….

شش سال است که اینجاست. اوائل که آمده، همه حواسش را داده به شوهرش. کیک می‌پخته، با وسواس. کیک را می‌گذاشته توی ظرف دردار مخصوص. از بیست و دو تا پله می‌برده بالا، به اتاقی که شوهرش به حالت لمیده تلویزیون می‌دیده و کیک و قهوه نوش‌جان می‌کرده. صبح‌ها زودتر بیدار می‌شده، صبحانه او را آماده می‌کرده. بعد آقا را بیدار می‌کرده که صبحانه بخورد، خودش در این حین می‌رفته توی ماشین، ماشین را گرم می‌کرده تا او بیاید و سوار شود و فوری برسد سر کارش. لباس‌های بافتنی‌شان را یا دست می‌شسته که خراب نشوند و صرفه‌جویی شود. یک بار که دیده شوهر دارد خودش لباس اتو می‌کند، کلی خجالت‌زده شده و اتو را از دستش گرفته و پرسیده”پس من برای چی اومدم اینجا”.
حالا که اینها را تعریف می‌کند، با صدای بلند می‌خندد. می‌گوید”چه‌قدر خر بودم. انگار که کلفت از ایران آمده باشد.” بعد صدایش آرام می‌شود. می‌گوید:”تقصیر مادرم هم بود، این الگو را مادرم به من داده بود.”
شش ماه بعد شوهر سه چهار هفته بیمار می‌شود و بستری در خانه. عروس جوان شب‌ها تا صبح نمی‌خوابد و می‌شود پرستار و تیماردار همسر. هر روز سوپ و جوجه و میوه تا حال حضرت بهتر می‌شود. بعد نوبت پدر و مادر شوهر می‌شود که نوبتی می‌آیند و نفری سه ماه مهمان خانه پسر می‌شوند و عروس تمام و کمال کمر به خدمتشان می‌بندد. مهمان‌ها که می‌روند، از خستگی و افسردگی بدحال می‌شود و به بستر می‌افتد. شب‌ها تا صبح ناله می‌کند و کسی به دادش نمی‌رسد. شوهرش از لای پلکهای نیمه بسته نگاهش می‌کند و می‌گوید:”بدتراگر شدی بیدارم کن ببرمت دکتر” و بعد راحت می‌خوابد. مریضی‌ و بی‌حالی‌اش که طولانی می‌شود و شوهرش که غر می‌زند از بابت لباس‌های اتو‌نکرده، تازه دوزاری‌اش می‌افتد که چه خبطی کرده.
بعد از مریضی به جنب و جوش می‌افتد. کلاس زبان می‌رود و دوست و آشنا پیدا می کند و کم کم از پس کارهای خودش بر می آید. دیگر از اتوکشی و کیک‌پزی خبری نیست. . دعواها زیادتر می‌شوند. قهر می‌کند و می‌رود ایران. به این شرط برمی‌گردد که برود دانشگاه. شوهر قبول می‌کند. عروس‌خانم برمی‌گردد و می‌رود دانشگاه و جنجال‌ها تا مدتی می‌خوابند.
این روزها دانشگاهش تمام شده. کار پیدا کرده. دوپایش را در یک کفش کرده که طلاق بگیرد. دلیل مشخصی مطرح نمی‌کند. نمی‌گوید که شوهرش آدم بدی است یا تفاهم ندارند یا…می‌گوید:”خر بودم. دنیا را نمی‌شناختم…” من یاد نقل قول”مرضیه ستوده” می‌افتم.”هوا صاف تر از ایران است و عیب‌های شوهرهای ایرانی واضح‌تر دیده می‌شوند.”
حکایت بالا با کمی پس و پیش، حکایت همه عروس‌های پستی است. از چشم و گوش بسته‌هاشان که به کتاب رزا منتظمی مسلح هستند تا زرنگ‌هاشان که فقط به قصد خارج آمدن، بله گفته‌اند. داستان حتی غم‌انگیز نیست. کمدی است. بلاهتی است که تکرار می‌شود. سوال‌هایی وجود دارند که پرسیده نمی‌شوند.مثلا:
“چه‌طور می‌شود که پسرک درس‌خوانده و بعضن بزرگ‌شده در خارج کشور حتی در انتخاب همسر، این‌قدر ناتوان است و باید دست به دامن مادر و خواهرش بشود؟ هنوز تعصبات سنتی‌اش را فراموش نکرده؟ هنوز مادر باید برایش تصمیم بگیرد؟ دخترهای اینجا را “خراب” می‌داند و دنبال همسر چشم و گوش بسته می‌گردد؟”
همه این‌ها حکایت از ناسلامتی روانی خواستگار مربوطه دارد که البته در ازدواج‌های پستی، این آخرین نکته‌ای است که در نظر گرفته می‌شود. اصولا از طرف دخترها یا خانواده‌شان، عاملی به جز منفعت‌ مربوط به فرار از ایران و تغییر محیط در نظر گرفته نمی‌شود.
با وجود این که همه این سال‌ها نتیجه ازدواج‌های راه دور دیده شده و مدام تقبیح شده، چه می‌شود که طرفین و خانواده‌ها باز و باز به چنین معامله‌ای تن می‌دهند، خدا عالم است.

۱۵ نظر درباره “….” داده شده است.

  1. سایه گفت :

    این کامنت دانی وضعش خیلی خراب است. باید بعد از زدن دکمه بفرست ده دقیقه صبر کنید!!!
    آهای محمود. خدا بگم چیکارت کنه. اینو درست کن!!!

  2. انوش شاپوری گفت :

    تو این روزگار بی شوهری خب بعضی ها دست به هر کاری میزنن!

  3. ساراs گفت :

    بی دردسر از ایران خارج شدن کم موهبتی نیست. من که به همه عروسهای پستی که به قصد خارج رفتن بله می گویند، حق می‌دهم.

  4. مینا گفت :

    سارا جان به نظرت اینطور زندگی کردن خیلی بی دردسره؟ قاچاقچی های انسان هم ممکنه بی دردسر آدمو ببرن خارج. اینکه دلیل نمی شه.

  5. فرید گفت :

    آیا جز رؤیاهای بی پایان می شود مجرمی دیگر یافت..؟!

  6. فرانکلین گفت :

    آخ آخ آخ، تو این پاراگراف آخر حرف دل منو زدی. این مسئله که پسرهای ایرونی بعد از چندین و چند سال زندگی و تحصیل خارج از کشور، به مادراشون میگن برای ما از ایران دختر پیدا کنید، اصلا تو کتم نمی ره.

  7. لات اینترنتی گفت :

    دست شوما درد نکنه خیلی جالب بود … وجدانا این صوبتها و نوشته هایی که روابط اجتماعی نوظهور در چند سال اخیر رو بررسی میکنن واسه ما خیلی جذاب هستن

  8. zolalparast گفت :

    salam ,moteasefaneh moshkel faghat inha nist ,kash dastan be hamin khoshi tamam mishod ,bazi vaghtha hast ke hich rahe bargshti nist ,hich…

  9. zolalparast گفت :

    salam ,moteasefaneh moshkel faghat inha nist ,kash dastan be hamin khoshi tamam mishod ,bazi vaghtha hast ke hich rahe bargshti nist ,hich…

  10. ici la france..... گفت :

    “”"”"شده که خیال کرده ام فلان آدم به خاطر مطالبی که می نویسد و به ایده‌های من نزدیکند، می‌تواند دوست و معاشر خوبی باشد و بعد ناامید شده‌ام وقتی دیده‌ام قوانین اولیه ارتباط را هم نمی‌داند. بگذریم…”"”"”……حقیر به جای همه شرمسار شدیم…éradat

  11. محمود گفت :

    ۱) شاید توی کت هیچ انسان آزاده‌ای نره که اینجوری زن بگیره یا شوهر کنه. اما به نظر من این حساسیت شخصی ما انسان‌های زیادی آزاده‌ است که این موضوع‌ها رو برامون دردناک می‌کنه. به نظر من که هر دو نفر کاملا تونستن منافعشون رو بیشینه کنن (به قول شما پرافیت مکسیمایزینگ). این رفته مفت و مسلم کانادا درس خونده، اون هم چند سال کلفت مجانی داشته. خوب، که چی؟ مگه چیه؟ مگه باقی روابط بین آدم‌ها چه‌جور شکل می‌گیرن؟ همیشه یه جور تصادفه که تعیین کننده‌س، یه محل تلاقی هست، و در نهایت هم هر وقت آدم‌ها به درد هم نخورن جدا می‌شن. این هم یه جورشه. یه بار دیگه هم سر قضیه‌ی اون وبلاگ چرند و پرند برات نوشتم: این‌ها حساسیت‌های شخصی ماست، و بیخود لازم نیست براش درد بکشیم. خود کسی که این کار رو می‌کنه اون‌قدر براش مهم نیست که ما. در جامعه‌ی ایرانی هنوز انسان اون‌قدر ارزش نداره که حالا کسی بخواد به تعالی معنوی دخترش بعد از ازدواج فکر کنه. سیر باشه، یکی هواشو داشته باشه، النگوی طلا هم براش بخره که دیگه هزار ماشالا. من فکر نمی‌کنم تعداد آدم‌هایی که با این‌جور ازدواج خوشبخت شدن، کم‌تر از اون‌هایی باشه که بدبخت شدن.

    ۲) چرا تو کامنت‌های وبلاگ خودت به من فحش می‌دی، ایمیل که داری، تلفن هم داری، وبلاگ خودم هم هست! آن شدی بگو درستش کنیم با هم.

    ۳) این آقا منظورش کیه؟ کی قوانین اولیه‌ی ارتباط را نمی‌داند؟ تو رو می‌گه یا احیانا خودشو؟

  12. سایه گفت :

    سارا جان: راحت بیرون اومدن از ایران شاید نیارزه که آدم اسیر یه تعهدی بشه که هیچ جوری نتونه ازش فرار کنه.

  13. سایه گفت :

    محمود جان:
    ۱) به این سادگی نیست. اولا که همه درس نمی خونند. یعنی مفت و مجانی دانشگاه رفتن یه طرف اون معامله نیست. خیلی ها همون سال اول بچه دار می شن. پس دیگه نمی شه به همین راحتی تصمیم گرفت و جدا شد و… زندگی بچه رو که نمی شه معامله کرد. چه آزاده باشی و چه نباشی. بعد هم توی همین موردی که نوشتم، شوهره حساب اینجاشو نکرده بوده. به یه کلفت مجانی و یه مادر بچه های کدبانو فکر کرده بوده که حالا باخته. اصلا لازم نیست یارو روشنفکر باشه که زجر بکشه. با حداقل سواد و احساس هم یارو بد ضربه ای از بی عقلی خودش خورده.
    من فقط به خانواده دخترها نیست که ایراد می گیرم. پسره و خانواده اش هم همون قدر تو این معامله دست به ریسک می زنند…بعدش هم طلاق اصلا چیز ساده ای نیست. ضربه روحی بدیه. صد بار بدتر از به هم زدن با پارتنر…
    ۲) من فحش ندادم. نفرین کردم!!!
    ۳) این آقا منو می گه. حق هم داره. من بی معرفتم و ادعام می شه.

  14. محمود گفت :

    ۱) می‌دونم، می‌فهمم، می‌خواستم خودمو راحت کنم!
    ۲) مرسی!
    ۳) خودش هم همچین ماه نیست!

  15. ayat گفت :

    من فکر می کنم که خیلی از روابط افراد با توجه به نیازهای مشترک شکل می گیره خیلی وقتها…و متاسفانه خیلی از روابط و دوستیها ته می کشن وقتی اون نیازها یا شرایط تغییر می کنند. به نظر من انسان بودن و صادق بودن تو یک رابطه مهمه تا آدم ها لطمه نخورن. صادق بودن در اینکه منو واقعا برای لذت با من بودن می خوای و یا به خاطر سرویسی که به تو داده می شه و یا فلان امتیاز…هدف اون رابطه مهمه که فهمیدنش سخته چون اکثرا تا این حد راحت نیستیم…

نظر بدهید