یکشنبه خود را چگونه گذراندید؟
موقعیت زمانی مطلوبی نیست برای من. یک سال از مهاجرتم میگذرد و هنور مشکلات حلنکرده زیادند. سعی میکنم که صبور باشم و به خودم وقت بدهم. ولی ملت نمیگذارند آدم کارش را بکند. مدام انرژی منفی است که از اینطرف و آنطرف میرسد. خیلیها هم قصد بدی ندارند و هدفشان دلداری دادن یا کمک کردن است، ولی بلد نیستند، واقعا بلد نیستند. آنهایی که ایرانند، درک و تصوری از وضعیت اینجا ندارند. سوالهای عجیب میکنند وقضاوتهای عجیبتر. اینجاییها هم که قربانشان بروم، بعضیهاشان منبع اطلاعات غلط. خودشان راه کج و کوله میروند و اصرار دارند که دیگران را هم مهمان کنند. اصلا چیز عجیبی است که وقتی از کسی راهنمایی نخواستهای راهنماییت کند. بعضی وقتها گمان میکنم نکند قیافهام خیلی شبیه گوسفند گمشده شده است که هر کس از راه میرسد، چوپان میشود!!!
امروز کلی سر خواهرهایم غر زدم و از این و آن شکایت کردم، مثلا قرار بود بعد از مدتی گپ بزنیم. آن وقت من پای مسنجر شروع کردم اشک ریختن و از دوست و آشنا و فک و فامیل شکایت کردن. آنها هم به من گفتند:”تو زیادی حساسی و همیشه حرف ملت را بزرگ میکنی”، که راست میگفتند. اصلا پاییز و مخصوصا ماه آبان زمان مزخرفی است برای من. یادآور خاطرات خیلی تلخ. به هر حال…بعد از چت کردن با خواهرها رفتم گرفتم خوابیدم. خواب وسط روز برای من یعنی این که واقعا بیحال و حوصله هستم و در معرض افسردگی فصلی!!!
بیدار که شدم، آمدم پای کامپیوتر و خدا را شکر کردم که اینترنت هست و شما هستید.
اول نامههای گروهی خودمان را خواندم. از آنجا که مطالب رد و بدل شده، هم وبلاگی بود وهم چاشنی طنز داشت و از طرف دیگر ربطی هم به دویچه وله و شایعات مربوطه داشت، کلی حالم بهتر شد. بعد دیدم که یکی از رفقا که مدتها بود داشتم از فضولی میمردم که عکسش را ببینم قدمرنجه کرده و آمده اورکات. کلی سر ذوق آمدم و اسکرپ گذاشتم و آلبومش را وارسی کردم که آن هم به شدت مزه داد.
و آخرین خبر از همه بهتر بود. پیام( همان پیام پست پیش) ایمیل زده بود و خبر داده بود که بالاخره بعد از چهار سال وبلاگ راه انداخته. برای من کلی خوشحال کننده بود. امیدوارم ادامه بدهد و دلسرد نشود. لینکش را هم اینجا میگذارم که همه با رفیق قدیمی من آشنا شوند. این شما و این هم یادداشتهای بایرامعلی. نوشته مربوط به کنسرت پینکفلویدش را از دست ندهید.
آبان ۸م, ۱۳۸۵ at ۱۲:۵۲ ق.ظ
الهی کوچولوی دلتنگ..سایه جونم دیشب آهنگ جدید سوزان روشن رو می شنیدم ،زودی یاد تو افتادم.شعرش و می گم. واقعاً که .
—————————————————————————————————————–
سایه : ای داد!!! همین مونده بود ملت با دیدن سوزان جون یاد من بیفتند!!!! ولی عیب نداره. به هر حال اون از من خیلی مشهورتره! تو خوبی؟
آبان ۸م, ۱۳۸۵ at ۱۲:۵۵ ق.ظ
این دوستت هم چه خنده دار می نویسه.دوست داشتم.
آبان ۸م, ۱۳۸۵ at ۱:۱۲ ق.ظ
سایه جونم، وضعیت منم کم از وضعیت تو نداره. خودت که می دونی! خوبه که بخندیم به روزگار و مسخره بازی درآریم! و چقدر درست گفتی که چه خوبه که اینترنت هست و شماها هستین. به قول فیلم امریکن پای و با لهجه فتانه: گاد بلس دی اینترنت! اینم می گذره. مطمئنم که می گذره.
———————————————————————————
سایه: با کدوم لهجه فتانه؟ تهرونی؟ اصفهونی؟ آلمانی؟ فرنچ؟ یه زبون که بلد نیست که!!!
آبان ۸م, ۱۳۸۵ at ۱:۲۲ ق.ظ
salam sayeh jan, dastet babat link dard nakone ,khoda yek link dar donya 100dar akharat bede,dar morde paeez ham bikhial,gomehay delangiz azarmah ke yadete
————————————————————————————————————————————–
سایه: اتفاقا همین امروز داشتم فکر می کردم که اینجا از اول آبان مثل آذر می مونه!!!!
آبان ۸م, ۱۳۸۵ at ۱:۴۱ ق.ظ
این دنیایی که بهش میگن “مجازی” برای من و خیلیهای دیگه امیدوارکنندهتر و دوستداشتنیتر از دنیای “واقعی”ه…
راستی، من نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم، باید حتما اعلام کنم که من دعوتش کردم اورکات!
—————————————————————————————————
سایه: فهمیدم تو کدوم هستی پس. الان می رم فضولی!!! اورکات همینش خوبه!!!
آبان ۸م, ۱۳۸۵ at ۱:۴۶ ق.ظ
انگاراقسردگی این وقت سال برای ما اپیدیمی ه.
بی خیال بابا تا ما و اینترنت رو داری نگرانش نباش.
—————————————————————————————————————————————–
سایه: بی تا جان، من کامنتتو ادیت کردم. حالا بعد بهت می گم چرا. ببخشید به هر حال.
آبان ۸م, ۱۳۸۵ at ۱:۵۳ ق.ظ
سایه جان در راستای پست قبلیت، یادته پارسالا نوشته بودی که از چی ها بدت میاد؟ یکی اش هم سوزان روشن بود. من کلی خندیدم اون موقع :))) حالا اینکه اون دشمن مشترک خاطره ی سوزان روشن رو زنده می کنه باعت شده از اون موجود چندش بدت بیاد یا کلن ازش بدت میاد؟
گمونم علاوه بر شاعری و … ادعای دکتری هم داره!
——————————————————————————————————-
سایه: سوزان روشن ادعای دکتری داره؟؟؟ مرگ من؟؟؟ من نمی دونستم. آخرین بار که در راستای مازوخیسم مصاحبه شو گوش کردم، می گفت : عموی من یه دکتر معروفه. ولی الان دیگه همه اونو به خاطر من می شناسن!!!!
اون دشمن مشترک رو دیگه فراموش کردم. ولی از سوزان تا ابد نفرت دارم.
آبان ۸م, ۱۳۸۵ at ۲:۰۰ ق.ظ
سلا……….. باز که از نوشته های سایه خبری نیست!! جواب منو ندادی…
آبان ۸م, ۱۳۸۵ at ۲:۱۵ ق.ظ
سلام…….. باز که سایه وار ننوشتی؟ راستی انتقاد منو خوندی؟ جواب ندادی آخه..!
——————————————————————————————–
سایه: سلام حسین جان: من انتقادتو خوندم. بهش فکر هم کردم. ولی چه کنم؟ من همینم که هستم. نوشته هام با شرایط و افکار و احساساتم عوض شده. محافظه کارانه شده، منطقی شده و احتمالا برای خیلی ها دیگه جذاب نیست. من هم دلم نمی خواد که از خواننده هام کم بشه. ولی مثل قدیم نوشتن هم برام غیر ممکن شده. آدم عوض می شه دیگه . نه؟
آبان ۸م, ۱۳۸۵ at ۳:۰۴ ق.ظ
hala in kasi k didi axesho ki hast? bego ma ham bebinimesh?
————————————————————————————————————
سایه : نمی شه لوا جون. به جون خودت خیلی سکرته قضیه. باید بین ما و اون شخص مرموز بمونه!!!
آبان ۸م, ۱۳۸۵ at ۹:۰۱ ق.ظ
هاها, ولکام تو د کلاب کاراته جان! این نوع مشاوره های اجباری همیشه بوده و تا آخر عمر خواهد بود. کم کم عادت می کنی از این گوش بشنوی و از اون گوش درکنی :دی
آبان ۸م, ۱۳۸۵ at ۸:۲۸ ب.ظ
آدم محافظهکاری شدی؟ من که بعید میدونم پیش از اینها با رویهای دیگری مینوشتی!
خیلی خوشام نیومد از حرکت شما… توی کامنتدونی خورشیدخانم بدجوری اظهار فضل کرده بودی ! یادتون هست که چون حرفی نداشتی بزنی، گیر دادی به هلو؟ البته قسمت نشد اینجا گرد و خاک کنم همونجا جوابات را دادم.
پیشبینی میکنم اگر ۱۱ ساعت دیگه هم ازجات تکون نخوری، آب از آب تکون نخوره!
با پوزیشن دراز کش ، لب تاب را بذار روی تختخواب و جواب کامنتهایی نظیر «حسین»ها را سرفرصت بده و یکی در میان نیز (با تانی کامل) جواب پیامهات را در مسنجر بنویس
————————————————————————————————————-
سایه : خیلی ممنون از توصیه شما. ادب شما باعث شرمندگی من شد حقیقتا. این عبارت “نظیرحسین ها “هم به من ثابت کرد که واقعا در مطبوعات ایران قلم می زنید.
آبان ۸م, ۱۳۸۵ at ۱۱:۳۹ ب.ظ
سایه جون من همیشه نوشته هام پر از غلط املایی ه از بس عجله دارم. شما هم که وسواسی.
خوب کردی ادیتش کردی آبروم نره.
آبان ۹م, ۱۳۸۵ at ۸:۰۸ ق.ظ
یاد اورکات بخیر. کاش احتیاجی به تحمل غربت نبود.
سلام.
یا حق!
آبان ۹م, ۱۳۸۵ at ۴:۵۶ ب.ظ
دوست خوب من!
قبلن، بار پرمحتوای «ادب» خودتون را به رخ من کشیده بودید! یا بهتر بگم : قلم شما من را سخت نمک گیر کرده بود!
مجبورم کردی تا برای اون عدهای که نمیدانند ، بروم و متن اظهار فضلی را که در سایت خورشیدخانوم مرقوم فرموده بودی کپی کنم و بذارم اینجا…
موافقی تا قضاوت را به مخاطبان واگذاریم ؟
این هم ادبیات پر از مهر سرکار خانم «سایه»!
«من اسیر استدلالات این هلو( روزنامه نگار!!!) شدم. مثالشون که دیگه کوبنده بود.
آقا اصلا ما که هیچی، همه جامعه شناس ها و اقتصاد دان ها و دکترها و…. تا حالا اشتباه می کردند. برای پنهان کردن بی عرضگیشون سخنرانی می کردند. مهم هم نیست و نبوده که سوئد رشد جمعیتش منفیه و مال ما همچین یه خورده بفهمی نفهمی بیشتره.
سنت رو عشق است، اون هم سنتی که می گه هر کی قوی تر و باعرضه تره، زاد و ولدش بیشتره!!!»
——————————————————————————————————————————————–
سایه : بله. موافقم. البته اگر مخاطبی از اینجا رد بشه و بخواد این بحث بی فایده رو دنبال کنه. برای روشن شدن اون مخاطب من اول کامنت شما رو در موافقت با رشد جمعیت کپی می کنم که باعث شد من در جوابش جمله های بالا رو بنویسم :
این بحث خیلی تکراری شده!
توی کشورهای اسکاندیناوی (مثل سوئد) دایم تبلیغ زاییدن میکنند و حتا جاهای دیگه هم برای این امر (بر خلاف نظرت که میگی تا می تونین نزایین)، جوایز نفیسی هم اهدا میکنند!
یک مثال کوچولوی کوچولو:
با اینکه ما ۶ خواهرو ۲ تا برادریم( با احتساب اینکه الان یک برادرم چون یکیمون توی جنگ شهید شد) و پدر مرحومام نیز یک مغازه کوچک (با حرفهای کم رونق)داشت ، همه ما بچه هار تونستیم مدارج دانشگاهی را بگذارنیم. ۲تا از خواهران پزشک هستند یکی مترجم یکی حقوق دان و ۲تای دیگر با اینکه فوق لیسانس دارند کار نمیکنند و من نیز از بدحادثه شدم روزنامه نگار…
حرف من اینه :(البته منظورم شما نیستید)خیلیها میخواهند بی عرضگی خود(ترسیدن از بچه دار شدن)را به گردن این و آن بیاندازند!
درسته تسهیلات آموزشی، رفاهی و هزارتا کوفت دیگه مثمر ثمر هستند برای بچهدار شدن و تربیت، اما این موضوع برمیگردد به نوع سنتی بودن جامعه ما که خیلی فرق داره با اونور آبها که اساس فرهنگشون با«ما»، از زمین تا زیرزمین فرق داره… حالا بگید کی باید فرقاش را بکنه توی چشم طرف مقابلاش؟
هان؟
پریروز هم آمدید اینجا و اعلام کردید که در وبلاگ خورشید به من جواب داده اید. این هم جوابتان بود که ناگهان با کنترل جمعیت موافقت کرده بودید:
بهخاطر اون لودگی «سایه»(!!!) مجبورم جواباش را همینجا بنویسم!
پزانتز: چون وبلاگ ایشان با آب و هوای ایران سازگاری نداره و متاسفانه اجازه نمیده تا چیزی در آنجا به یادگار بنویسم!
اما ؛
در طول این ۱۸ سالی که رسمن در مطبوعات مینویسم،از نمونهی این آدمهایی که (به قول خودشون) گسترهی علاقهمندی (شما بخونید دانش لدونی)هاشون از امور زنان گرفته تا آشپزی و همچنین جامعه شناسی ، اقتصاد ، مسایل اجتماعی، هستهای و… را در بر میگیرد و همچون کارشناسان طراز اول(بخوانید دانشمندان نخبه)، به آنالیز معضلات میپردازند ، کم ندیدم.
بهخصوص اونهایی که فکر میکنند مادر زاد نویسنده متولد شدند و وبلاگهاشون هم پُرشده از تملق و چابلوسی یه عده معلوم الحال…
خانمها ، آقایون!
دقیقن باکنترل جمعیت موافقم. حرف من پس انداختن بیرویه بچه نبود. طعنهام به کسانیاست که عاجز از تربیت همون یک بچه است بود و بس ..
توجه مخاطب فرضی را به این نکته جلب می کنم که من در کامنتی که در وبلاگ خورشید گذاشتم با نظر شما مخالفت کردم. ولی شما در عوض به خود من حمله می کنید و بیو گرافی ام را می برید زیر سوال که چرا گفته ام هم به آشپزی علاقه دارم هم به سیاست!!! ضمنا متهم شده ام که چاپلوسی یک گروه”معلوم الحال” را هم می کنم. کیهان زیاد می خوانید جناب؟
به هر حال این بحث از نظر من تمام شده است و دیگر قصد جواب نوشتن ندارم. البته این به آن معنا نیست که کامنت های شما را منتشر نمی کنم.
موفق باشید.