این شطرنج بزرگ
شطرنج بازان، ساخته ساتاجیت رای را چند سال پیش دیدم. نمیدانم چگونه است که تازگی صحنه به صحنه این فیلم برایم تداعی میشود.
فیلم با یک جمله از قول یک فرمانده بریتانیایی شروع میشد:”این روزها، اشغال هندوستان به راحتی بلعیدن یک گیلاس است.”
اجزای فیلم چند نفر بیشتر نبودند. پادشاه شاعر مسلکی که بیشتر رقص دوست داشت تا سیاست، وزیر غمگین و بیعرضهای که نمیخواست روی حرف شاه حرف بزند، آدمهای کمپانی هند شرقی و دست آخر دو تا مالک بزرگ که به کمپانی مالیات میدادند و معتاد به بازی شطرنج بودند. داستان فیلم بیشتر حول این دو نفر دور میزد که تقریبا هیچ کاری نمیکردند جز بازی شطرنج، آن هم از صبح الی شام. طوری به بازی معتاد بودند که خیانت همسر یا از دست رفتن زمینهاشان را هم ندیده میگرفتند. تنها عکس العمل این دو نفر این بود که برای لجبازی با انگلیسها، شطرنج را با قواعد هندی بازی میکردند و یک روز که از یک جایی کاشف به عمل آمد ریشه بازی شطرنج هندی است، ازشدت شادی درپوست خودشان نمیگنجیدند. در حالی که این دو نفر در حال افتخار به ریشه شطرنج بودند، امپراتوری بریتانیا البته شطرنج بزرگتری را بازی میکرد…
فیلم با صحنه ورود سربازان انگلیس به ایالت مربوطه پایان میگیرد. شاه بی لشکر، آوازخوانان فراری میشود. دو مالک درست همان زمان درگیر شدهاند، البته نه با سربازانی که در حال اشغال ملکشان هستند، بلکه با یکدیگر و سر کیش و مات شدن. دست آخر یکیشان به حرف میآید:”ما هیچوقت از عهده خانه خودمان برنیامدیم، حالا چهطور میتوانیم جلوی سربازهای انگلیسی بایستیم؟”
داستان آشنا نمیزند؟ انشاالله که نه!
فروردین ۱۰م, ۱۳۸۶ at ۱:۴۸ ق.ظ
آره آدم و یاد فیلم ۳۰۰ و بلبشوی ما ایرانیهای همیشه در خواب میندازه.همیشه خوابیم خواهر .مثل یه کبک که سرش رو تو برف کرده و ….
فروردین ۱۰م, ۱۳۸۶ at ۳:۰۲ ق.ظ
خدا نعلتشان کند با اون چشمهای چپشان که هر چی میکشیم از این دولت فخیمه میکشیم!! حالا چی شد بعد اینهمه سال یاد این فیلم افتادی!! یادته یک شعری داشت میگفت: میدهم مالیاتم را به شاه با کمال میل نه با افسوس آه!!! بهر حال الان هم مثل قدیم میگم ما مستقیم یا غیر مستقیم رعیت علیاحضرت ملکه هستیم!!!!!
فروردین ۱۰م, ۱۳۸۶ at ۳:۲۲ ق.ظ
نفسی می رود و می آید رفیق جان! مخلصیم!
راستی عملیات پینگ انجام می شود اما لینک ای که شوما داده اید اشتباه است و هنوز org است!
فروردین ۱۰م, ۱۳۸۶ at ۳:۲۸ ق.ظ
راستی در ایران می دانی که کسی شطرنج بازی نمی کند! بازی سنتی ما تخته نرد است! اینجا همه تاس می ریزند و توکل می کنند! برای همین است که شاید هند اکنون آنجاست و ما اینجا!
فروردین ۱۰م, ۱۳۸۶ at ۱۰:۳۸ ق.ظ
آشنا؟ آخه اوچیکت برم آشنا کودومه، ما با اینا فاب میزنیم.طوری نی. این جوریا بوده، این رقمه که این جوریام میمونه…یعنی تیریپ همینه. داری ما رو؟ تازه برو بچز داخل را هم که بیخیخی شی، بروبکس خارج قیامتن مولاییش.
توجیهی؟
فدااااااااا.
فروردین ۱۰م, ۱۳۸۶ at ۱۰:۴۴ ق.ظ
ایراد ملانقطیگونه:
این جملهت یه کم عجیب نیست؟
«اجزای فیلم چند نفر بیشتر نبودند.»
منظورت پرسوناژهای فیلمه؟
فروردین ۱۰م, ۱۳۸۶ at ۱۱:۴۰ ق.ظ
یادم تا کجاها رفت!
فروردین ۱۰م, ۱۳۸۶ at ۱۱:۴۱ ق.ظ
راستی در ایران می دانی که کسی شطرنج بازی نمی کند! بازی سنتی ما تخته نرد است! اینجا همه تاس می ریزند و توکل می کنند! برای همین است که شاید هند اکنون آنجاست و ما اینجا!
راستی این یکی منو حیرون کرد!!!
فروردین ۱۰م, ۱۳۸۶ at ۲:۰۳ ب.ظ
به گمانام بد نباشد پیش از هرگونه «ایراد ملانقطیگونه»!!! گرفتن پارسی را پاس بداریم و معادل پرسوناژ را استفاده کنیم.
فروردین ۱۱م, ۱۳۸۶ at ۴:۰۹ ق.ظ
taze chand rooz dige in sarbaza fekr konam began: energy hasteyi haghe mosalameh mellat iran hast
فروردین ۱۱م, ۱۳۸۶ at ۵:۳۸ ق.ظ
سلام-داستان آشنا میزند.خیلی هم آشنا میزند.نزدیک سه دهه است که آشنا میزند.اما ای کاش این ملت هم کمی آشنایی را حس میکردند.کاش خیلی دیر نشود.کاش این داشتان تمام شود قبل از اینکه ایران تمام شود….
شاد باش و دیر زی
فروردین ۱۱م, ۱۳۸۶ at ۵:۴۱ ب.ظ
شما کجای غرب فرانسه بودین؟!!
آشنا به نظر میآیین؟
فروردین ۱۱م, ۱۳۸۶ at ۵:۴۲ ب.ظ
ای. . . دشمن تو آشنا و در همین سراست
در کمین عشق و حس و جان و خون ماست
بر حال خویش اندیشه کن
راهی نوین را پیشه کن
در راه نو آزادگی را مبر از میان
ویرانه کن ریشه ی بربران
آزادی بهتر ز گوهر است
کی در تو انسان برابر است
خود برتر از دیگران مبین
خاکت مثل خاک دیگر است
فروردین ۱۲م, ۱۳۸۶ at ۲:۵۱ ب.ظ
SeE
فروردین ۱۳م, ۱۳۸۶ at ۴:۴۸ ق.ظ
داستان آشنا میزنه. اما یادمون باشه که برخورد با تاریخ آنگونه که فوکویامه میگه کمی ما رو آروم میکنه. شاید استعمار اون هم از نوع انگلیسیش خیلی هم بد نباشه. تاریخ قابله ای ست که بالاخره مولود خودش رو به دنیا میاره. امیدوار بودن به باخت در شطرنج انگلیس بهتر از بازی حکومت ناکارآمد با مردمه.
فروردین ۱۳م, ۱۳۸۶ at ۲:۰۷ ب.ظ
میدونی سایه جان، دنیا عوض شده، خیلی یم عوض شده شطرنج مال اونوقتا بود که آدمخورا کمی متمدن بودن و با قاشق چنگال آدم میخوردن و شطرنج بازی میکردن، حالا، دیگه اشتهلاک “خا ل بالا” بازک می کنن که به چشم بهم زدنی بتونن جهانی رو کن فیکون کنن….
فروردین ۱۸م, ۱۳۸۶ at ۴:۲۲ ق.ظ
برگشتم تا این مطلب رو دوباره بخونم. دلم می گیره وقتی به شباهت ها فکر می کنم ولی خوب واقعیته و با تمام تلخی اش باید قبولش کرد.
در ضمن امید که بنویسی و باز بنویسی.