…روزبه می گفت همیشه سلول تاریک است. شب و صبح را باید از ساعت های بازجویی ات بفهمی. تصورِ اتاقی به بزرگی یک آسانسور، به مرطوبی انباری های قدیمی و با موکتی سرد و کثیف دارد دیوانه ام می کند. خودم را در حال کتک خوردن با چشمان بسته تصور می کنم. چشمانم بسته است و در حالی که دارم حرف می زنم مشت است که بر سینه ام فرود می آید. به درک اگر آدم را موقع بازجویی می زنند. آیا می شود روزی هشت لیوان آب خورد؟ می گذارند آدم درست و حسابی دست شویی برود؟ کرم می دهند آدم دستش را بعد از شستن نرم کند؟شورت تازه از کجا آدم بیاورد؟ وضعیت حمام چطور است؟ پریود بشوی باید چه خاکی بر سرت بکنی؟ برای درد ابوبروفین می دهند؟ ادامه مطلب….
اسفند ۲۲م, ۱۳۸۵ at ۴:۴۶ ب.ظ
سلام سایه جونم .اینجا چه قشنگه .فیلتر بود ادامه مطلبت .