ستاره، بی کابوس
واضحترین عکسی که از خودمان به خاطر میآورم، جلوی پیتزا پاشا است. همه ما، هر نه نفرمان، مقنعه سرمان است و به دوربین میخندیم. عکس را اینجا ندارم، ولی مدتها روی میز آرایشم بود. برای همین حالا میتوانم بگویم که ستاره آن آخر ایستاده بود و مثل همیشه خیلی خوشگل بود و خیلی ساکت.. عکس مال روز آخر ترم آخر است و یادگاری مهاجرت نگین و سارا.
عکس بعدی را الان گشتم و پیدا کردم. خدا به دیجیتال برکت بدهد. من هستم و ستاره و رامین و شهرام. من بشقاب غذا دستم است و جلوی دوربین ژست گرفتهام. رامین و ستاره میخندند و رامین عجیب خوشقیافه است، خوش قیافهترین پسر دانشگاه. یادم است که آن شب مدام موبایلش زنگ میزد و ستاره میگفت:”داره با خانوم کوچیک حرف میزنه…” رامین سخت و زیاد کار میکرد. روی پای خودش بود، از همان روزهای اول…عکس را توی خانه شادی اینها گرفتهایم. شادی و مریم داشتند از ایران میرفتند.
آخرین عکس هم روی همین لپتاپ است. الکافه و این بار منم که مسافرم. از آن جمع نه نفره چهار نفر ماندهاند که دور یک میز کوچک نشستهاند. من که بروم میمانند سه نفر، یکیشان ستاره که حامله است و خوشگل تر شده. خوشگلی زنهای حامله انکارکردنی نیست. خوشگلی ستاره هیچوقت انکارکردنی نیست. یادم است آن روز به این فکر میکردم که بچه ستاره و رامین را نمیبینم و بچه خیلیها را. ستاره را که رساندم خانه ، دلم گرفته بود که این همه وقت نزدیک هم زندگی کردهایم و همدیگر را کم دیدهایم.
بدترین کار دنیا رساندن خبر بد با آفلاین و ایمیل است. من هم که اصلا آفلاینها را باور نمیکنم. دیلیت میکنم و تمام. ایمیل هم نمیزنم به کسی، با خودم میگویم اشتباه شده. احتمالا باید چند روز میگذشت تا من اصلا به خودم جرات پرسیدن میدادم. امروز تلفن را برمیدارم و به شادی زنگ میزنم. خوب، به همین سادگی است. ستاره مرده و رامین مرده و پرند هم مرده. من که پرند دو ساله را ندیده بودم اصلا. من آخرین بار ستاره را توی اورکات دیده بودم!!! مسخره است. نه؟ گریهدار است. نه؟
من دو سال است که ستاره را ندیده ام. شاید دو سال دیگر هم همینطور میگذشت و نمیدیدمش و عین خیالم نبود. مهاجرت را که بپذیری، مرگ آدمها را هم می پذیری، به همین راحتی. گریه هم نمیکنی، به همین راحتی. به لحظه آخرشان هم فکر نمیکنی، به همین راحتی.
میپذیرم این بار که برگردم ایران با دو نفر قرار میگذارم و بس. میپذیرم که لابد قرار نبوده ما نه نفر هیچوقت، میگویم هیچوقت، دوباره دور هم جمع بشویم. میپذیرم که ما حالا هشت نفریم، به همین راحتی.
میپذیرم که زندگی ادامه دارد، بی ستاره، بی من، بی دیگری…
لااقل ستاره دیگر کابوس نمی بیند.
فروردین ۳۰م, ۱۳۸۶ at ۱۲:۳۲ ق.ظ
آدم دردش میگیره. خیلی …
فروردین ۳۰م, ۱۳۸۶ at ۱۲:۵۴ ق.ظ
سلام
واقعیت تلخی که به قول شما باید پذیرفت
من هم این برام هنوز پذیرشش سخته..
فروردین ۳۰م, ۱۳۸۶ at ۱:۴۳ ق.ظ
نمیدونم چی بگم سایه جان. و نمیتونستم چیزی نگفته هم از اینجا برم. از صمیم قلب متاسفم از اینهمه تلخی
فروردین ۳۰م, ۱۳۸۶ at ۱:۵۶ ق.ظ
akhhhhhhhhhhhh
akhhhhhhhh
ghalbam sookht.
akhe chera?
فروردین ۳۰م, ۱۳۸۶ at ۷:۵۱ ق.ظ
زندگی را با تمام اشکها و لبخندهایش پذیرفته ایم، چاره ایی نیست جز کنار آمدن با اتفاقی که قدرت تغییرش را نداریم
فروردین ۳۰م, ۱۳۸۶ at ۹:۴۵ ق.ظ
man tasliat goftan balad nistam enghadr dardam migire ke khafe misham
فروردین ۳۰م, ۱۳۸۶ at ۱۲:۵۷ ب.ظ
فردا می شود درست هفت روز که یکی از هفتایمان را بدرقه کردیم به آن سوی دیوار شیشه یی. پرواز که اعلام شد، من دلم لرزید. دلتنگی برایم قابل پیش بینی بود ولی اضطراب را حدس نمی زدم. شاید از همین می ترسیدم. که دیگر نشود هفتایی دور هم باشیم و به کمتر از ترک دیوار دل خوش. عادت می کنیم. دیر و زودش را جنس خودمان معلوم میکند ولی بالاخره عادت می کنیم.
فروردین ۳۰م, ۱۳۸۶ at ۳:۰۹ ب.ظ
وای که خیلی سخته…
فروردین ۳۰م, ۱۳۸۶ at ۳:۲۱ ب.ظ
وای……………………………………………………….
فروردین ۳۰م, ۱۳۸۶ at ۵:۱۸ ب.ظ
Baraye har setareyi ke
nagahan
dar aseman ghoroub mikonad
delam hezar pareh ast
Del e hezar pareh ra
khial e ankeh aseman
hamisheh o hanooz
poor az setareh hast
chareh ast
Sayeh joon moteasefam
فروردین ۳۰م, ۱۳۸۶ at ۵:۲۶ ب.ظ
چرا مردن؟
فروردین ۳۰م, ۱۳۸۶ at ۶:۵۷ ب.ظ
لعنتی…
فروردین ۳۰م, ۱۳۸۶ at ۱۰:۱۱ ب.ظ
chera mordan>?
chera mordanesh baes shod dige kabus nabine?
فروردین ۳۱م, ۱۳۸۶ at ۵:۰۳ ق.ظ
سلام سایه
فروردین ۳۱م, ۱۳۸۶ at ۹:۱۹ ق.ظ
تسلیت میگم. واقعا تسلیت میگم.
فروردین ۳۱م, ۱۳۸۶ at ۱:۵۳ ب.ظ
نمیدانم چه بگویم!
فروردین ۳۱م, ۱۳۸۶ at ۳:۲۷ ب.ظ
این کابوس اینور دنیا هم دست ازسر ما برنمیداره. لعنت…
فروردین ۳۱م, ۱۳۸۶ at ۴:۳۱ ب.ظ
باید تسلیت گفت نه؟ ولی تلاقی جالبی ست. من هم ار تبعات مرگ یکی از آشنایانم نوشته ام. هر چند ستاره گویا تنها برایت آشنا نبوده است.. متاسفم …
فروردین ۳۱م, ۱۳۸۶ at ۶:۲۳ ب.ظ
تسلیت
زندگی جریان دارد
این نیز بگذرد
و چه در آلوده که با گذشتنش به نیستی مطلق تبدیل می شود
گوشه ی دلت دوباره نو
http://www.moani.blogfa.com
فروردین ۳۱م, ۱۳۸۶ at ۹:۰۹ ب.ظ
ای بابا
اردیبهشت ۱م, ۱۳۸۶ at ۱:۳۱ ق.ظ
تسلیت!
چه بازگشت غمگینی.
اردیبهشت ۱م, ۱۳۸۶ at ۲:۳۴ ق.ظ
چشم من بیا منو یاری بکن
گونه هام خشکیده شد کاری بکن
غیر گریه مگه میشه کاری کرد
کاری از ما نمیاد زاری بکن
هر چی دریا رو زمین داره ؛ خدا
با تموم ابرای آسمونا
کاشکی میداد همه رو به چشم من
تا چشام به حال من گریه کنن
قصه کذشته های خوب من
خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن
حالا باید سر رو زانوم بزارم
تا قیامت اشک حسرت ببارم
خورشید روشن ما رو دزدیدن
زیر اوون ابرای سنگین کشیدن
همه جا رنگ سیاه ماتمــه
فرصت موندن ما خیلی کمه
سرنوشت چشاش کوره نمیبینه
زخم خنجرش میمونه رو سینه
لب بسته ؛ سینه غرقِ به خون
قصه موندن آدم همینـــه
اوون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد …….
اردیبهشت ۱م, ۱۳۸۶ at ۳:۴۴ ق.ظ
زندگی بال و پری دارد به اندازه …….
تسلیت می گم
اردیبهشت ۱م, ۱۳۸۶ at ۴:۰۵ ب.ظ
فکر کن هنوز هست و هیچ اتفاقی نیفتاده. شاید راحت تر تحمل کنی.
اردیبهشت ۱م, ۱۳۸۶ at ۴:۳۲ ب.ظ
برای اون دوستایی که سوال کرده بودند:
ستاره و رامین و پرند توی یکی از جاده های ایران، حوالی شیراز، تصادف کردند.
اردیبهشت ۲م, ۱۳۸۶ at ۱۲:۵۴ ق.ظ
به خدا کشته شدن اونا تقصیر من نبود!
کشته شدنشون تقصیر اونائیه که با گریدر رفتن سر قبر حافظ و گفتن این اسم می و شراب آورده و باید تو مملکت اسلامی نباشه!! یا رفتن تختجمشید رو خراب کنن که مردم مرودشت جلو گریدر خوابیدن و اون ملعون اون جمله معروفشو گفت:” اینجا خردشته نه مرودشت” !!!
میدونم کجا از بین رفتن؛ یقین اطراف سعادتشهر اونجا هنوز جاده دوطرفه است.
بعد از ۲۸ سال تولید و پیشرفت و شکافتن اتم و غیره تو این مملکت؛ هنوز پر رفتوآمد ترین جاده ترانزیت اتوبان نشده.
بطور متوسط هفتهای ۲-۳ نفر تو این جاده و جاده شیراز-بندرعباس کشته میشن.
اردیبهشت ۲م, ۱۳۸۶ at ۱:۳۰ ق.ظ
نمی دونم چی بگم.ناراحت شدم خیلی.
اردیبهشت ۳م, ۱۳۸۶ at ۵:۱۶ ق.ظ
چه حکایت تلخی…دلم خواست فقط بگویم همدردیم را بپذیر
اردیبهشت ۴م, ۱۳۸۶ at ۴:۵۲ ب.ظ
متاسفم!
ولی با قسمت آخر اصلا موافق نیستم! حداقل برای من اینطور نیست! من اونجا مرگ آدم ها رو راحتتر میپذیرفتم! اینجا دردش دو برابر بود برای من! یکی از دست دادن کسی، دیگری دانستن این که چه زمان زیادی رو برای با هم بودن از دست دادی به خاطر فاصلهها! ای لعنت به این فاصلهها!
اردیبهشت ۴م, ۱۳۸۶ at ۷:۲۲ ب.ظ
دعوتت کردم به آرزو کردن. بنویس. غمت را بشور…
اردیبهشت ۵م, ۱۳۸۶ at ۲:۴۵ ق.ظ
خیلی متاسفم سایه جان.باید خیلی سخت باشه
اردیبهشت ۵م, ۱۳۸۶ at ۱۰:۴۸ ق.ظ
وای کتی خیلی متاسف شدم:(
اردیبهشت ۶م, ۱۳۸۶ at ۴:۱۴ ق.ظ
سلام حال شما چطوره ؟
وبلاگ جالبی دارید برخی مطالبش خوندم ساده صمیمی با دیدی منتقدانه …
موفق باشید
فروردین ۴م, ۱۳۸۷ at ۲:۳۵ ب.ظ
من از شما بدم میاید