه اندازه تنهاییم بزرگ است!!
[گل]
خرداد ۱۴م, ۱۳۸۶ at ۱۱:۰۸ ق.ظ
آره یادم اومد مهرنامی! وای خدا چه هیولایی بود من سال دوم دبیرستان اومدم ایران رفتم مهرنامی اسممو ننوشت منتظری بعد رفتم آگاهی گیر یکی بدتر از اون افتادم! سال ۷۲ دیپلم گرفتم الان هم سی سالمه!
کلی بلاگتو دوست دارم
خرداد ۱۵م, ۱۳۸۶ at ۶:۳۹ ق.ظ
بار اوله میام اینجا! البته اسمت توجه من رو جلب کرد “سایه”.
میدونی یاد روزهای نه چندان دوری افتادم که من هم ایران نبودم. اگرچه مدت کوتاهی بود. ولی دلم تنگ شده برای دلتنگیهای اونجا. شاید اگه الان تنها بودم گریه میکردم (چیزی که سال به سال اتفاق میفته). نمیدونم شاید سادیسم باشه ولی الان میبینیم چه لذت بخش بود فشار کار اونجا و این دل تنگ صاحاب مرده!
با نوشته هات احساس نزدیکی میکنم! نمیدونم چرا!
خرداد ۱۵م, ۱۳۸۶ at ۹:۳۴ ق.ظ
be nazaram to mahshar tarin weblog nevisi hasti ke ta hala didam!!!!:-* dar zdmn bade 50 sal be tore kamel fahmidam in mahin khanoom koochike kiiIIEee:p
خرداد ۱۵م, ۱۳۸۶ at ۹:۳۵ ق.ظ
ah bebakhshid man esmamo avaz nakardam balaii manamaaa
خرداد ۱۶م, ۱۳۸۶ at ۶:۵۶ ق.ظ
چه تجربه های همسانی که ادم های همسانی مثل من و تو را باعث شده . منکه از اینکه اینجور شدم ناراحت نیستم و می دونم شما هم / شاد زی
خرداد ۳م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۴۹ ب.ظ
سلام . منم دقیقا اندازه تو از منتظری متنفر بودم. یک زن ترشیده عقده ای که همیشه با پدرا خوب بود و با مادرا اونم از نوع غیر چادری بد. راستی من ایران نیستم ولی یک هفته پیش سنیدم که منتظری بعد از ۲ ماه تو کما بودن فوت کرده. شاید اون دنیا یک کم آدم شه.