سنگ اول، سنگ دوم…
زمان دقیق را یادم نمیآید، ولی شاید دوازده سیزده سال پیش بود، با بچه هشت نه سالهای حرف زدم که یک مراسم سنگسار را در شهر کوچک خودشان شاهد بود. همراه همسن و سالهایش رفته بود به تماشای مراسم کشتن زنی که زنا کرده بود.
برایم تعریف کرد که:"اول کسی سنگ نمیزد. بعد فرماندار شهر اولین سنگ را برداشت و زد، آن وقت آقای فلانی سنگ برداشت، بعد بابای فلانی، بعد….. شهر کوچک بود. پسرک همه سنگزننده ها را میشناخت. کاسب سر گذر، معلم مدرسه، پدر این یکی، شوهر آن یکی…."
آن موقع من خیلی انقلابی و هیجانزده فکر میکردم. پیش خودم گمان میکردم اگر فرماندار سنگ نمیزد، لابد بقیه هم نمیزدند و دلم میخواست که همه اسم و آدرس فرماندار سنگدل را از بر باشند و یک روز او را به مجازات سنگدلیهایش برسانند. به گمانم مردم فقط از فرماندار تبعیت کرده بودند…
امروز جور دیگری به قضیه نگاه می کنم. در شهر کوچکی قرار میشود که زنی را سنگسار کنند. همه شهر خبر میشوند. بچهها هیجان زده میشوند، لابد چون اتفاق جالبتری در شهر نمیافتد. هیچ مادری، از جمله مادر همین بچه، بچهاش را از تماشای خشونت منع نمی کند. بزرگ ترها هم جمع میشوند. شاید فقط برای تماشا، تماشای سنگباران شدن یک آدم، اما بعد چشمشان میافتد به فرماندار و امام جمعه و همه تهییج می شوند. کسی که برای تماشای خشونت آمده، پتانسیل خشونت کردن هم دارد. آنها هم دست به سنگ میشوند. کف بر دهان میآورند، دشنام میدهند، راضی هم به خانه برمیگردند. سر راحت بر زمین می گذارند، بیکابوس، بی درد وجدان…
خورشید نوشته که باز برگشتهایم به ده سال پیش، باز چند روز پیش حکم سنگسار زنی صادر شده، از ما کاری برنمی آید غیر نوشتن این چند خط، ولی فعالان واقعی دوباره باید دست به دامن قاضی و حاکم شرع و وزیر و… شوند که از سنگسار چشم بپوشند و به اعدام راضی شوند. به یاد بیاوریم که درخیلی از کشورهای دنیا همین اعدام هم ممنوع است.
هنوز دلم میخواهد بدانم کدام قاضی است که این قدر راحت حکم به چنین وحشیگری میدهد. ولی دیگر از یاد نمی برم که با کدام مردم طرف هستم. می دانم که متوقف شدن سنگسار در این سالها، به دلیل اصلاح فرهنگی درون جامعه نبوده، به معنای تلطیف فکر و رفتار خشونتورزان هم نبوده است. فشار بینالملی در کار بوده و دولت اصلاح طلبی که به این فشار بیاعتنا نبوده. نباید از این موضوع به سادگی بگذریم که خشونت به هر حال در بطن جامعه ایران رواج دارد و مشروع شمرده میشود.
پشت هر حکم خشنی دو دسته مردم ایستادهاند، آنها که خشونت را دوست دارند، آنها که به سادگی به خشونت رضا میدهند.
—————————————————————————————————————–
به یک دلیل نامعلومی نظرخواهی وبلاگ من کار نمی کند. من زیاد دل خوشی از وبلاگ بی نظرخواهی ندارم، برای همین الان خلقم تنگ است.
مرداد ۲م, ۱۳۸۵ at ۵:۳۴ ق.ظ
سلام - خیلی وقت بود که وبلاگت رو نخونده بودم….امروز اومدم و بعد از مدتها خوندم.
خیلی جالب و عمیق….بخصوص نوشته ات در مورد مهاجرت از ایران….
خدا بیامرزاد عزیز از دست رفته ات را و موفق باشی.
مرداد ۳م, ۱۳۸۵ at ۲:۵۰ ق.ظ
delam mikhast yek roozo mididam ke yek epsiloneh in masael mishod sareh aghayoon biyad va ma ensan vari mikardim va nemizashtim ke beshe! mordam az baz zana hameh ja ghaymateh hame chiz ro dadan, hatta age marda gand bezanan zana bayad tavoon pass bedan!
مرداد ۳م, ۱۳۸۵ at ۶:۴۵ ق.ظ
واشرش خراب بود آبچی تعویض کردم. یه مغزی نو هم براش گذاشتم. نه از این چینیها، آلمانی اصل!
شد نوی نو…تخته گاز باهاش برو حال کن. ببینم حالا که خداوند یه نونی تو کاسه ما گذاشته و مشتری دست به نقدی چون شما فرستاده، این درسته که تا ما بیایم دست و بال روغنیمون رو پاک کنیم و فاکتور بنویسم، شما کل سفارش رو کنسل کنی و روش خط بکشی؟!
مرداد ۳م, ۱۳۸۵ at ۲:۵۶ ب.ظ
walla in ke waze jame-e-ye ma kharabe ke khob doroste
wali bad-bakhti injas ke be in bi-kheradi eftekhar ham mishe wa az un be esme FARHANG nam borde mishe
moshkele ine ke hich erade-yi ma’tuf bar ESLAH vujud nadare wa hame migan hamine ke hast
مرداد ۷م, ۱۳۸۵ at ۵:۴۲ ب.ظ
نمی دانم تا به حال در یکی از شهر های کوچک ایران بوده ای یا نه …من برای طرحم بودم…باور نمی کنی شاید اگر بگویم زنها انجا خودشان راغبند به سنت مرد سالاری…یک جورایی این طوری احساس راحتی و امنیت بیشتری می کنند…
ریشه بد جوری عمیق است…