زندگی چیه؟
به بهانه مرگ “اوریانا فالاچی”
کتاب “زندگی، جنگ ودیگرهیچ” را از دایی ام امانت گرفتم. یادگار روزهای دانشجویی و گرایشهای چپیاش بود. یادم هست که قطعش کوچک بود و ترجمه”لیلی گلستان” بود. من بیشتر به خاطر اسم “اوریانا فالاچی” کتاب را گرفته بودم که آن موقعها مرجعتقلید من شده بود و عاشق توصیفاتش از”زن و زنانگی” بودم.
“زندگی، جنگ و دیگر هیچ” اما داستان دیگری داشت. در ستایش زندگی بود، در ستایش جانها و در ستایش صلح. آن روزها جنگ خودمان تازه تمام شده بود. فرصت پیدا کرده بودم که فاصله بگیرم، بهتر نگاه کنم و با تمام وجود درک کنم همه آن شعارهای پیروزی، چهقدر تو خالی بود. با خواندن توصیفات فالاچی کم کم میفهمیدم هر اسمی، سر هر کوچه باریکی، چه معنای تلخی دارد. انگار وحشت رویاهای تمام نشده از هر سطر کتاب به من سرایت می کرد.
دلم میخواهد این قضاوتهای آخر فالاچی را بگذارم به حساب پیری اش. شاید خرفت شده بوده یا شاید جو عجیبی که این روزها درست شده، روی او هم بی تاثیر نبوده است.
میخواهم هنوز پیش خودم فکر کنم فالاچی همان بود که شاه را یک “مگالومن ترحمانگیز” میخواند و منتقد بیچون و چرای حضور آمریکاییها در ویتنام بود. دلم میخواهد که طرفداران جنگ، “زندگی، جنگ و دیگر هیچ” را بخوانند و یک نگاهی به گزارشهای این روزهای عراق بیندازند تا بفهمند چهطور حماقت کمک میکند تا یک کشور به یک باتلاق تبدیل شود. دلم میخواهد”استشهادیون” فصل مربوط به خودسوزی راهبان بودایی را بخوانند تا بفهمند چهطور روزی میرسد که سوزاندن یک بدن، بدن خود آدم، روزمرهترین و بیصداترین خبر روی زمین میشود.
زندگی است دیگر. همه روزها و همه داستانها یک روزی، یک جایی، دوباره تکرار میشوند. اگر کتاب را خوانده باشید، میدانید که فالاچی این کتاب را در جواب سوال خواهر پنج سالهاش نوشته:”زندگی چیه؟”
مرگ قهرمان مرده
ودیگر هیچ (۱) و (۲)
شهریور ۲۵م, ۱۳۸۵ at ۱:۱۲ ق.ظ
من عاشق کتاب به کودکی که هرگز زاده نشد این نویسنده هستم.چقدر زیبا احساس یه زن رو بیان میکنه.
شهریور ۲۵م, ۱۳۸۵ at ۳:۰۶ ق.ظ
من فالاچی رو از مصاحبه با تاریخش می شناسم! خیلی زیبا تقریباً همه این مصاحبه شونده های محترم رو سر کار گذاشته و سؤالایی کرده که جوابای بی سر و ته بعضی هاشون ماهیت اونها رو خوب نشون داده… ماهیتی که اون روزها برای مردمی که طرف اونها بودن نامشخص بوده. در کل این آدم جزء آدمهایی است که از زمان خودش جلوتر بوده. لذا بد نیست قضاوتتون رو در مورد خرفتیش کمی به تعویق بیاندازید. شاید یه روز بفهمید بازم راست می گفته….
—————————————————————————————————————————————
جواب : حق با شماست. خرفت کلمه زیادیه. شاید بهتر بود یک کلمه دیگه به کار می بردم.
سایه
شهریور ۲۵م, ۱۳۸۵ at ۱۱:۰۱ ب.ظ
زندگی چیه؟ امسال قبله از کدام طرف است؟ داستان من رو می خونید؟ با سلام…
شهریور ۲۶م, ۱۳۸۵ at ۳:۴۷ ب.ظ
من این کتاب (زندگی، جنگ، …) رو زمانی که پیشدانشگاهی بودم قرض کردم و بعد دیگه صاحبش رو ندیدم. لطفا اگر صاحبش داره این صفحه رو میخونه، با من تماس بگیره تا ترتیب پس دادنش از طریق خانواده رو بدم. // آقای عزیزی من بهت اطمینان میدم که هم این کتاب، هم اون یکی کتاب تاملات دکارتی رو که ازت گرفته بودم، تا ته خوندم! کتابها صاحبشون رو میخوان. //
شهریور ۲۷م, ۱۳۸۵ at ۱۰:۴۹ ق.ظ
ممنون. خودم هم فکر کنم خوبم. اینجوری گفتم که فکر کنی خیلی دغدغه دارم و کلی هم درد کشیده هستم و غصه می خورم. تا بعدن
شهریور ۲۸م, ۱۳۸۵ at ۳:۰۴ ب.ظ
alan jaryan injooriye: zendegi, marg va digar hich. i
آبان ۱۰م, ۱۳۸۵ at ۹:۴۴ ق.ظ
با سلام ما اولین بار است که وارد این وبلاگ می شویم بد نیست اما سعی نید که از تصاویری هم استفاده کنید
با تشکر s.z
مهر ۱۰م, ۱۳۸۶ at ۱۰:۰۱ ق.ظ
سلام….. ا
وبلاگ اوریانا فالاچی……
اگه دوست داشته باشید خوشحال میشم باهاتون همکاری کنم…
فروردین ۲۱م, ۱۳۸۷ at ۹:۲۱ ق.ظ
man ketab” the rage and the pride ” oriana fallaci ro mikham.age kesi dare lotf kone befreste be adderese man