بشمار…
تند تند راه میروم. حواسم رفته به چاک دامنم و این که کدام طرف باید باشد؟ چپ؟ راست؟ پشت سر؟ در همان حال حساب میکنم که این دامن را باید یک سایز کوچکتر میخریدم که اینقدر دور کمرم نچرخد و چاک جابهجا نشود. بعد حساب میکنم که چند کیلو باید کم کنم تا یک سایز از این که هستم کمتر بشوم؟ کالریها را میشمارم… کفش پاشنهبلند اذیتم میکند. چند دقیقه مانده تا مترو؟ تا خانه؟ دقیقههای موبایل تمام نشود؟ دقیقهها را میشمارم… کاش اصلا ماشین بخرم. چهقدر تا یک ماشین؟ یک خانه؟ پول ها را میشمارم…
پانزده روز است با تهران حرف نزدهام. یک ماه است قرار است بروم به دلجویی یک دوست قدیمی. سه ماه است میخواهم یک آخرهفته با شهرزاد قرار بگذارم. شش ماه است یک فیلم درست حسابی ندیدهام. یک سال است کتاب خوب نخواندهام. یک سال و نیم است که در حال راه رفتن قهوه را سر کشیدهام و توی مترو روزنامه خواندهام و در حال نگاه کردن به مانیتور غذا خوردهام و پای تلویزیون خوابیدهام.
از کی دیگر خودم نیستم؟ کی اسیر شمارهها شدم؟
اردیبهشت ۲۶م, ۱۳۸۶ at ۱۲:۱۰ ق.ظ
oftadan be dame tekrarha?
اردیبهشت ۲۶م, ۱۳۸۶ at ۱:۱۵ ق.ظ
سایه عزیزم اگه میتونی یه استراحت به خودت بده. برو یه جای دنج. دور از همهی گرفتاریها و مشکلات و دغدغههای روزمره. برو یه جای گرم کنار آب . فکر کنم آرامش بخش باشه برات عزیز دلم. در مورد کیفت هم حالم بد شد وقتی خوندم. خودم هم یه تجربهی اینجوری توفرانسه داشتم منتها توی اتاق کامپیوتر. خوشبختانه هیچ کس به کیفم که زندگیام بود، دست نزده بود. مراقب خودت باش نازنین…
اردیبهشت ۲۶م, ۱۳۸۶ at ۲:۱۲ ق.ظ
سایه جون طراحش حمیدرضای نازنین است که لوگوی وبلاگش اون پایین سمت چپ، انتهای وبلاگم است. همون پشت هیچستان:))
راستی عزیزم نظرت راجع به ترجمه چیه. یادمه تو هم فرانکوفون بودی، نه؟
اردیبهشت ۲۶م, ۱۳۸۶ at ۵:۴۷ ق.ظ
منم وعده هایی غذاییم رو جلوی مانیتور می خورم و خیلی هم راضیم!!فقط مادر گرامی رو یه کم حرص می دم که می گه معتاد شدی!!:دی
اردیبهشت ۲۶م, ۱۳۸۶ at ۹:۲۰ ق.ظ
من هر چند وقت یک بار یادم میاد که خیلی وقته دارم میدوم باید باستم نگاه کنم نفس بکشم زندگی کنم بعد سعی می کنم بعد می بینم نمیشه باید دوید اینجا بعد به خودم میگم بالاخره تموم میشه، میشه میگی؟
اردیبهشت ۲۶م, ۱۳۸۶ at ۹:۲۵ ق.ظ
ز وقتی مهاجرت کردی و جا افتادی.
اردیبهشت ۲۶م, ۱۳۸۶ at ۱۲:۵۹ ب.ظ
چه بخوایم چه نخوایم هممون اسیر این شمارهها هستیم. این بارها هر روز سنگین و سنگین تر میشن…
اردیبهشت ۲۶م, ۱۳۸۶ at ۱:۲۲ ب.ظ
یادته یک تقسیم بندی داشتیم در مورد کار و وقت الان شما جز دسته کار دارم وقت ندارم هستی . این قابل قبوله. بپا نری تو دسته کار ندارم وقت ندارم که اون دیگه آخر بدبختیه!!
اردیبهشت ۲۷م, ۱۳۸۶ at ۱۲:۰۸ ق.ظ
it is true! i have been busy counting numbers too! that is such a beautiful way of writing it!
اردیبهشت ۲۷م, ۱۳۸۶ at ۳:۲۱ ب.ظ
سلام سایه جان
من یه سوال ازت داشتم و در یک مورد ازت کمک میخواستم ولی آدرس ایمیلی ازت ندارم .
اگه امکانش هست یک ایمیل به من بزن یا برام آدرست رو بنویس تا من بتون سوالم رو برات بنویسم.
ببخشید ها
اردیبهشت ۲۷م, ۱۳۸۶ at ۹:۵۴ ب.ظ
C’est la vie mon amie, mais sans pitié
اردیبهشت ۲۹م, ۱۳۸۶ at ۵:۱۶ ق.ظ
زندگیه دیگه!