به اریکا، با عشق
این شبها زیاد یاد اریکا میافتم. یاد اریکا با آن چشمهای آبی درشت و پوست خوشرنگ. اریکا ده سال است که اینجا آمده. از بوداپست، همراه شوهر و دخترش. حالا هر دوی آنها رفتهاند و اریکا تنهاست. روزها در یک فروشگاه کار میکند و شبها موزیک می خواند و فرانسه. زیاد کار میکند و زیاد درس میخواند. از همه مهمتر زیاد میخندد. اریکا، خوشاخلاقترین موجودی است که در این زندگی شناختهام. پیغامگیر تلفنش صدای جیغ جیغو و شاد یک بچه است. اوائل خیال میکردم صدای دخترکش است و مربوط به قدیمهاست. اما بعدها فهمیدم خودش است که صدا عوض کرده، چون عقیده دارد همه پیغام گیرهای تلفنی خیلی آدمبزرگانه و اخمو هستند و او خوشش نمیآمده که یک آدم بزرگ جدی صدای دوستهای عزیزش را ضبط کند.
چند هفته پیش تولدش بود، تولد اریکا. هدیه تولدش یک جفت گوشواره قندیلی آبی بود. گوشواره ها را به من نشان داد. به رنگ چشمهایش میآمدند. از یک سایت اینترنتی سفارششان داده بود. برایشان جعبه و کارت هم انتخاب کرده بود. گفته بود که روی کارت بنویسند:”به اریکا، با عشق، تولدت مبارک “. گوشوارهها شب قبل از تولد رسیده بودند. اریکا آنها را گذاشته بود بالای تختخوابش و خوابیده بود. صبح روز بعد، روز تولدش، بیدار شده بود، بسته را باز کرده بود و حسابی ذوقزده شده بود. گوشواره ها را گوشش کرده بود و رفته بود گردش. خوش گذشته بود بهش. به من گفت که همیشه روز تولدش خیلی خوش میگذرد.
داشتم میگفتم این شبها زیاد یاد اریکا میافتم. چون اریکا از تنهایی نمیترسد. من اما مثل سگ از تنهایی، از تنهایی طولانی مدت، از روزی که همه بروند و من بمانند، میترسم. بعضی روزها دلم میخواهد ترسم را با اریکا تقسیم کنم. البته چیزی برای قسمت کردن وجود ندارد، چون اریکا که نمیترسد.
می دانید؟ خیال برم داشته که اریکا دروغ است. یعنی این اریکای خیالی را که شاد است و تنهاست من ساختهام و با اریکای واقعی قاطیاش کردهام. اگر گوشی را بردارم و به او زنگ بزنم پای اریکای واقعی کشیده میشود وسط که آنقدرها هم بیخیال نیست ؛ و لابد بعضی روزها روی تختش دراز میکشد و گریه میکند.
دی ۲۰م, ۱۳۸۵ at ۱۲:۴۴ ق.ظ
اگه آدم حسابی باشه مطمئن باش گریه میکنه.
دی ۲۰م, ۱۳۸۵ at ۱۲:۴۵ ق.ظ
ببین حالا راستی این دوستت برای خودش کارت تبریک میفرسته؟ خیلی جالبه! اون کارتون پرفسور بالتازار یادته که هیچکس طرفو نمیدید یارو از شهر رفتش از بالای کوه نامه میفرستاد! بعد مردم یادش افتادند! نمیدونم چرا این مطلبت منو یاد اون کارتون انداخت. طرف تنهایی وحشتناکی داشت.
دی ۲۰م, ۱۳۸۵ at ۱۲:۵۳ ق.ظ
Dear Sayeh,
Hapiness is a state of mind not a tochable, fysical piece of reality. Life is a journey not a destination. Take it easy.
دی ۲۰م, ۱۳۸۵ at ۱۲:۵۷ ق.ظ
حتماً همینطوره . اون هم گریه میکنه توی تنهایی اش .اگه واقعی باشه . اگه خیال نباشه…
دی ۲۰م, ۱۳۸۵ at ۱:۰۱ ق.ظ
گاهی خوبه که فکر کنی قصه ها حتما واقعی اند.
دی ۲۰م, ۱۳۸۵ at ۱:۱۱ ق.ظ
یک توضیح کوچک و نه چندان لازم: این اریکا آن قدرها واقعی نیست، آن قدرها هم خیالی نیست. وجود دارد و من پر رنگش کرده ام.
طرح است دیگر، شما بگیرید طرح یک داستان. یا مثلا طرحی که من از خوشبختی زده ام.
دی ۲۰م, ۱۳۸۵ at ۲:۳۹ ق.ظ
مواظب خودت باش! الزایمر و پارانویید دارن باهم قاطی میشن.من نگران سلامتیت هستم!!!!!
———————————————————————————–
سایه: حالا خوبه که اسم هر دوشو از خودم یاد گرفتی!!
دی ۲۰م, ۱۳۸۵ at ۲:۴۷ ق.ظ
سلام!× همیشه یه مناسبتهایی هست که آدم را وارد فضای زیبایی می کند
دی ۲۰م, ۱۳۸۵ at ۲:۵۲ ق.ظ
قصه ی تنهایی آدمهای پشت نقاب…
دی ۲۰م, ۱۳۸۵ at ۳:۳۸ ق.ظ
خیلی نوشته خوبی بود کتی جان
دی ۲۰م, ۱۳۸۵ at ۴:۲۰ ق.ظ
نه عزیز من دروغ نیست طرح هم نیست اریکای پر رنگ نشده هم وجود داره اریکای من -حالا چه فرقی میکنه اسمش چیه- گریه میکنه و جالبه بدونی که در درونش خیلی هم به غصه هاش فکر میکنه اما نمیگذاره هیچ کس اینو بفهمه
دی ۲۰م, ۱۳۸۵ at ۹:۲۷ ق.ظ
چه جالب
دی ۲۰م, ۱۳۸۵ at ۹:۴۱ ق.ظ
dehhhhhhhhhhhhhhhhhh
man ie paa khodam arikaam
nabinim katie maa ghamgin baashe
دی ۲۰م, ۱۳۸۵ at ۱۰:۱۱ ق.ظ
برای اطلاع از برنامه اردو به وبلاگ مندرج شده در زیر مراجعه کنید.به دیگران هم اطلاع دهید
دی ۲۰م, ۱۳۸۵ at ۱۰:۲۵ ق.ظ
… جالبه. وقتی می خوندم فکر می کردم یه وقتهایی منم از این قصه ها می نویسم که نقش اولش را فروغ بازی می کند و بعد دچار وهم می شوم که این منم. تا مدتها با آن نقش زندگی می کنم و بعد یه هویی یه چیزی این وسط می آید و می گوید قصه بود.. دختر.. قصه..
آیدا چیز جالبی می گفت.. می گفت انگار یه هویی دستت می خورد به ماوس و اسکرین سیور محو می شود.
دی ۲۰م, ۱۳۸۵ at ۲:۱۵ ب.ظ
من خیلی خوشم اومد از این نوشته ات… حتی اگه تخیلی باشه خیلی احساس و انگیزهء خوبی به آدم برای خوشحال بودن با خودش می ده.
–سوسکی
دی ۲۰م, ۱۳۸۵ at ۵:۱۵ ب.ظ
یک مثل ِ آلمانی میگه : گاهی آدمها برای اینکه گریه نکنند ، می خندند. انگار این داستان ِ خیلی از ماست که گاهی برای زنده موندن و ادامه ً راه از نقابی به نام شادی استفاده میکنیم. من میگم اینجور آدمها هنرمند ِ زنده گی هستند.
دی ۲۱م, ۱۳۸۵ at ۹:۳۱ ق.ظ
نمی دونم چرا بعضی از کسانی که قبل من با اربکای تصویر شده آشنا شدند اربکایی که حتما داره گریه می کنه رو هم تصور کردن یا تنها خوندنش
ولی من اینو قبول ندارم
یادم نیست تو کدوم بلاگ خوندم دور و بر همین روزها اما قشنگ گفته بود : اگر کسی یاد نگیرد با خودش تنها با خودش خوشبخت باشد نمی تواند با دیگران هم خوش بخت باشد
راستش من فکر می کنم ما ایرانی ها چون از ابتدا یا خانواده جمع گرایی داشته ایم یا تحت تاثیر فیلم ها ، داستان های کودکی و کلا حتی از دور تحت تاثیر افراد فامیل بوده ایم اینقدر آدم های خوشبخت و خوش خنده تنها را دارای غمی می دانیم که حتما در تنهایی خودش جمعشان می کند و کج و کوله و زشت می گرید
شاید اربکا در همین رفتارهایش غصه هایش را می شورد
پ.ن.
من هم از تنهایی می ترسم . به شدت.
دی ۲۱م, ۱۳۸۵ at ۱۲:۲۲ ب.ظ
ممنون ازلطف شما
چندروزی آنجا بودیم وبرگشتیم.
دی ۲۱م, ۱۳۸۵ at ۲:۲۵ ب.ظ
سایه جان، من فکر نمی کنم تنهایی چیز خیلی بدی باشه…ولی البته تحملش آسون نیست . حتی برای اریکای تو و یا اریکای من…
دی ۲۱م, ۱۳۸۵ at ۵:۱۱ ب.ظ
سلام.. اگه راستی راستی این اریکا دروغکی نیست؟! بگو که ما تکلیف خودمونو بدونیم!. نگفتی شوهرش برای چی رفته؟! جدا شده یا برمیگرده؟! ما هم زن نداریم! یهکاری بکن!!
———
شوخی کردم که یه کم اخماتو باز کنی!.. خیلی غمگین مینویسی و من نمیدونم چرا؟
دی ۲۱م, ۱۳۸۵ at ۱۰:۳۵ ب.ظ
خیلی قشنگ بود و تفکر بر انگیز
دی ۲۱م, ۱۳۸۵ at ۱۱:۵۷ ب.ظ
in Erika man ro yAde “Rika” andAkht
beram zarf ham ro beshooram.
دی ۲۲م, ۱۳۸۵ at ۶:۴۳ ب.ظ
شنیده ای
تو
آسا ن
دروغ می گویی
که به آب ،
قدم می زنی
و به زمین پر می کشی
و کوچک ریز
نگران گریه های خیس زیر بارانی
که ترا بیاد می آورند
به وقت خالی بودن
زه هر چیز .
دی ۲۲م, ۱۳۸۵ at ۹:۲۹ ب.ظ
in erika yi ke migoyi booye bot e shekanande nemidahad?
دی ۲۳م, ۱۳۸۵ at ۵:۳۴ ب.ظ
من نمی دونم چرا من رو هیچ کس فیل تر نمی کنه. با این که من خیلی دغدغه دارم. و خیلی درد کشیده و اینا هستم. و خود پس زمینه ی حقیقت. ولی جنابعالی نصف روزا فیلتری. خب. من باز یه داستان دارم که این دور و بر پیدام شده. با سلام…
دی ۲۴م, ۱۳۸۵ at ۸:۰۵ ق.ظ
سلام ممنونم که بمن سر زدی
ولی اگر دوست داری حتما این جملات را بنویس. و این بازی را راه بندازیم
http://cinema-mehrab.blogfa.com/
سینما مملو از واژه های زیبایست که هرگر فراموش نمی شوند. جملاتی که ما به دور دستها می برد آنجا که فقط تخیل است و یاد. آنقدر زیبا که برخی ضرب المثل شده اند و بعضی تیکه کلام. همه ما جملاتی از دست را در ذهن داریم. مدتها بود که این جملات در ذهنم انباشته شده بودند. فکر کردم بهتر است این جملات را با همه دوستان و علاقمندان به اشتراک بگذاریم.
حال اگر شما هم جملاتی زیبای فیلم های سینمایی یا سریال و حتی کارتون را بصورت کرم مغزی در ذهن دارید بیاید در این بلاگ به اشتراک بگذاریم.
پیشنهاد می دهم از زیباترین و خاطره انگیزترین جملات فیلم های را بصورت کامنت در این بلاگ بگذارید و یا به ایمیل cinema_mehrab@yahoo.com بفرستید. و یا در بلاگ خودتان بگذارید. مطمئنم موضوع جالبی خواهد بود و بعد از مدتی به انبوهی از زیباترین جملات سینمایی برخواهیم خورد.
http://cinema-mehrab.blogfa.com/
بهمن ۳م, ۱۳۸۵ at ۱۱:۰۸ ق.ظ
کاش اریکا شاد نبود ، غمگین بود.
اینجوری آدم میترسه… نکنه یهو قاطی کنه … خدای نکرده خودکشی کنه …
اصلا اینجوری غم انگیزتره. . خیلی غم انگیزتر….