آلزایمر
رفته بودم یک فرم احمقانه را پست کنم. چون زیاد اطلاعات لازم نداشت، تصمیم گرفتم فرم را همان جا جلوی باجه پست پر کنم. از مسئول باجه خودکار گرفتم .سه خط را باید پر میکردم که هر سه را اشتباه پر کردم. فرم پر شد از خط خوردگی. بعد پاکت و تمبر خواستم. آدرس گیرنده و فرستنده را جا به جا نوشتم و بنابراین یک پاکت دیگر خواستم. دخترک گفت پاکت نمیخواهد و به جایش به من برچسب داد که روی آدرسهای اشتباه را بپوشانم و دوباره بنویسم. همین کار را کردم و در پاکت را چسباندم و دادم به دخترک برای پست. یک کم پاکت را برانداز کرد و گفت:”خالی است”. راست میگفت. فرم را نگذاشته بودم داخل پاکت. این بار دیگر یک پاکت جدید لازم بود. تمبر پاکت قبلی را جدا کردم و بالاخره موفق شدم پاکت را صحیح و سالم به صندوق بسپارم. پول را که حساب میکردم، برای حفظ آبرو گفتم:”میدونی؟ من یه مشکل خیلی بزرگ دارم و برای همین نمیتونم حواسمو جمع کنم.” دخترک چشم بادامی بود. چینی یا فیلیپینی یا ویتنامی. من هیچ وقت تشخیصشان نمیدهم. البته حرفم را باور کرد. گفت:” امیدوارم زودتر مشکلت حل بشه. همه ما یه روزی به مشکل برمیخوریم.” بعد هم خداحافظی کردیم.
در راه خانه داشتم به این فکر می کردم که در صورتی ایرانی بودن مسئول باجه جمله هایی از این دست می شنیدم:”الهی بمیرم، حالا چه مشکلی هست؟”یا “کمکی از دست ما بر مییاد خواهر؟”. همانطور که جملهها را با خودم تکرار میکردم، یادم آمد که قسمت بالای فرم را اشتباهی خالی گذاشته ام!!!!
خرداد ۳۱م, ۱۳۸۵ at ۳:۳۶ ق.ظ
پس پیوستی به جرگهء خودمون!
خرداد ۳۱م, ۱۳۸۵ at ۴:۱۷ ق.ظ
می دونی مشکلت که رفع بشه حل می شه. حالا مشکلت چی هست ؟؟؟ :D;)
خرداد ۳۱م, ۱۳۸۵ at ۸:۴۶ ق.ظ
من مشکل “حالا کمکی ا دست ما برمیاد خواهر” رو نفهمیدم!
خرداد ۳۱م, ۱۳۸۵ at ۹:۳۵ ق.ظ
من فهمید م.حتى میتونم لبخند تمسخر امیز اقا رو تجسم کنم.یه جورایى هم می خواهد سر صحبت باز کنه.
خرداد ۳۱م, ۱۳۸۵ at ۱۲:۰۳ ب.ظ
کمکی از دست ما بر میاد خواهر؟
و چطوری؟
مرداد ۳م, ۱۳۸۵ at ۳:۰۸ ب.ظ
bi nazir bud
بهمن ۱۰م, ۱۳۸۵ at ۹:۰۰ ق.ظ
حالا چه فرمی بود؟
عزیزم اینقدر به زندگی گیر نده , حال کن.
محمد ۲۲ ساله از اهواز