ایران، مهاجرت، بیم ها، امیدها

اگر اراده کنم، می‌خواهم یک مدتی وبلاگ‌بازی را کنار بگذارم. دارم اینجا ثبت می‌کنم که تا یک مدتی رویم نشود باز برگردم و پست جدید بگذارم. این پست آخر، پستی است که به انار قولش را داده بودم. بابت طولانی بودن‌اش پیشاپیش معذرت می‌خواهم.

چرا از ایران بیرون آمدید؟

بیرون آمدن من از ایران تصمیم یک روز و دو روز نبود. حاصل مدت‌ها فکر کردن و مجموعه‌ای از شرایط شخصی و محیطی بود. اولین باری که تصمیم گرفتم از ایران بیرون بیایم، بیست و دو ساله بودم. سال آخر دانشگاه. پدرم بر اثر اتفاق عجیب و غیرمنتظره‌ای کشته شد. از آن اتفاقها که فقط در کشوری مثل ایران رخ می‌دهد. فکر می‌کنم همان روزها، در راهروهای دادگستری بود که این تصمیم را گرفتم. دیدم بعضی چیزها در ایران اجتناب ناپذیرند، مرگ این‌چنینی یکی از آنها بود. شهروند درجه دو بودن و جنس دوم بودن هم به همچنین.
با این همه، باز هم تلاش خودم را برای ماندن و تطابق پیدا کردن با محیط کردم که البته ناموفق بود.
من بعد از دانشگاه، خیلی زود وارد محیط کار شدم. هر دو شرکتی که من برایشان کار کردم، از بزرگترین و بهترین شرکتهای انفورماتیک ایران بودند. شرکت اول پروژه‌های ملی و در سطح کشور را در دست داشت. ولی همه پروژه‌ها با وجود زحمتی که برایشان کشیده شده بود، با وجود میلیاردها تومانی که برایشان خرج شده بود، به وجود فلان وزیر، فلان معاون، فلان کارچاق‌کن بند بودند. با عوض شدن هر یک از این آدم‌ها پروژه‌ها می‌رفتند روی هوا. یا نیمه‌کاره رها می‌شدند، یا واگذار می‌‌شدند به شرکت دیگری که کارچاق کن معتبرتری داشت. این همه جلوی چشم متخصصینی انجام می‌شد که ماهها از عمر و دانش خودشان را صرف یک پروژه می‌کردند. متخصصینی که یکی یکی چمدان می‌بستند و راهی آن‌طرف مرزها می‌شدند. سه سالی که من در آن شرکت کار می‌کردم. یک دوم همکارانم مهاجرت کردند.
شرکت بعدی نیمه دولتی بود. همیشه پروژه در دست اجرا داشت، هنوز هم دارد. پروژه‌هایی که می‌شد به مناقصه گذاشته شود و بین هزارتا شرکت تقسیم شود و در پول و زمانش صرفه جویی شود، مستقیم به این شرکت اعطا می‌شد. عمر فاز عملیاتی بعضی ازپروژه‌ها بالای ده سال بود. پروژه هایی که می‌توانستند یک ساله انجام شوند. چاره‌ای نبود. کارفرما و پیمان‌کار همدست بودند و بودجه هم که همیشه موجود بود. همه نوشته‌اند، من هم می نویسم که اقتصاد ایران بیمار است. کار یک سال و دو سال و این حکومت و آن حکومت هم نیست. یک ملغمه‌ای است از پول نفت و دلال‌بازی و..
همین است که همیشه اختلاف طبقاتی وجود دارد. اختلاف طبقاتی هم که آفت فرهنگ است. مشکلات فرهنگی به برخوردهای وحشتناک با ارباب رجوع، به متلک گفتن در خیابان و به رانندگی محدود نمی‌شود. من از تازه به دوران رسیدگی حرف می‌زنم و قوانین ضد ارزشی که نوکیسه‌ها حاکم می‌کنند و جامعه را دچار عواقب وحشتناک می‌کنند. گاهی قیمت ماشین یک نفر با قیمت کل زندگی یک کارمند ساده برابری می‌کند. کار اکثریت شده حسرت خوردن یا کینه‌ورزی کردن به آن اقلیتی که راحت زندگی می‌کنند. هر کاری برای به دست آوردن پول زرنگی تلقی می‌شود. حتی دزدی، حتی قاچاق…برای همین روزی که باغبان شرکت ما دست‌هایش را بالا برده بود وشکر خدا را‌می‌کرد بابت روی کار آمدن احمدی‌نژاد من تعجب نکردم. مردم هنوز مثل سی سال پیش به هر پریشان احوالی دل می‌بندند به امید بهبود وضع مالی. همان روز بود که من از شرکت دوم هم استعفا دادم. تکلیفم را با کار کردن در ایران روشن کرده بودم.
فکر می‌کنم از عواقب جنس دوم بودن در ایران در این وبلاگ زیاد حرف زده‌ام. به همین بسنده می‌کنم که خیلی از زن‌ها می‌دانند در ایران چه‌قدر سخت است تحمل هرروزه تحقیر به خاطر جنسیت. تحقیری که رفتار و قوانین حکومت آن را مشروع جلوه داده است. تحقیری که راحت در فرهنگ همه‌مان جا خوش کرده است.
اینها و خیلی بیشتر از اینها، مثلا نداشتن آزادی‌های شخصی، حتی در مقوله‌های ساده‌ای مثل لباس پوشیدن یا مهمانی گرفتن، عوامل محیطی بودند که نفس من را تنگ کرده بودند.
با این همه نمی‌توانم بگویم که عوامل شخصی بی‌تاثیر بودند. من به خانواده‌ام به شدت وابسته هستم و اگر پدرم زنده بود، اگر امید نداشتم که مادرو خواهرهایم بالاخره یک روز می‌آیند و دوباره دور هم جمع می‌شویم، پایم را بیرون نمی‌گذاشتم. از طرف دیگر، من آدم روابط فامیلی و میهمانی‌های خانوادگی نبودم که می‌دانم اگر اهل فامیل بازی باشی، بعضی وقت‌ها تحمل مهاجرت سخت و غیرممکن است. دوست و رفقا هم که دیگر پراکنده شده‌اند اینجا و آنجای دنیا…

آیا بر می‌گردید؟

۹ ماه مدت خیلی کمی است برای قضاوت در مورد اینجا و امکان ماندن. من یک بار از فرانسه برگشتم، چون زندگی دانشجویی را تاب نیاوردم. اینجا مهاجرم. اجازه کار دارم و می‌توانم از کمک هزینه تحصیلی استفاده کنم. هنوز شهروند درجه دو هستم، ولی می‌دانم که می‌توانم خودم را بالا بکشم. من با انتظارات فوق‌العاده‌ای اینجا نیامده‌ام. می‌دانستم که اینجا بهشت موعود نیست. می‌دانستم که مشکلات خودش را دارد. از مشکلات اقتصادی بگیر تا مشکلات عدیده جا افتادن در محیط. ولی از آرامش اینجا لذت می‌برم. از نیمه‌شب برگشتن به خانه بدون این که کسی مزاحمم بشود، از لباس به دلخواه پوشیدن بدون این که نگران نگا‌ه‌‌های سرزنش آمیز یا متلک های جنسی باشم. واقعیت این است که جنسیت خیلی خیلی کمتر از ایران خودش را به رخ می‌کشد.

هنوز یاد خانواده‌‌ام که می‌افتم، چشمهایم پر از اشک می‌شود. هنوز از تصور این که اینجا بمیرم، مو به تنم راست می‌شود. مهاجرت یک تجربه شخصی است. هیچ قانون کلی ندارد. برای تصمیم به مهاجرت، یا تصمیم به بازگشت، تک تک عوامل مهم هستند، چه شخصی، چه اجتماعی.

۲۳ نظر درباره “ایران، مهاجرت، بیم ها، امیدها” داده شده است.

  1. BaHaar گفت :

    بد نبود در این پست که از چرا رفتن نوشتی … یک تتمه هم مینوشتی که چرا میخواهی اگر اراده کردی ننویسی ؟‌ اگه ننوشتن سخته چرا میخواهی خودت رو ساکت کنی !!! :(

  2. سرزمین رویایی گفت :

    چرا می‌خوای ننویسی آخه؟
    زود برگرد خب؟
    من منتظرت هستم :(

  3. sofeia گفت :

    ای خواهر! حالا تو بیا و همچنان وبلاگ بازی کن و ما حظ اش را میبریم!بخیلی؟

  4. 121963 Blog Verification گفت :

    ۱۲۱۹۶۳ Blog Verification

    121963

  5. آذر گفت :

    میشه یه راهنماییم کنی؟ اولا که الان کجایی؟ دوما به نظرت فرانسه تحصیل کردن بهتره یا آمریکا و کانادا؟ سوما ۲۷ سالگی دیر نیست برای این کار؟ مرسی. منتظر جوابتم.

  6. صاحب فراموش خانه گفت :

    نکن. تو را به خدا این کار را نکن. من دلم تنگ می شود سایه جان. من هم صحبتی با تو را کم دارم سایه جان.

  7. پرگلک گفت :

    اگه وبلاگ نویسی به زندگیت صدمه زده حرفی نیست.اما اگر حرف چیز دیگری است لطفا باز هم بنویس:)

  8. سایه گفت :

    ای بابا . شما چرا همه فکر کردید که من دارم به کلی می روم؟ من که نوشتم برای یک مدت…کارهایم گره خورده. وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی باعث می شود که تمرکزم را برای باز کردن گره از دست بدهم. گره که رفع شد بر می گردم.
    چرا هیچ کس در مورد نوشته نظر نمی دهد و همه به این یک خط توجه کرده اند؟

  9. sofeia گفت :

    حکم انصاف اینست که گفتن را بسپری به کسانی که تواناییش را دارند کتی جانم..

  10. میترا گفت :

    هر روز، هر هجرت، هر گره ، هر گره گشایی یک تجربه است
    شاید در لحظه به نظر سخت و پر رنج بنماید اما بعد از مدتی لذتی فراتر از اصل هدیه شان است این را تو بهتر میدانی اما گاهی باز شنیدنش هم بد نیست.
    دلتنگت خواهم شد در این فاصله ، اما گره گشایی کن تا زندگی را پرتر ز شور و شیرین کنی.
    با بهترین آرزوها و آبدارترین بوسه ها

  11. خاموش گفت :

    این همه به این خاطر است که دولت ما که باید سیاست کند تجارت می کند و فرهنگسازی می کند و خود را صاحب جان و مال نفوس می داند.
    تمام مشکلات اقتصادی و فر هنگی ما بر می گردد به نگاه دولت به قدرت و اختیارات خود.

  12. manouchehr گفت :

    سایه جان،این از همون دردهایست که به گفته هدایت” به همه کس نمیشه گفت”.چرا که هر یک از ما (به شمار مها جر ها وپناهنده گان) برای ترک سرزمینمان دلیلهای ویژه ی خود را داریم…یکی از دردنان و یکی از ترس جان
    و این “مهاجرت” ، که هم ریشه با هجر و هجران هم هست به گمان من مثل مرگ میمونه و زنده گان( داخل کشوری ها ) چون از حال وروز مرده گان هیچ خبر ندارند، داستانهائی بر گمان خود برای مردگان می بافند…برخی ما را در بهشت میپندارند و برخی در ناف جهنم…
    ولی من بعد از ۲۱ سال دوری از سر زمین مادری هنوز شبها خواب اونجا رو می بینم. گاهی صبحها که بیدار میشم یه لحضه فکر می کنم الآن دارم خواب می بینم و اون همون رویایی که توش بودم دنیای واقعی ی منه بود… نه این هجران بی انتها ….و خواهش می کنم بنویس که خوب می نویسی…

  13. ترسا گفت :

    به معنای واقعی کلمه دلم گرفت…چه از نبودنت تا نمی دانم کی…چه از نوشته ات که مثل خیلی وقت ها زیبا بود

  14. شبح گفت :

    سایه جان!
    اینجا جای تو بسیار خالی است. چه غربت‌کده‌ای شده این سرزمین ویران.

  15. daniz گفت :

    سایه جان سخن از دل می گویی. من هم منتظر مهاجرت هستم و دلم می خواد آرامش رو تجربه کنم واقعا که ایران عزیز ما دیگه تحمل نا÷ذبر شده.اما امیدوارم که هر چه زودتر بنویسی.موفق باشی عزیزم.

  16. الهام گفت :

    خیلی عجیبه!من هم ۹ ماهه به اینجا اومدم و اگه میخواستم بنویسم دقیقا همینها رو مطرح میکردم به علاوه اینکه رشته تحصیلیمونم تو یه مایه اس! وقتی نوشته اتو خوندم دلگرم شدم که فقط من نیستم که اینجوری فکر میکنم

  17. شیراز گفت :

    این همه نظر درباره موضوع مهاجرت دیدی و این همه هم خودت خوب میدونی، تجربه کردی و نوشتی… دیگه نمیدونم چرا بازم دنبال نظر میگردی؟!! اینقدر افکار کسی مثل من، توی این متنی که نوشتی و لینکهای انار جمع و جور و شسته رفته بود که بجای فک زدن با خانومم میخوام همشونو براش پرینت بگیرم.
    اینها همه حرفای آدمائی هست که ایران رو دوست دارن ولی نمیتونن توی ایران زندگی کنن. چیزی که ما اینجا (ایران) کم داریم نون و آب و یا هر لذت مادی دیگه نیست. چرا؟… چون با بودجه مالی که برای یه مهاجرت لازمه میشه توی ایران یه زندگی راه انداخت و راضی هم بود. ولی آیا “زندگی” همین مادیاته؟
    مگه میشه بیرون از خونه اومد و مردم رو ندید؟!
    مگه میشه طرز رانندگی مردم رو ندید؟!
    مگه میشه فقر مردم رو ندید.
    مگه میشه عدم آگاهی مردم از حقوق انسانیشون رو نادیده گرفت؟! وقتی توی ایران برای یه عابر ترمز میکنی تا رد بشه دست میزاره روی سینه اش و ازت تشکر میکنه!! این زجرآوره!
    اینجا برای گرفتن ۱-۵ میلیون تومن وام با ۲۵ درصد سود (که اونجا کلاه برداری حساب میشه) باید دم چند تا مدیر و معاون بانک رو ببینی!! ولی اونجا ۱۰۰ میلیون تومن وام ۳-۴ درصد سود دور از انتظار نیست.
    اینجا ورزش برای یه عده خیلی کم معنی داره! دوچرخه سواری مسخره است؛ سینما رفتن هم اگر لامذهبی نباشه دختربازیه!
    اینجا همه کارا به مرام ربط داره کمتر به قانون! اونجا اکثر کارا به قانون ربط داره و کمتر به رابطه.
    اینجا مردم دوست دارن که یه روز کمتر از ۲۴ ساعت بود ولی اونجا دوست دارن توی یه روز بیشتر از ۲۴ ساعت وقت داشته باشن!
    اینجا برای هفته آینده که چه عرض کنم برای فردا هم برنامه نداریم. ولی اونجا زندگی طوری خط کشی میشه که برنامه فلان ساعت فلان روز سال آینده هم پیش بینی شده!
    اینجا همه دوست دارن امتحان درسی بعد از تعطیلی آخرهفته باشه چون اصولا روزای هفته برای تفریح و تعطیلی برای کار و درسه! عوضش اونجا همه چیز باید جمعه شب تمام بشه تا شنبه یکشنبه آسایش داشته باشن.
    اونجا مدیرت کار رو میزت میزاره، بهت شاید توضیح بده و راهنمائیت کنه و تاریخ تحویل بذاره و بعدش درباره نتیجه کارت نظر بده که خوب بود یا بد! اینجا کار رو باید به زور از مدیرت بگیری، گرنه دودره بازی، بعد تاریخ تحویل نداره چون خودت بزور گرفتی و تعریف یا انتقاد هم نداره چون نیازی به کارت نیست. بیشتر به زبونت بستگی داره که چطوری و کجا کارت رو جلوه بدی!
    نظرهای گفته شده معروف هم یادم میاد:
    زندگی میکنیم که کار کنیم یا کار میکنیم که زندگی کنیم؟!
    یه ایرانی بهتر از ۱۰۰ تا چینی کار میکنه ولی ۲ تا ایرانی کنارهم نصف یه چینی هم کار نمیکنن! (این یعنی باید مهاجرت کرد تا کارگر بود!!)
    اونجا اسلام هست ولی مسلمون نیست ولی توی ایران برعکس!
    فقط تنها چیزی که خیلی برام لاینحل مونده اینه که به قول انار وقتی آدم ایرانیها رو میبینه با خودش میگه:”حیف این مردم!”

  18. خانم شین گفت :

    هنوز خیلی مونده که تو بفهمی. من هم تواقع ندارم که تو بفهمی. اینهایی که نوشتم برای کسانی بود که فکر می کنن آدم وقتی رفت خارج دیگه هیچ غمی نداره. نه برای تویی که رفتی و حتما فکر می کنی که شاخ غول شکستی. به هر حال من چیزهایی که دیدم رو نوشتم. نمی دونم چه چیزی توی این دنیا می تونه از “مادر” آدم مهمتر باشه ؟ پول ؟ رفاه اجتماعی ؟ شهرت ؟ … بگو .

  19. آذر گفت :

    سایه جان خواستم ای میل بذارم آدرسی ندیدم. راستش شرمنده. چند روزی است سر به اینترنت نزدم تا به کارهای عقب افتاده ام برسم. سوال هام درباره ی کاناداست و زیاده. اگه لطف کنی و ای میل به من بزنی و ای میلت رو بذاری ممنون می شم. در حقیقت هیچ کس رو آن حا نمی شناسم جز تو و نیک آهنگ که او آشنایی با دانشگاه و این قضایا نداره. منتظرم.

  20. mahdi گفت :

    salam in safhero didam lal shodam cheghadr to in keshvar donbale injor adamha va tarz tafakor ha ghashtam

    vaye be hale rozi ke dar vatan ehsase ghorbat koni
    :((

  21. mahdi گفت :

    یاد کنید ای مهان زین مرغ زار یک صبوحی در میان مرغزار

    همین وبس
    ما چی؟ مثل اینکه یکی ویزاش اماده باشه اما زندانی حبس ابد بشه
    حال ما که در این با طلاقیم ودلمون اونجاست پس چطوریه؟؟

  22. هومن گفت :

    vala rastesh man donbale ye maghale baraye mohajerat mighashtam ke be inja residam . kami khondam va hich nazari nadashtam .ama bad az didan nazarkhahi ghoftam in ro begham.

  23. مجتبی حمزه گفت :

    باسلام الان که این مطلب را می نویسم داماد وخواهر وخواهرزاده هایم در فرانسه هستند وزندگی سالم وارامی دارند که فکر می کنم به علت اعتقادات مذهبی وزیاده نخواهی آنهاست و من برخلاف شما اصلا آرزوی خارج رفتن ندارم چون فکر می کنم اگر چه ایران هم آن مدینه فاضله نیست ولی به دلایل عدیده از جاهای دیگر برای من بهتر است من اگر جای شما بودم به دنبال فلسفه زندگی می رفتم ، فراموش نکنید که زندگی این دنیا هدف نیست که بخواهیم مثل خیلی از غافلین آن را آباد کنیم بلکه وسیله است فرق نمی کند ما در کجای دنیا زندگی کنیم مهم این است که چطور بتوانیم به خدا نزدیکتر شویم نه به شیطان به نظر من این مهم است که چطور کمالات انسانی را در خود پرورش دهیم و واقعا آدم تر شویم واگر واقعا شما فکر می کنید شما در یک کشور مدرن به این مهم دست پیدا می کنید پس حتما عجله کنید وبه آنجا بروید ولی باید به این کار مطمئن باشید در غیر این صورت ممکن است شدیدا پشیمان شوید استدعای من از شما این است تمام ابعاد این کار خود را در نظر بگیرید و با دیگران بیشتر مشورت کنید فراموش نکنید شیطان برای گمراه کردن انسانها نزد خداوند قسم خورده است ، بد نیست قسمت سراب مجله روزهای زندگی را هم بخوانی موفق باشید منتظر جوابتان هستم

نظر بدهید