بوی ماه مهر، ماه مدرسه (۲)
حجاب اسلامی - معلم اسلامی
همان موقع باید میفهمیدیم که قضیه جدی است. همان موقع که با مامان رفتیم ثبتنام کلاس اول و آن ورقه چاپی مربوط به حجاب انقلابی را دیدیم. گفتند:”روپوش و روسری و شلوار مخمل زرشکی”. خدا میداند چهقدر دنبال شلوار مخمل زرشکی گشتیم. آخر هم پیدا نشد و من روز اول مهر با جوراب شلواری سفید رفتم مدرسه. قیافه من را مجسم کنید با مانتوی زرشکی و روسری کج صورتی و جوراب شلواری کلفت سفید که یک قدری هم ترسیده بودم نکند به خاطر نداشتن شلوار زرشکی دعوایم کنند؛ که نکردند البته. همان روز اول هم توی حیاط دویدم و روسریام افتاد و گم شد. عصر که ترسان و لرزان رفتم دفتر که بگویم روسریام گم شده، مواجه شدم با کوهی از روسریها که روی هم تا شده بودند و متعلق به بچههایی بودند که مثل من نمیتوانستند روسری را روی سرشان نگه دارند. آنهایی که من را می شناسند شاهدند که من هیچوقت موفق به کسب این مهارت نشدم و همیشه با نگهداشتن روسری مسئله داشتم و دارم. برای کمک به مشکل آدمهای مثل من بود که “مقنعه” به میان آمد. لابد خیلیها مقنعه های کلاهدار را یادشان هست. یک کلاه گرد شبیه به کلاه نمدی که روی سرمان میگذاشتیم و بعد مقنعه را روی آن میگذاشتیم. با این روش مقنعه که لیز نمیخورد هیچ، یک تار مویمان هم پیدا نبود و البته این کلاهها خیلی زود به تاریخ پیوستند و مقنعههای کلوش و بعدها هم چانه دار آمدند وسط. اولین مقنعه چانهداری را که دیدم(غیر از مقنعههای مربوط به نماز)خانم غلامی سرش میکرد. خانم غلامی معلم دینی کلاس سوم بود. صورت جوش جوشی داشت و البته سیبیلو هم بود.
مرد رویاهای خانم غلامی”امام زمان” بود که هزار بار اسباب صورتش را برای ما وصف کرده بود. چشم و ابروی سیاه کشیده و مژههای بلند و خال روی گونه و.. یک بار هم با خوشحالی به ما گفت که فامیلشان از جبهه آمده و یک تکه پارچه سبز خیلی خوشبو آورده که از قبای امام زمان کنده بوده. لابد شنیدهاید که امام زمان با اسب سفید و لباس سبز در جبهه ها پیدایش میشد و با سرعت هم دور میشد و…بگذریم.
خانم خوبی بود خانم غلامی. من که از معلم خودمان دل خوشی نداشتم، دل بسته بودم به سهشنبهها که دینی-قرآن داشتیم و خانم غلامی که من را دوست داشت ، چون جلد شش قصههای خوب برای بچههای خوب را خوانده بودم و قصه پیامبرها را از حفظ بودم. یکی دو بار هم به من کتاب های مذهبی جایزه داد که میدانم از پول خودش خریده بود و مدرسه در جریان نبود. کلاس سوم، تنها سالی شد در زندگی من که نماز خواندم، آن هم با حضور قلب. دعا هم میکردم که خانم علیزاده مریض یا حامله شود و دیگر نیاید و به جایش همیشه خانم غلامی بیاید.
بعد از آن سال دیگر هیچ چیزی در مورد خانم غلامی نشنیدم. برایش آرزو میکنم که با یک مرد چشم و ابرو مشکی و مژه بلند و مهربان ازدواج کرده باشد و خوشبخت باشد.
مهر ۳م, ۱۳۸۵ at ۲:۱۴ ق.ظ
میدونی کتی جون همه این چیزها رو یادم رفته بود. نمیدونی چه کیفی میکنم از خوندن این نوشته هات. راستی یادم نبود کلاس سوم با هم همکلاس بودیم.
با همه جو مسخره اون موقع نمیدونم چرا الان که یادش میفتم احساس خوبی بهم دست میده.
مهر ۳م, ۱۳۸۵ at ۳:۱۴ ق.ظ
تا سال سوم ابتدایی معلم زن داشتیم و خانوم زنجانی تنها معلم لاغر و ترکه ای مدرسه مون بود و هر سه سال فقط به ما اصول دین رو یاد داد و هی میگفت میگفت از برید ده بار از زوی اصول دین بنویسید و بیارید. بقیه معلمها همه چاق و خلاصه آویزون بودند. ولی خانم زنجانی. شاید این براش گرون تموم شد چون همه میدونستیم که از آقای موسوی که هر سه ماه یه بار از جبهه می اومد و سر صف از جبهه برای بچه ها تعریف میکرد خوشش میاد. آقای موسوی ریش بور و تقریبا حنایی داشت و چشمهای قهوه ای. و همیشه یه بادگیر نظامی از اینا که جلوش جیب داره تنش بود. آقای موسوی زمستون سوم ابتدایی شهید شد و خانوم زنجانی سر کلاس گریه کرد. بعدش دیگه خانوم زنجانی رو هم ندیدیم. همه میگفتند رفته شهرستانشون.
مهر ۳م, ۱۳۸۵ at ۱۰:۲۰ ق.ظ
یادته من برای نماز، اذان می خوندم؟!! دلیلش رو بعداً در گوشت می گم… هنوز هم هر وقت یادم میاد از خنده غش می کنم…
هیچ وقت یادم نمی ره که آدیداسهای نازنیم رو (از اونها که سفید بود و سه تا خط آبی داشت) از دم نماز خونه دزدیدن و من مجبور شدم با دمپایی های دختر بابای مدرسه برم خونه…
قیافه خانم غلامی رو هرگز نمی تونم فراموش کنم، مخصوصاً زمانی که می خواستن از طرف مدرسه ببرنمون نماز جمعه و منهم بی کم و کاست پیغام بابام رو بهش دادم که” این هفته نماز جمعه، سه شنبه عصر برگزار می شه و ما هم مهمونی دعوت داریم!!!! ” بیچاره نزدیک بود پس بیفته.
من هر چی فکر می کنم اسم ناظم و مدیرمون یادم نمیاد. تو یادته؟؟؟
مهر ۳م, ۱۳۸۵ at ۱:۰۲ ب.ظ
من اسمهاشونو از سال سوم به بعد یادم هست. چیزی که یادم نیست این پیغام خانوم حنا ست!!!! من اصلا یادم نمی یاد که با هم هم کلاس بوده باشیم.
مهر ۴م, ۱۳۸۵ at ۵:۱۳ ب.ظ
تو میگی اگه امام زمان زن بود شبیه کی می شد؟
مهر ۵م, ۱۳۸۵ at ۱۰:۱۷ ق.ظ
سلام سایه عزیزم .باید از روزی که به دنیا اومدیم می فهمیدیم کلاً چی انتظارمون رو میکشید؟قضیه خیلی جدی بود ولی ما نفهمیدیم.
مهر ۶م, ۱۳۸۵ at ۱:۵۱ ب.ظ
دو تا پست آخرت یه لبخند گنده رو لبام گذاشتن . یاد همون روزا افتادم و کلی سرحال اومدم . ممنون که خوب می نویسی
مهر ۶م, ۱۳۸۵ at ۲:۲۸ ب.ظ
نمی دونی سایه جان چه حس خوبیه آدمی که دوستش داری بیاد واست که کامنت اون مدلی بذاره ….
شمایان خوبید؟ آن شخص مورد نظر چرا چیزی نمی نویسند آیا؟ یأس وبلاگی دارند ؟
ولی تجربه ی بدی داشتیم … موقع نوشتن اون پسته این قدر بهم فشار اومد که بعدش پا شدم از خونه رفتم بیرون . یکی از دوستام میگه ما خیلی از عمرمون رو باید صرف محو کردن خاطرات بدی بکنیم که خودمون نقشی توی به وجود آوردنش نداشتیم
من که هنوز این جا موندنی ام انگار
فروردین ۱۳م, ۱۳۸۷ at ۳:۴۰ ق.ظ
salam