همین جوری
نوشتن این پست فقط قرار هست که از استرس من کم کند. در واقع نوعی خطخطی کردن یا خاطرات نوشتن است. بنابراین اگر وقت اضافه ندارید، خواندناش را توصیه نمیکنم!
- تا دیروز اینجا از زمستان خبری نبود. هوا سیزده چهارده درجه بالای صفر بود. ولی امروز اولین برف زمستانی بارید، آن هم همران با باران یخی. من تا قبل از این که اینجا بیایم نمیدانستم چنین بارانی هم وجود دارد، باران نفرت انگیزی است!! زمین مثل شیشه میشود و هم راه رفتن سخت میشود و هم رانندگی. به هر حال از آنجا که هیچ چیز کار و زندگی این ملت را تعطیل نمیکند، در هر شرایطی باید از خانه بیرون رفت. من هم امروز حوالی ظهر رفتم دانشگاه. هوا سرد نبود، ولی باد خردههای یخ را میپاشید توی سر و صورت آدمها!! یاد لوا افتادم که به اینجا میگوید قطب!! به هر حال وقتی رسیدم دانشگاه، باد تمام شده بود و برف نشسته بود و منظره عالی بود. البته من همچنان عاشق برف تهران هستم ، عاشق!! حالا هم که از تهران خبر میرسد که برف آمده و همه جا تعطیل است، دلم ضعف می رود.
- درس خواندن ما داستانی دارد. یک گروه مطالعه داریم متشکل از من و یک خانم خوش قیافه هندی و یک آقای جدی چینی. رفیق چینیمان اصرار دارد که هر تمرین را چهار بار حل کنیم تا دستمان تند شود!!! تازه خودش یک بار قبل از ما در خانه تمرین را حل میکند. بعد هم پای تخته برای من و هندی از همهجا بیخبر توضیح میدهد. دست خودش نیست، در چین استاد دانشگاه بوده است. آدم سختکوشی است. امروز هم به خاطر او رفتم دانشگاه. می دانستم سنگ هم که از آسمان ببارد، سر قولش است و میآید. لازم به ذکر است که از یازده نفر کلاس ما، شش نفر چینی هستند که همه با همین شدت درس میخوانند. واقعن که خوشا به حالشان.
- امروز انتخابات رهبری حزب لیبرال کانادا برگزار میشود. نتایج را میتوانید از اینجا دنبال کنید. در جای خودش مهم است، چون رهبر حزب لیبرال، رقیب انتخاباتی دوره بعد نخست وزیری است. این نخست وزیر فعلی که شکل روبوت است، خدا کند نخست وزیر بعدی بهتر باشد و حق اسکیموها و سرخپوستها را هم رعایت کند و حکومت بشر دوست ایران را اینقدر عذاب ندهد. در حال حاضر که روابط ایران و کانادا افتضاح است. ویزاهای دانشجویی که هیچ، ویزای پدر و مادرها هم ممکن است دیگر صادر نشود. من مطمئنم که اگر در ایران اصلاحطلبها روی کار بودند و در اینجا لیبرالها، وضع هرگز به این خرابی نبود.
- دست آخر این که از آهنگهای کریسمس که به طور متوالی روزی صد بار تکرار میشوند، بدم میآید. اصولا هر چیزی که رنگ و بوی مذهب داشته باشد بعد از یک مدت زمان کوتاه، میرود روی اعصاب من. این هم حاصل بزرگ شدن در یک جامعه مذهبی است. این را صد بار گفتهام اینجا. نه؟
آذر ۱۱م, ۱۳۸۵ at ۵:۵۶ ق.ظ
دوست خیلی خوبی دارم که در سرزمین شما زندگی می کند. همیشه از هوای سرد اونجا می ناله و میگه اینجا جای خرس های قطبیه نه ما. اما من همیشه سرما و زمستون رو بیشتر دوست دارم.
آذر ۱۱م, ۱۳۸۵ at ۳:۵۰ ب.ظ
ما هم بارون یخی داریم تو این خراب شده. واقعا نفرت انگیزه. میرینه به حال و روزگار آدم.
آذر ۱۱م, ۱۳۸۵ at ۵:۴۳ ب.ظ
۱. من یه چیزی میدونم میگم دیگه. جای شما خالی امروز با آستین کوتاه رفتم دویدم. اینجا رو عشق است.
۲. چینی ها با همین تلاششون تا بیست سال دیگه جوری امریکا رو به خودشون وابسته میکنن که بیا و ببین. حالا من مرده تو زنده!! گفتن از ما.
۳. من سال اول تو یه ساب وی کار میکردم اینجا. وقتی میگم نسبت به این آهنگ جینگل برد اینها حساسیت دارم یعنی عحیب حساسیت دارم. از صبح که من میرفتم سر کار تا شب شاید شونزده هزار بار این اهنگ به اضافه یک سری دیگه آهنگ باید برای این مشتریها که یه تک پا میان و میرن پخش میشد. فکر اون بدبختی که هشت ساعت اون تو بود رو نمیکردن. اه. اه . گفتی یادم اومد باز.
آذر ۱۱م, ۱۳۸۵ at ۹:۳۴ ب.ظ
ببین سایه جان. من کاملا حقو بهت میدم غر بزنی بلاخره این قسمتی لز خصوصیات همیشگی تو بوده ولی یذره انصاف داشته باش ! آخه جینگل بل رو میشه با نوحه حاج منصور ارضی مقایسه کرد! حالا صد بار هم تکرار بشه!! در زمینه چینی ها هم امروزه هر جا میری بعد انگلیسی و اسپانیش زبون سوم ماندرینه . مجیوریم کم کم یاد بگیریم!! خدا بداد برسه با زبون ۴۰۰ الفبایی!!!
آذر ۱۲م, ۱۳۸۵ at ۱۰:۲۶ ق.ظ
آخرین بار که برف تهران رو دیدی کی بوده؟ کجاش قشنگه؟ سیاه و زشت و گلی. باز همدان ما رو می گفتی یه چیزی
آذر ۱۲م, ۱۳۸۵ at ۳:۳۲ ب.ظ
Je t’ai trouvé aujourd’hui grace à tes traces sur mon blog. Merci de m’avoir ajouter à tes amis.
آذر ۱۲م, ۱۳۸۵ at ۶:۲۹ ب.ظ
kojaye canada hastid???
———————————-
Sayeh: I live in Ottawa
آذر ۱۲م, ۱۳۸۵ at ۹:۰۷ ب.ظ
are, entekhabat az CTV wa CBC pakhshe zende mishod wa hesabi ogatemun ro be khod ekhtesas dad!! akharesh ham ke ye pesare bache ye mazlum ro bargozidand! DION
آذر ۱۲م, ۱۳۸۵ at ۹:۳۰ ب.ظ
در مورد چینی ها باهات موافقم، چنان سخت کوش و جدی هستن که گفتن نداره. شاید هم به دلیل رقابت شدید برای منابع توی چین اینجوری بار اومدن. از کوچک ترین چیزهای ممکن حداکثر استفاده رو می برن.
آذر ۱۳م, ۱۳۸۵ at ۹:۲۸ ق.ظ
اما من در مورد چینی ها اینطور فکر نمی کنم!