یک گوشه ای هست تو این آپارتمان، بین کتابخونه و پنجره، که گاهی هم یه باریکه آفتاب میافته روش؛ بعضی روزها، وسط بدو بدوها و نرسیدنها و حرصخوردنها، دلم میخواد که برگردم خونه، اون گوشه بشینم، به همه چی از اول فکر کنم. یا اصلا بشینم و هیچ کاری نکنم. فکر هم نکنم. فقط بشینم همونجا، خستگی در کنم.
راستش اینه که دیگه جون ندارم. اصلا این کارا به من نیومده. چند تا برنامه موازی!! درس خوندن و پارهوقت کار کردن و در عینحال دنبال کار تماموقت گشتن و احتمالا شهر عوض کردن!!! یکی نیست به من بگه، اگه همش همزمان شد چی دختر؟ چه غلطی میخوای بکنی؟ اگه زد وسهشنبه بعدی و بعدی هم مثل این یکی دوباره رفتنی شدی، چهجوری وقت میکنی پروژه تحویل بدی؟ اصلا چه جوری میخوای با این همه بدبختی به آخر ترم برسی؟ اگه رفتنی شدی، تکلیف این استادی که این همه باهاش چونه زدی، چی می شه؟
نه که خیلی منظم هستم و برنامهریزی دارم و به موقع میخوابم و به موقع بلند میشم و مثل آدم غذا میخورم، برنامههای هستهای بلندمدت هم برای خودم میریزم!!! که حالا اینجوری بمونم توش، که همش یا دلم بخواد فرار کنم و برم بشینم اون گوشه، یا عصبی و بداخلاق بشم و بیخود وبیجهت پاچه بگیرم و به رنگ موکت و کمبود نور و گیر نیومدن لباسخونه تو این شهر گیر بدم.
روزگار من که فعلا شده عاقبت یزید. از روزگار شما چه خبر؟
پس نوشت: ددم وای!!! کارم دراومد!!! الان رفتم به کامنتدونی بلوط سرزدم، دیدم برام نوشته که هفتهای پنج بار باید برم رو کاردیو!!! لوا جون قربونت برم، حال و روز منو که میبینی!! نمیشه یه تخفیفی بدی؟
مهر ۱۶م, ۱۳۸۵ at ۳:۱۵ ق.ظ
نه … من بازم زندگی پر مشغله رو بیشتر دوست میدارم کتی جون. البته در صورتیکه حتما” وقت برای استراحت و تفریح بذاری.
غیر از اینا خودت خوبی جونام؟ دلام برات یهباره تنگ شد.x
مهر ۱۶م, ۱۳۸۵ at ۱۱:۰۶ ق.ظ
این جوری که دل منم گرفت! یهو یاد اون روزی افتادم که نمایشنامهخوانی اندیشهسازان رفته بودم و تو هم اومده بودی. چراشو نمیدونم.
مهر ۱۶م, ۱۳۸۵ at ۱:۰۰ ب.ظ
ای، یه چیزی تو مایه های روزگار خودت.
مهر ۱۶م, ۱۳۸۵ at ۳:۵۹ ب.ظ
سلام سایه عزیز ،پس سرت شلوغه که آپ نمی کنی نازنینم من که هر روز به اینجا سر می زنم ،مشکلات حل میشه سایه جون ،این نیز بگذرد.
مهر ۱۶م, ۱۳۸۵ at ۶:۵۸ ب.ظ
عجب روزی رو یادآوری کردی نیما جان!!!!
مرسی مهتاب جان به خاطر سرزدن هات.
هاله جون. مشکل همین جاست که تفریح مفریح در کار نیست!!
و دست آخر…
بابا این نظرخواهی که کار می کنه. چرا هی منو دق می دین و می گید اومدیم نظر بگذاریم نشد!!! ای خدا. اصلا تعطیلش می کنم الان!!!!
مهر ۱۶م, ۱۳۸۵ at ۹:۲۴ ب.ظ
sharmaandeh dirooz har kari kardam comment ro nagreft, vase post ghabl ham hamintori. khoshhalam ke kar mikoneh khoob alan.
مهر ۱۶م, ۱۳۸۵ at ۹:۳۱ ب.ظ
lebas khoone shayad zellers ya winners chize khoob payda beshe kard…man 1 sa ateh az oorjans oomada, sobh moghe doosh ba kale khordam zamin!! va koli mokafat alan ham hanooz gijam o tahavo daram ta bebinim chi mishe
مهر ۱۶م, ۱۳۸۵ at ۱۱:۳۱ ب.ظ
گرفتم آیت جان. از یه جای دیگه (لسنزا) . خیلی هم خوب بود.
مهر ۱۷م, ۱۳۸۵ at ۱:۳۴ ب.ظ
سایه جان.
ببین مادر. این آقای کوچ ما به ما گفت خانمها برای اینکه وزن کم کنند هفته پنج بار باید دست کم نیم ساعت رو ی کاردیو باشن. به گفته اون بعد از بیست دقیقه تازه ضربان قلبت به جایی میرسه که شروع به سوختن چربی میکنن. دیگه راست و دروغش پای خودش.
من خودم کاردیو رو از ده دقیقه شروع کردم. هر هفته تقریبا پنج دقیقه بهش اضافه کردم. به خدا شکنجه هست میدونم. اما این رو هم میدونم که عادی میشه بعد از یه مدت.
من شرمنده که اضافه کردم فکری رو به همه این افکار.
ببین مادر. دنیا دو روزه. فکر نکن. تو روز زندگی کن. همین. فقط تو روز زندگی کن. خودم خسته شدم بسک به پنج سال و ده سال دیگه فکر کردم. ولی میدونم راحش اینه که تو روز زندگی کرد. ببین اگه شد به ما هم بگو
مهر ۱۷م, ۱۳۸۵ at ۴:۳۲ ب.ظ
روزگار ما م تعریفی نداره . خط خطی شده اساسی
مهر ۲۰م, ۱۳۸۵ at ۸:۱۶ ب.ظ
hamishe haminjoorie, hich vaghtam fekr nakonam taghiri bokone, moshkele man ine ke age saram sholoogh bashe mikham ghor bezanam, agaram saram khalavat bashe mikham begam chera kari nadaram bokonam, pas hamoon behtar ke saram sholoogh bashe ke vaght kam dashte basham gelaye konam ey khahaaaaaaaaaaaar dadam heeeeeeeeeeeeeey
مهر ۲۳م, ۱۳۸۵ at ۱۰:۵۸ ب.ظ
ها ها من از گوگل ریدر دارم استفاده می کنم که فیدها رو می خونه واسه همین هرچی شیطونی کنی من می بینم! حالا هی برو پست بذار و دیلیت کن! بلاگ رولینگ تو بخواب که گوگل ریدر زنده است! (ببخشید اینقدر بی ربطه به این پستت! به پست های بعدی ات مربوطه این کامنت!!)