بی سرزمین تر
راستی تو کجا بودی؟ همه آن روزها؟ همه آن سالها؟ من چمدان میبستم. یادت میآید؟ یک چمدان سی کیلویی.. دو چمدان سی و دو کیلویی. خاطرت هست؟ من “خوش” نبودم. هر چه که بودم دلخوشی نبود اسمش.
خوب یادم هست که عزا گرفته بودم. نمی توانستم. نمیتوانستم همه زندگیام را خلاصه کنم در دو چمدان. نشسته بودم و زل زده بودم به چمدانها، به آجیلهای تواضع و سبزیهای خشک شده، به لباسهای چروکخرده، به کتاب هایی که هیچوقت جا نشدند و قرار شد که پست شوند و نشدند و آخ. نگاه میکردم به قابهای خالی. قابهای خالی که ماندند به دیوارها. درست مثل همین حالا.
من در هر خانه جدید، قابهای جدید میخرم و آن را با عکسهای قدیمی پر می کنم و بعد، من و قاب ها با هم زندگی میکنیم. زندگی که نه، من حرف می زنم و قابها گوش میدهند. به من، به سیدیهایی که با خودم اینطرف و آنطرف میکشم، به پیغام های تلفنی که شب ها میشوند بهترین اتفاق روز.
این رسم زندگی من است. من و چمدانها. من و چمدان ها و عکسها که جایی قرار نمی گیریم. قابها میمانند. ما میرویم. هی رفتن و رفتن و رفتن….
قرار است که یک روز آرام بگیریم. به عکس ها قول داده ام.
آذر ۲۳م, ۱۳۸۵ at ۶:۰۰ ب.ظ
فکر نمی کنم زندگی اینقدر ساده باشد ؟!
آذر ۲۳م, ۱۳۸۵ at ۶:۳۹ ب.ظ
سایه جونم سلام. من وبلاگمو جدید کردم. آدرسش رو اگه ممکنه عوض کن.ممنونم.
آذر ۲۳م, ۱۳۸۵ at ۶:۴۰ ب.ظ
من موندم اگه امام زاده های امریکای شمالی ما رو طلبیدن، چه کنم؟!
من همین جاشم همینم که تو می گی که رفیق جان…
آذر ۲۳م, ۱۳۸۵ at ۶:۵۶ ب.ظ
من اومدم یک چیزی بنویسم. درباره این حوض پر از ماهی شما که آبش هم سبزه. چشمم خورد به این توضیحات مبسوط وبلاگتون همه چی یادم رفت : دی
من فکر می کنم اون آرام گرفتنی که تو به فکرشی ربط زیادی به جابجایی نداره. یعنی بیقراری درونیته که تو رو هی از اینور به اونور با این همه چمدون و قاب خالی می کشونه.
ولی اون هم یک روز آروم می گیره. می دونم
آذر ۲۳م, ۱۳۸۵ at ۶:۵۷ ب.ظ
تو و چمدان ها و قاب ها و عکس ها و یادهایت را به یاد دارم. اصلآ تو را با چمدان و قاب و عکس و یاد عشق است.
یاد باد آن که مرا یاد آموخت
آدمی نان ( خون) خورد از دولت یاد
پس یاد تو و چمدان و قاب و عکس و آرامش و روز نرسیده را عششششششق است.
آذر ۲۳م, ۱۳۸۵ at ۷:۳۷ ب.ظ
ببین سایه ، بدجوری حس ش کردیم … آره خیلی غمگین بود
آذر ۲۴م, ۱۳۸۵ at ۱:۱۴ ق.ظ
تو دنیا چیزی بیشتر از عکس حس نوستالژی را تحریک نمی کند. آدم های که نیستند. عوض شده اند یا دیگر نمی بینیشان و تنها همین عکس وجود آنها را در ذهنت تایید میکنند. راستی این سری رفته بودم ایران دیدم عکسم سر تاقچه است. ذوق کردم و گفتم : خوب است هنوز عکس ما روی دیوار این خانه است. البته کسی در جوابم نگفت : عکستان بر دیوار و یادتان تا ابد در دل ما خواهد بود (از فیلم مادر علی حاتمی)
آذر ۲۴م, ۱۳۸۵ at ۱:۵۶ ق.ظ
جمله بیقراریت ازطلب قرارتوست
طالب بیقرارشو تا که قرارآیدت
آذر ۲۴م, ۱۳۸۵ at ۳:۰۹ ق.ظ
خیلی دوست داشتنیه این حست شاید برای تو کمی درد آور باشه ولی برای من قشنگه
آذر ۲۴م, ۱۳۸۵ at ۳:۵۸ ق.ظ
منکه نه عکس تونستم باخودم بیارم نه چمدون،فقط یه دونه گل وحشی ی خشکیده دارم از کویر لوت ،که گذاشته بودم لای تقویم بغلیم . وحالا م بعد از این همه سال بسکه نیگاهش کردم رنگش رفته…
آذر ۲۴م, ۱۳۸۵ at ۱۰:۰۴ ق.ظ
بی قراری مال آدم های متفاوت ست.. و تو نه تنها متفاوتی بلکه می خواهی که این طور باشی..
دوستت دارم. و دلم به شدت برایت تنگ است.
آذر ۲۴م, ۱۳۸۵ at ۲:۰۳ ب.ظ
هر چه نوشته بودی را زندگی کردام
ما فراموش شدگانیم
اما گفته بودی رای بدهیم خیلی به حرفت فکر کردم . من جز یک بار به خاتمی رای دیگری نداده بودم اما امروز رفتم رای دادم فقط به شوراها فقط به جمهوری نه به اسلامی و فقط به اصلاح طلبان نه برای خودم و نه برای تو برای نسل فردا شاید .
آذر ۲۴م, ۱۳۸۵ at ۶:۵۰ ب.ظ
پنجره با شیشه های رنگی ات را که دیدم کافی بود که مرا از آن پنج دری مادر بزرگی که دیگر نیست و روزهای رنگینی که از پشت هر رنگِ شیشه اش ، زنده گی را رنگی تر می دیدیم بیاورد تا امروز که دنیای خاکستری را با شیشه های دودی و مات بی رنگ ترمی کنیم!!!
این ها که گفتی راست اما میدانی !
تا خودت قاب نشده ای زنده باش و زنده گی را پر از عشقی کن که آفریدگارش تویی . تو ای گنج نهفته عاشقانه زنده باش و هر لحظه ات را زنده گی کن
پی نوشت قاصدک میگویم عشق را عششششق است کتی جانم
آذر ۲۴م, ۱۳۸۵ at ۷:۲۸ ب.ظ
سلام دوست گرامی، سایت شما بسیار زیبا است اگر دوست داشتی تبادل لینک و یا لوگو میکنیم، !
موفق باشی.
آذر ۲۵م, ۱۳۸۵ at ۵:۵۶ ق.ظ
سایه عزیز، ما نامحدود نیستیم و به انتها می رسی۸۳ لح%Aم، حسرت یک لح%Aم، حسرت یک لح%Aم، حسرت یک لح%Aم، حسرت یک لح%Aم، حسرت یک لح%Aم، حسرت یک لح%Aم، حسرت یک لحظه بیشتر رو به دل خواهیم داشت.
آذر ۲۵م, ۱۳۸۵ at ۵:۵۰ ب.ظ
ااااااااا من دو هفته از همه جا بی خبر بودم! چه خوشگل شده اینجا گل گل خانوم:* مبارکه
آذر ۲۶م, ۱۳۸۵ at ۶:۲۷ ق.ظ
سایه عزیز، ما نامحدود نیستیم و به انتها می رسیم. پس بهتره تا فاصله مون تا انتها خیلی کم نشده، به آرامش برسیم. اگه دیر به آرامش برسیم، حسرت یک لحظه بیشتر رو به دل خواهیم داشت.
آذر ۲۶م, ۱۳۸۵ at ۶:۲۸ ق.ظ
گفتم توی این همه گرفتاری و دل گرفتگی بیایم حالت را بپرسم و بگویم اگر دوریم کور نیستیم سایه جان.
آذر ۲۶م, ۱۳۸۵ at ۵:۵۷ ب.ظ
سلام
من و تو و دیگر دیگران،فقط در دو لحظه تنها تنها هستیم در داخل شکم مادر و در درون قبر
در طی این دو مرحله تنهایی شاید صحبت با قابی که عکسی را در بر گرفته می تواند حصر بی کسی مان را بشکند پس همیشه میتوان در این مرحله تنها نبود
شاید هنگامی که خیلی خیلی دور افتاده و تنها سراغی از هیچ موجودی برای خروج از این بی صدایی نیست خود خود را میتوان صدا کرد و با او همراه و همصحبت شد
وشاید بهترین زمان برای نجوایی با معبود و خدایی که حتی بی کس ترین مان نیز با ستایشش مرهمی بر تمام نداشته هایمان باشد
آذر ۲۷م, ۱۳۸۵ at ۱۲:۱۵ ق.ظ
well done
…….
??!!
آذر ۲۷م, ۱۳۸۵ at ۷:۴۸ ق.ظ
مدرسه که میرفتم اردیبهشت که می شد کتابهارو که می دیدم هم کلاسهام رو که میدیدم عین عصر جمعه دلم میگرفت و غم عالم می ریخت توش تمام اون سال و خاطراتش میومد جلوم رژه میرفت حالا خیر سرم بزرگ شدم مدرسه نمیرم اما هرجا میرم اردیبهشته
آذر ۲۷م, ۱۳۸۵ at ۹:۰۰ ق.ظ
اینهمه که گفتی آدم رامی گیراند به حس بد دلتنگی و گریه های بد رنگ
آذر ۲۸م, ۱۳۸۵ at ۴:۰۸ ق.ظ
سلام سایه
وبلاگت جالبه
امیدوارم همیشه شاد و موفق باشی.
بلاگتو از بلاگ دوستم بایرامعلی پیدا کردم
دوست داشتی یه سر به من بزن و تبادل لینک
محراب
http://www.mehrabbeigi.blogfa.com
آذر ۲۸م, ۱۳۸۵ at ۵:۰۳ ق.ظ
لازم نیست بگم که چقدر حس می کنم و می فهمم این نوشته ات رو. از دل و جان می فهممش.
آذر ۲۸م, ۱۳۸۵ at ۱۲:۲۵ ب.ظ
in rooza hamash az khodam miporsam aya arzeshesho dasht ke hame chio vel konamo biam?!!!!
hameye zendegio berizam to chand ta chamedoon,hamash hese ye mosafero dashte basham ke bayad ye rooz bere ye ja ke khonashe.
che inja khoneye man nist pas?
آذر ۲۹م, ۱۳۸۵ at ۵:۳۲ ق.ظ
سلام..معذرت میخوام که بی ربط به این پست چیزکی می نویسم و خواهشی می کنم،در ستون لینکهای شما چندی پیش مطلبی در مورد نرم افزار سیفون بود که من نتونستم پیداش کنم اگه امکانش هست میشه لینک اون مطلب را برای من بگذارید…ممنونم.
راستی حال صاحبان عکس های درون قاب عکس هم خیلی از حال صاحب قاب عکس بهتر نیست،این حال را من خوب می فهمم.
دی ۱م, ۱۳۸۵ at ۳:۳۰ ق.ظ
با عرض معذرت…شما کامنت قبلی منو دریافت نکردین؟در مورد لینک نرم افزار سیفون؟
————————————-
Sayeh: Sorry for that. this is the link :
http://psiphon.civisec.org
دی ۱م, ۱۳۸۵ at ۵:۵۹ ق.ظ
یه چیزی بود
یه جوری بود
که خیلی خوب چسبید
این حسه
خلاصه کردنه زندگی تو دو تا چمدون
این حالی که اسمش سر خوشی نیست
…
دی ۶م, ۱۳۸۵ at ۹:۴۱ ب.ظ
اگر شما ان موقع اینقدر وضعتان خوب بوده حتما دزد بوده اید پس بهتر که اموالاتان را مصادره کردن
البته مصادره کنند ه گان جایی خود دارند
دی ۷م, ۱۳۸۵ at ۲:۱۷ ق.ظ
ip فیلتر شکن
دی ۹م, ۱۳۸۵ at ۱۰:۴۴ ق.ظ
در مرام ما رفتن مردن بود و من سالهاست که مرده ام…