مزخرفات نصفه شب
نمیدونم از کی یاد گرفتم فراز و فرودهای روحیمو تو وبلاگم ننویسم. نمیدونم اصلا به چه خاطر از این کار انصراف دادم و وبلاگ نوشتنم یه مدل دیگه شد. شاید به خاطر آشناهایی که وبلاگمو پیدا کردن و تعدادشون هی زیادتر شد. شاید به خاطر بلاگرهای دیگه که کم کم میشدن بهترین دوستام یا اصلا یه جزئی از زندگیم. شاید هم به خاطر خودم بود. خودم احساس کرده بودم که هی دارم خودمو دور میزنم. وحشت کرده بودم از آدم تو نوشتهها که اونقدر تب داشت، اون قدر هیجان داشت، اون قدر دلش میگرفت، اونقدر بیتصمیم و دودل بود.
به هر حال یه روزی رسید که دیدم همه نوشتههام شکل گزارش هستن، حتی اونایی که در مورد زندگی خودم هستن. خیلی از نوشتهها رنگ و بوی سیاسی داشتن که این حالمو بد میکرد. سیاست خیلی حال به هم زنه، ولی بدبختی اینجاست که ایرانی بودن، یعنی این که همه جونت به سیاست گره بخوره. اینو وقتی که اومدم اینجا فهمیدم. خیال میکردم با اومدن به کانادا، اگر هم دلم نخواد از خودم بنویسم، میتونم از محیط جدید بنویسم و از مهاجرت. ولی بعد دیدم که نمیشه. نمیشه بدون درنظر گرفتن شرایط سیاسی و اجتماعی ایران، از مهاجرت نوشت . اگر هم میشه از من ساخته نیست. من یه جور مسخرهای تغییر مدل دادم که خودم هم موندم توش.
حالا اصلا نمی دونم چی میخواستم بنویسم که به جاش این مزخرفات بالا رو نوشتم. فکر کنم همه فکرها با هم دیگه به سرم هجوم اوردن. شاید هم دلم برای وبلاگ نوشتن سه چهار سال پیش تنگ شده. همون موقع که یه القاب دیگهای داشتم تو این وبلاگستان. بیخیال… مسخره است که همه چیز یه روزی میتونه بشه نوستالژی….
مرداد ۱۱م, ۱۳۸۵ at ۲:۴۵ ق.ظ
خیلی وقتا با دلخوری راجع به همه اینها فکر میکنم و با دلخوری بیشتر، جملۀ صادق هدایت دربارۀ سیاست را به یاد می آرم .
مرداد ۱۱م, ۱۳۸۵ at ۳:۳۳ ق.ظ
nesfe shab hast o eterafate dardnakesh!
مرداد ۱۱م, ۱۳۸۵ at ۵:۳۳ ق.ظ
ببین، بدجور گرفتار این نوستالژی هستم. گرفتارشم واقعاً.
——————————————
تو هم آره؟
مرداد ۱۱م, ۱۳۸۵ at ۷:۰۱ ق.ظ
مطمئنم که منم یه روزی که خیلی دور نیست به خودسانسوری روی میارم، کمااینکه الانم خیلی محتاطانه می نویسم.. تو یه مقطعی آدم تغییر جهت هم می ده. زیاد عجیب نیست.
مرداد ۱۱م, ۱۳۸۵ at ۷:۱۴ ق.ظ
هم ذات پنداری ای… زیاد.
مرداد ۱۱م, ۱۳۸۵ at ۱۰:۱۳ ق.ظ
منم روزمره نویسیت رو بیشتر دوست دارم .سایه جونم در باره سیاست و مسایل روز حرف زدن برای ما وبلاگ گردا میشه تکرار مکررات .تو که خطت و همه میدونن.میشه نظرت رو راجع به خیلی چیزا حدس زد.از خودت برامون بنویس که از بهترین نویسندگان بلاگستانی.
——————————————————————
لطف داری مهتاب جان. می دونم مسائل روز تکرار مکرراته. ولی بعضی وقت ها ساکت نشستن خیلی برام سخت می شه. قابل کنترل نیست.
مرداد ۱۱م, ۱۳۸۵ at ۱۱:۲۴ ق.ظ
منم مثل توام! مثلا دیروز که اومدم توی وبلاگم و سعی کردم از یه شیرین کاری جدید فسقلی بنویسم یکی از بدترین روزای زندگیم بود از نظر روحی..ولی نمیدونم چرا حتی وقتی از خودمم میخوام بنویسم همونطور که گفتی میشه؟ شاید از اینکه روحمو جلوی بقیه برهنه کنم احساس بی دفاعی میکنم..نمیدونم.
راستی با اجازه ات لینکتو به وبلاگم اضافه کردم
مرداد ۱۱م, ۱۳۸۵ at ۱۲:۴۹ ب.ظ
چند روزه که هی یادت هستم وهی می خوام برات یه ایمیل مفصل بنویسم، اما هی ننوشتم…
اول از همه این که دلم برات تنگ شده. اون یادداشت های هیجان زده و چه می دونم بی تصمیم و هر اسمی که روی یادداشت های اون وقت هات می گذاری، مثل یه آینه بود که هر چند تصویر تمام قدت توش جا نمی شد، اما هر از گاهی یه گوشه ات رو می دیدیم توش… چشمی، رویی، مویی، اشاره ابرویی، دستی، دلی… الان اما مدت هاست که پشت نوشته هات، کتی رو پیدا نمی کنم. می دونم که نوشته های خودم هم همینجور شده، یا نمی نویسم، یا وقتی می نویسم دارم غر می زنم به زمانه ی درست نشدنی…
باید مفصل برات بنویسم، دلم برات خیلی تنگ شده…
——————————————————————————-
آره. این بلا سر تو هم اومده، می دونم. سر خیلی از مهاجرها می یاد. شاید هم نمی شد اون مدل نوشتن رو ادامه داد. همون طور که خیلی ها ادامه ندادن یا اگه دادند، ما دیگه خواننده خوبی نیستیم.
ایمیل بزنی خوشحال می شم. اصلا اگه یادت باشه، قرار بود من بهت زنگ بزنم!!!
مرداد ۱۲م, ۱۳۸۵ at ۴:۰۳ ب.ظ
روان نوشتن؟ نفرمایید! مدتی است که می خوانمت و نگاه و نوشته هایت را دوست دارم. روان هستند و صادق. دلم می خواهد ادامه بدهم اما کمی سخت است… و ممنون از دل گرمی.
مرداد ۱۳م, ۱۳۸۵ at ۶:۰۴ ب.ظ
صحیح
مرداد ۱۴م, ۱۳۸۵ at ۳:۰۳ ق.ظ
شاید بهتر باشد یه جایی بدون نام و نشون بنویسی. البته نه اینکه اینجارو تعطیل کنی. این صابخونه ما میگه هرچی دیگران از تو کمتر بدونن، آسیبپذیریت پیش اونا کمتر میشه. راست میگه.
مرداد ۱۴م, ۱۳۸۵ at ۳:۲۱ ق.ظ
راستی یادم رفت بگم، واسه باغ شازده پایه ام حسابی. بعد دو سال باید خیلی بچسبه
مرداد ۱۴م, ۱۳۸۵ at ۱۰:۱۰ ب.ظ
اول بگم که تو یه جاده وقتی هی به جلو و جلو وجلو تر می ری همه چیز تو با خودت جلو میره پس اصلا به چشم حسرت به پشت سرت نگاه نکن دیوانه کننده است برگشت سر نقطه ی شروع، وبلاگت با خودت بزرگ شده و البته همانگونه که آنگونه نماند این گونه نیز نخواهد ماند.
چهارم هم سلام حالت چطوره مهاجر؟
دوم بابت تعریفت سپاس هزاران، من از قضا خیلی بد می نویسم چون همین کامنت را اگر چند روز دیگه بخونم بزرگترین آرزو برایم پاک کردنش میشه اما یک چیز کامنت عین خود زنده گیه. وقتی حک میشه نویسنده قادر به پاک کردن یا حتی تغییر دادنش نیست ، هیچ دقت کردی؟
سوم من بعد از چند روز الآن یه ذره مثل بچه ی آدم دل به اینترنت داده ام تاریخ ها رو که نگاه کردم خیلی عقبم گرچه بدون تاریخ هم من همینم،باخودت تعجب نکنی که این دیگه کیه من کی نوشتم این الآن نظر میده
مرداد ۱۴م, ۱۳۸۵ at ۱۰:۲۱ ب.ظ
اول بگم که تو یه جاده وقتی هی به جلو و جلو وجلو تر می ری همه چیز تو با خودت جلو میره پس اصلا به چشم حسرت به پشت سرت نگاه نکن دیوانه کننده است برگشت سر نقطه ی شروع، وبلاگت با خودت بزرگ شده و البته همانگونه که آنگونه نماند این گونه نیز نخواهد ماند.
چهارم هم سلام حالت چطوره مهاجر؟
دوم بابت تعریفت سپاس هزاران، من از قضا خیلی بد می نویسم چون همین کامنت را اگر چند روز دیگه بخونم بزرگترین آرزو برایم پاک کردنش میشه اما یک چیز کامنت عین خود زنده گیه. وقتی حک میشه نویسنده قادر به پاک کردن یا حتی تغییر دادنش نیست ، هیچ دقت کردی؟
سوم من بعد از چند روز الآن یه ذره مثل بچه ی آدم دل به اینترنت داده ام تاریخ ها رو که نگاه کردم خیلی عقبم گرچه بدون تاریخ هم من همینم،باخودت تعجب نکنی که این دیگه کیه من کی نوشتم این الآن نظر میده
مرداد ۱۴م, ۱۳۸۵ at ۱۰:۲۲ ب.ظ
حالا خدای این صفحه بیاد لطفا سه کاریه بنده رو پاک کنه
مرداد ۱۷م, ۱۳۸۵ at ۷:۴۶ ب.ظ
سایه جان من یه کامنت برات گذاشتم توی وبلاگ آلیس. لطف می کنی بخونیش ؟
تیر ۲م, ۱۳۸۶ at ۸:۱۸ ب.ظ
هیچی از مزخرفات شب که نننوشته بودی بلا