تسلیم…
…میگویند فراموشی دفاع طبیعی بدن است در برابر رنج. میگویند دردی که نوزاد، هنگام عبور از آن دریچه تنگ متحمل میشود، چنان شدید است که کودک ترجیح میدهد رنج زاده شدن را برای همیشه از یاد ببرد.
هیچ شکنجهای برای یک لحظه تحملناپذیر نیست. اگر فقط اقتدار لحظه میبود و بس، اگر”همین حالا” بود، اگر فقط “همین حالا” بود، چه رازها که در دل خاک مدفون نمیشد.
این “گذشته” است که شب میخزد زیر شمدت. پشت میکنی میبینی روبروی توست. سر در بالش فرو میکنی، می بینی میان بالش توست. مثل سایه است و از آن بدتر. سایه، نور که نباشد دیگر یا تو نیست. اما “گذشته” در خموشی و ظلمت با توست….
همه صبح این روز تعطیل نیمه ابری، به خواندن ” همنوایی شبانه ارکستر چوبها” گذشت. به صفحه آخر که رسیدم، برگشتم که دوباره از سر بخوانم.
خوبیاش این است که به اندازه کافی بزرگ شدهام که دیگر حسرت نبرم به دیگرانی که شاهکار خلق میکنند. به جایش راحت میخوانم و لذت میبرم.
تسلیم شدهام.
دی ۱۶م, ۱۳۸۵ at ۶:۱۳ ب.ظ
ببین رفیق جان! ما همه خواهرهای مقدم را جذب کردیم، مانده سر تغاری! شما انشالله کی جذب میشی؟ جذب میشی یا جذبت کنم؟:دی
———————————————————————————————————–
سایه: اتفاقا الان می خواستم یه آفلاینی با همین مضمون برات بگذارم. من در ا دعا از اونها فمینیست ترم. ولی اونا بیشتر از من کار جدی می کنند. همیشه همین بوده. اولی ها زیاد حرف می زدند و از زیر کار در رو بودند.
دی ۱۶م, ۱۳۸۵ at ۶:۵۰ ب.ظ
می دانستم که خیلی دوستش خواهی داشت… این قسمت را که نوشته ای چندین بار خواندم… دلم می خواست انکارش کنم ولی نمی شد.. خیلی راست می گوید.. هر دو مادربزرگم با آلزایمر مردند… یکیشان از درد رفتن آقاخان فراموشی گرفت.. آن یکی وقتی خانه اش را فروختند… دیگر هیچ چیز یادشان نیامد… بعدها فهمیدم این فراموشی دفاع طبیعی بدنشان بوده است..گذشته ای که زیر لحاف می خزد بد کوفتیست…
دی ۱۷م, ۱۳۸۵ at ۱۲:۵۱ ق.ظ
خوش به حالت من هنوز شدیدن حسرا می خورم –اگر چاه بابل رو نخوندی اون رو هم حتما بخون فکرکنم تو کانادا راحت تر از اینجا پیدا بشه
دی ۱۷م, ۱۳۸۵ at ۱۲:۵۲ ق.ظ
” همنوایی شبانه … ” رو چند هفته پیش بعد از مدت ها که توی کتابخونه ام مونده بود و نخونده بودم اش و فکر می کردم دوست اش ندارم و … بالاخره خوندم . دوست اش داشتم و حتماً یک بار دیگه هم می خونم اش .
دی ۱۷م, ۱۳۸۵ at ۷:۲۵ ق.ظ
سلام .من هم به سفارش یکی از دوستام این کتابرو دارم می خونم ولی تا نیمه همچنان چیزی دستگیرم نشد ….شما نقدی سراغ نداری؟؟؟راستی منم در مورد سینما می نویسم….سر بزن دیگه چه کتابهای خوبی سراغ داری؟مرگ فروشنده رو خوندی؟
————————————————————–
سایه: من یکی دو تا نقد خوب از گوگل پیدا کردم. اگر دنبال کتاب خوب هستی به وبلاگ شهرزاد سرک بکش.
دی ۱۷م, ۱۳۸۵ at ۹:۱۳ ق.ظ
من ده ÷انزده صفحه از این کتاب را خواندم و چون جذبم نکرد گذاشتمش کنار. فکر می کردم مشکل از کتابه ولی این جور که ÷یداست مشکل از من بوده!! ای داد بیداد…
—————————————–
سایه: این چه حرفیه. سلیقه است دیگه!!!
دی ۱۷م, ۱۳۸۵ at ۹:۱۷ ق.ظ
پس من هنوز بزرگ نشدم نه؟
دی ۱۷م, ۱۳۸۵ at ۳:۲۶ ب.ظ
چشم…
دی ۱۷م, ۱۳۸۵ at ۶:۰۳ ب.ظ
خود آقای قاسمی، نقدهای کتاب و مصاحبه ها رو لیست کرده. پرونده هفت درباره کتاب رو هم اسکن کرده.
http://www.rezaghassemi.org/critique.htm
دی ۱۷م, ۱۳۸۵ at ۶:۱۵ ب.ظ
بالاخره یه جا پیدا شد که نوشته هاش ارزش بالا رفتن آستیگماتیسم چشامو داشته باشه!
دی ۱۷م, ۱۳۸۵ at ۱۰:۰۴ ب.ظ
in maryam khanoomi ke hamnaavee ro gozaashte kenaar, hamoon maryam goldaar ast? Vaaay bar to ke az ketaab khoshet nayoomade! Vaay bar saaheb khoone ke mige salighe ast. Olamaa in ketaab shaaahkaaar ast, shaahkaar. Bayaad Baleed in Hamnavaaee ro. Az ma goftan.
———————————————————
سایه: نه. اون مریم نیست. ولی سلیقه است. هیچ وقت نباید همه از همه چیز خوششون بیاد!!!
دی ۱۸م, ۱۳۸۵ at ۱۰:۴۸ ق.ظ
خوب باید جسارت داشته باشم و بگویم من هم زیاد این کتاب را دوست نداشته ام
ولی این حسادت ات برایم جالب بود بیشتر در موردش می نوشتی
دی ۱۸م, ۱۳۸۵ at ۶:۱۳ ب.ظ
من هم خیلی وقتا به نویسنده های نوشته های دندانگیر حسادت میکنم ،ولی خوبه که تو شهامت شو داری بگی من اما برو خودم نمیارم…
دی ۱۸م, ۱۳۸۵ at ۶:۴۵ ب.ظ
والا من این کتابو نخوندم که نظر بدم میشیه نویسنده کتاب یا انتشاراتشو بگی؟از قسمت نظر نرگس اسم آقای قاسمی رو دیدم نویسنده کتابه؟(اینو پرسیدم چون لینکی که داده بود باز نمیشد)
————————————————
این چاپی که من دارم، چاپ دوم هست و انتشارات ورجاوند. در سایت دوات که من لینکشو تو مطلب گذاشتم، چاپ ششم کتاب هست از انتشارات اختران. سایت دوات هم متعلق به آقای رضا قاسمی، نویسنده این کتاب هست.
http://www.rezaghassemi.org/
دی ۱۹م, ۱۳۸۵ at ۱:۲۳ ق.ظ
وا من کامنت گذاشتم اینجا ..کوش؟
——————————
سایه: نگذاشتی به خدا!!!
دی ۲۰م, ۱۳۸۵ at ۲:۱۹ ق.ظ
noboogh man ro yAde boogh mindAze
دی ۲۳م, ۱۳۸۵ at ۷:۳۷ ق.ظ
سینما مملو از واژه های زیبایست که هرگر فراموش نمی شوند. جملاتی که ما به دور دستها می برد آنجا که فقط تخیل است و یاد. آنقدر زیبا که برخی ضرب المثل شده اند و بعضی تیکه کلام. همه ما جملاتی از دست را در ذهن داریم. مدتها بود که این جملات در ذهنم انباشته شده بودند. فکر کردم بهتر است این جملات را با همه دوستان و علاقمندان به اشتراک بگذاریم.
حال اگر شما هم جملاتی زیبای فیلم های سینمایی یا سریال و حتی کارتون را بصورت کرم مغزی در ذهن دارید بیاید در این بلاگ به اشتراک بگذاریم.
پیشنهاد می دهم از زیباترین و خاطره انگیزترین جملات فیلم های را بصورت کامنت در این بلاگ بگذارید و یا به ایمیل cinema_mehrab@yahoo.com بفرستید. و یا در بلاگ خودتان بگذارید. مطمئنم موضوع جالبی خواهد بود و بعد از مدتی به انبوهی از زیباترین جملات سینمایی برخواهیم خورد.