برای دوست همیشه و هنوز

ببین رفیق جان ، ما خیلی وقت هست که در بازی یلدای هم دیگر شرکت کرده ایم. ما خیلی راحت برای هم اعتراف می کردیم. مهم نبود که کجا باشیم. ساختمان کوچک کوچه چمن باشیم یا سالن هتل سیمرغ یا خانه دلباز تو که من عاشق طراحی‌اش بودم. ما راحت برای هم حرف می‌زدیم. وسط خنده های بلند و دود سیگار و گاهی هم بغض، بی ترس از قضاوت شدن.
آن یک سال و نیمی که با شماها گذراندم پربار ترین سال زندگی من بود. یاد گرفتم که قضاوت نکنم وخوش بودم که قضاوت نمی‌شوم، وحشتناک‌ترین اعتراف زندگیم را هم که می‌کردم، کسی از من رو برنمی‌گرداند، فردا که می‌شد، ما همان دوست‌های سابق بودیم.
شاید باور نکنی. شده است که نیمه شب‌ها از خواب بپرم و دنبال تلفن یکی از شماها بگردم که فقط حرف بزنم و نترسم. نترسم از قضاوت شدن.
به یلدا بازی من یکی که تو همیشه دعوتی. و راستی…من یک گوش شنوا لازم دارم این روزها. هستی؟

۱۷ نظر درباره “برای دوست همیشه و هنوز” داده شده است.

  1. دوست تو گفت :

    هستم

  2. سنجاب گفت :

    پست را که خواندم برگشتم و قبلی را که از دستم در رفته بود هم خوندم

    این نترسیدن از قضاوت شاید پایه ای ترین بعد دوستی های خاص است

    من در تنهایی تبعید گاه جدید گاهی واقعا جای این دوستی هایم را خالی می بینم

  3. k1-35 گفت :

    یک اعتراف: کونم (!!)‌احساس سوزش می کند از اینکه به آن قرار شب آخری نرسیدم،‌ گاه آدم عجیب از کنار آدمهای مهم رد می شود و حواسش نیست،‌ مهم که می گویم، خودت درستش کن، معنیش یه کم فرق دارد!

  4. Niosha گفت :

    Salam jigar jan,
    alan didam ke mano be yalda bazi davat kardi…khastam begam be rooye chashm faghat alan Vienna nistam be mahze residan barat eteraf mikonam…boose zaid

  5. مهدی گفت :

    گوش شنوا؟

  6. شب تاب گفت :

    فکر کنم سخت ترین بخش مهاجرت، اون گوشهای شنواییه که دیگه نیستن. اعتراف هایی که رو دلت می مونن و بغض هایی که حبس می مونن.

  7. هلو گفت :

    یکی از همان «قضاوت»هات بود که بدجوری آزار داد هر ۲مون را!
    به هر حال حکم بر آن بود (تا در این لحظات باقی مانده)، خداحافظی کنم…
    برای حُسن ختام، مضمون این شعر را به وام می‌گیرم:

    تو هم بالاخره در آتش سوختی
    ابراهیم!
    هِی گله گله گوسفند به تپه‌ها بردی
    آتش دست و پا کردی و
    به سرنوشت سیب زمینی‌ها فکر کردی.
    و خوشحال شدی که مثل آنان نیستی
    یادت به خیر!
    می‌نشستی و
    بی‌آن‌که نُت‌ها چیزی از تو بدانند،
    بی تماشاچی،
    برای حضار نی ناله می‌کردی
    مثل بابا بزرگ‌ها
    مثل خدا نظر،
    که گوسفندهاش
    هنوز به موسیقی دیگری عادت نکرده‌اند
    حیف شد!
    و خوش به حالمان که نیستیم
    یک عده بعد از ما
    نشسته‌اند از کمبودها حرف می‌زنند و
    نسبت به محیط و مساحت روستا،
    حجم فاجعه را اندازه می‌گیرند
    و آتش را مقصر جلوه می‌دهند!
    اما آتش باید باشد
    حتمن باید باشد،
    تا عده‌ای دود بگیرند و
    دادِمان را بدهند بنویسند
    بعد از کلماتی مثل رای،
    مثل وعده،
    مثل هشدار،
    یا مثل همین کتاب‌هایی که سوخت،
    بنویسند کنار بابا بعد نان
    بنویسند کنار بابا بعد آب
    و آب از آب تکان نخورد
    می‌گویند،
    مسوولینِ امر، نقشه هایشان را زیر و رو کرده‌اند
    و همین فردا
    روستامان را کشف کرده‌اند!
    و سرمای این‌جا را
    به رسمیت شناخته‌اند
    نشر اکاذیب نکرده باشم،
    یک عده،
    آخرین نامه های سرگشاده‌ی ما را،
    روی شیشه های بی بخار خانه‌هامان دیده‌اند
    فیتیله فردا تعطیله!
    حتمن دست‌خط‌های بچه‌گانه‌ی ما
    نخواندنی بوده است
    که تعطیلمان نکرده‌اند
    اما؛
    به کوری چشم همه‌ی دشمنان
    خودِ فتیله غیرت به خرج داد
    و برای همیشه تعطیل‌مان کرد
    یادمان به خیر…

  8. هما گفت :

    چقدر نیازش را حس می کنم

  9. رضا گفت :

    فقط این دوست واقعی که میشه بدون ترس از قضاوت با هاش راحت بود
    بودنش کنار آدم چقدر غنیمت هستش..
    چه نسلی هستیم که دوستامون هم هر کدوم یک جا این دنیا پرا کنده اند

  10. Banafsheh گفت :

    salam, koocheye chaman yeeki az mohemtarin chiz hayee ke ba mohajerat az dast dadamesh, hanooz ham dar arezooye faghat ye bar tekraresham,

  11. مهدی گفت :

    نمی خوای آپ کنی؟

  12. ragtime گفت :

    سلام عزیز دلم

    معلومه که گوش شنوا دارم. از کوچه چمن یادش گرفتم. قپی نمی‌آم. قبلا بلد نبودم. هرچند روزهای شلوغ کاری دارم، اما هر لحظه اراده کنی، در خدمتم.

  13. ragtime گفت :

    دختر در جمع چمن که حالا دیگه آدمهای آن جدید شدند و ما قدیمی‌تر ها غریبی‌مان گرفته قد یک دنیا جای تو خالی است.

    اگر اونجا از زندگی ات حال نمی کنی و خوشحال نیستی تورا به هر چی دوست داری و به همه کوچه چمنی ها قسمت می‌دم برگرد. دلم تنگ شده و جایت خالی است.

    در ضمن من همینطوری می‌تونم رازهایم را بدون دعوت تو در وبلاگم بنویسم؟

  14. مریم گفت :

    سلام گاه نوشته های زیبایی داری/برات آرزوی موفقیت میکنم برای همیشه و هنوز

  15. فریبا گفت :

    برای خانم لوا:(خا نم محترم اگر میبینید که دیراین جوابیه را نوشتم مسلما به این خاطر نبود که ازپاسخ دادن عاحز بودم بلکه بیشتر به این دلیل بود که به روایتی از حضرت مسیح معتقدم که میفرماید اگر کسی به تو سیلی زد طرف دیگر صورت خود را هم برای سیلی بعدی در اخنیارش بگدار
    چون همانطور که خود شما هم اذعان کرده بودید آن مطلب نه ارزش هنری و نه ارزش ادبی داشت و نه این که خاطره یا سرگذشتی از یکی از مشاهیر بود که من خودم را ملزم به رعایت قانون کپی رایت بدانم

    ان خاطره برای من چیزی در حد یک جوک بود برای خنداندن مخاطب نه بیشتر و معمولا مطلب اصلی من در این وبلاگ عکس هایی است که در آخر پست ها میگذارم

    و اگر مطلبی را در مقدمه می آورم نه به عنوان یک پست بلکه برای مقدمه برای ملموس ساختن حسی هست که از دیدن عکس ها مایلم به خواننده منتقل سازم نه بیشتر به هر حال انواع تهمت ها را چه به خودم و چه بازدید کنند گان این وبلاگ متحمل گردیدم..
    شاید خداوند مرا به خاطر این گناه بزرگ ببخشد…با تشکر…فریبا )
    ——————————————————–
    سایه: من جواب شما را پابلیش کردم. ولی آوردنش در این وبلاگ بی فایده است. حتما همین که برای خود لو جوابیه بفرستید کفایت می کند.

  16. محراب گفت :

    یادم هست یک بار بایرام جان یکی از نزدیکانش را برای همکاری به دفتر من دعوت کرد که فکر کنم شما باشید. روزها چقدر زود می گذرد….
    من هم بلاگ شما را از طریق بامعلی پی گیری می کنم. اگر دست داشته باشید لینک بدهیم…
    یلدا بازی خیلی جذاب بود.. بخصوص برای ما ایرانی ها که برای هر چیزی حجاب درست می کنیم برای حرفمون و دلمون و خونمون و موهامون و……ولی انترنت بخاطر ارتباط غیر حضوریش از این قضیه جدا شده است…. عجبا من وقتی من بالای منبر می رم خیلی حرف می زنم ببخشید
    موفقتر باشید
    محراب

  17. bayramali گفت :

    شما دوتا یک بار دیگر هم همدیگه رو دیدید . ولی نمیگم تا کمی به مغز مبارکتان فشار بیاورید. تازه ماهی سیاه کوچولو هم بود!!!

نظر بدهید