تو چه می‌کرده‌ای در سال‌های از دست رفته. از با هم نبودن. از دوری و دوری در آینه‌ها و قاب عکس‌های خاک گرفته، عکس‌های رنگ‌باخته و زرد شده، پوسیدن و خاک شدن زیر پرچم‌هایی که باد می‌برد. با زوزه‌هایی که باد می‌کشد و تو آن‌جا نمی‌مانی تا ببینی که بهشت‌زهرا با چه سرعتی پر می‌شود …حالا هر از چندی می‌روم گل مریم می‌گذارم روی قبر پدر، اما فقط در خیالم. تو نمی‌مانی که ببینی گل مریم در آن سال‌ها گل محبوب من می‌شود. حالا بویش برایم خیلی تند است. آدم‌ها عوض می‌شوند…
نیامده باشی که بگویی ببخشیمت تا ببخشی‌مان، که دیگر تمام شده هر چه بود و نباید می‌شد. شد و تمام شد دیگر. و زمان رها کردن قفس از سینه‌هامان است و دفن سال‌هایی که از دست رفت و آن همه ماجرا که اتفاق افتاد و آن نبودن‌ها و رفتن ها و مردن‌ها که از دور نشستیم و تماشا کردیم و نشستم و تماشا کردم که یکی یکی بمیرند. دوستانم را در خیل جمعیت گم کنم و بروم و بمانم در یک کشور دنگال و آن همه حادثه پنهان‌کردنی که حالا آمده‌ای آنها را می‌خواهی از من. آنها را می‌خواهی و باز می‌خواهی از دور آن‌ها را بدانی….

برگرفته از: ماهی‌ها در شب می‌خوابند.
نوشته سودابه اشرفی

۴ نظر درباره “” داده شده است.

  1. نگین گفت :

    موهای تنم سیخ سیخ شد!

  2. لات اینترنتی گفت :

    عرض به خدمتتون که کشف کردن وبلاگ شوما رو شدیدا به خودمون تبریک میگیم و از این صوبتها

  3. محمدرضا گفت :

    ممنون میشم بم سر بزنی……..نظری در مورد نوشته بالا ندارم…سرعت ÷ر شدن بهشت زهرا هم نمیدنم چن کیلومتر بر ساعنه…………………

  4. حسین گفت :

    سلام.. از اینکه ردپاتو توی وبلاگم دیدم ذوق زده شدم!. انگار حالا که اینقدر خوشحال شدم نباید سراغ انتقاد برم اما نمی‌دونم چرا دوست دارم این بار برخلاف عادت همیشگی ازت خرده بگبرم.. فقط دوست دارم بذاری به حساب دوست داشتن!.. باز هم معذرت می‌خوام که دارم انتقاد می‌کنم: نوشته‌هات به نسبت سه سال پیش که از آشنائی من با وبلاگتون می‌گذره، به نظر من بهتر نشده!.. وای شرمنده ام!.. نمی‌دونم دلیلش چیه اما نوشته‌های قبلیت جوری بود که خیلی وقتها من شاید دو یا سه بار می‌خوندم و هر بار هم یه لذت خاصی می‌بردم.. فقط یه نشونی اگه بخوام بدم نوشته‌ای بود که در باره‌ی پدرت نوشته بودی و چه زیبا و تاثیر گذار بود و من تو همون نظرخواهی هم گفتم که بسیار دلنشین نوشتی… ولی دیگه مدتی می‌شه که وقتی می‌آم اینجا چیز زیادی دستگیرم نمی‌شه و این یه جورائی ناراحتم می‌کنه و شاید همین باعث شد که بیام و خودمو از چشمت بندازم!!.. به هر حال من احساسم اینه که قلم شما سه سال پیشرفت نکرده و این برداشت شخصی منه و اصلاْ ملاک شما نباید قرار بگبره!… باز هم ببخشید… گفتم که بذارید به حساب دوست داشتن!… اگر با دیگرانش بود میلی— چرا ظرف مرا بشکست لیلی… شرمنده دیگه تکرار نمی‌شه

نظر بدهید