درد کدام است؟

دیروز خیلی حال من بد بود. دلم شور می‌زد. خبر نداشتم که خواهرم رفته برای تجمع یا نرفته. خبر نداشتم که دوستانم حالا در چه وضعیتی هستند. ساعت سه برگشتم خانه، آنلاین شدم. ایمیل خواهرم را که گرفتم، فهمیدم اوضاع بد است. چند باری تلفن زنگ زد. هر بار اشک ریختم. این‌جور موقع‌ها هیچ چیز و هیچ‌کس نمی‌تواند آدم را دلداری بدهد. با مامان حرف زدم و اشک ریختم، با فتانه حرف زدم و اشک ریختم، با احمدرضا حرف زدم و اشک ریختم. با نازلی حرف زدم که مدام بد و بیراه می گفت و می گفت:”عصبانی‌ام، عصبانی.”
شنیده بودم که خیلی‌ها برنگشته‌اند خانه، دنبال خبرهای بیشتر بودم، از این سایت به آن سایت، از این وبلاگ به آن وبلاگ. هر وبلاگی که آپدیت می‌شد، فوری کلیک می‌کردم. شاید خبری، چیزی شنیده باشند و ای داد از این وبلاگها…
بگذار این طور بگویم. روابط ما در این دنیای مجازی، شبیه روابط همسایه‌هاست در دنیای واقعی. ما ممکن است همسایه دیوار به دیوارمان را دوست نداشته باشیم، با او سلام علیک هم نکنیم، ولی به هر حال اگر بیمار یا مجروح یا عزادار شود، خبردار می‌شویم. بعد هم اگر ذره‌ای اصول اجتماعی سرمان شود، قدری رعایتش را می‌کنیم. مثلا صدای موزیکمان را یک چند روزی تا آسمان نمی‌بریم.
دیروز بعضی بچه‌ها با احوالات کتک خورده وبلاگ نوشته بودند. بعضی‌ها صحنه‌های وحشتناکی را شاهد بودند، از آن صحنه ها که تا سال‌ها کابوس شب‌های آدم می‌شود. خیلی‌ها هم نگران دوستانشان و یا اصولا انسان‌هایی بودند که زیر دست و پای نامردمان له می‌شدند.
آن وقت چه حال بدی به آدم دست می‌دهد که در آن بحبوحه، وبلاگی آپدیت می‌شود با این مضمون که”من و سی سی و لولو و جوجو امروز از هر روز خوشبخت‌تر و خوشحال‌تریم”.
شما به عنوان یک وبلاگ‌نویس، چه با نام واقعی ، چه با نام مستعار، چه مخالف، چه موافق مختارید که در هر مورد و به هر دلیلی سکوت کنید. شما مختارید که فقط و فقط خاطرات و دغدغه‌های شخصی‌تان را منتشر کنید یا فقط به شعر و ادبیات بپردازید.( که البته به نظر من شاعر و نویسنده بدون دغدغه اجتماعی به درد لای جرز می‌خورد)
ولی بی‌تفاوت بودن نسبت به درد دیگران ، داستان دیگری است. آن هم بی‌تفاوت در حدی که همان دقایق آپدیت کنید و خبر خوشبختی و خوشحالی خودتان و دوست و رفقا و در کنارش تفسیر تابناکتان از باخت آنگولا را اعلام کنید. به خدا قسم اگر بعضی وقت ها آپدیت نکنید، اتفاق بدی نمی افتد. در عوض احساسات کسی را هم جریحه دار نمی کنید.
راستش خواندن این وبلاگ ها دیشب به من این احساس را داد که با همان عابرانی طرف هستم که ایستاده بودند و به کتک خوردن زنان می‌خندیدند. شاید برای همین است که این قدر عصبانی ام.

پی نوشت: متنفرم از این که در مورد یک نوشته دوباره توضیح بنویسم. چون بدون شک نارسایی نوشته را می رساند. توی متن هم گفتم و باز هم تکرار می کنم اگر چه یک خط همدردی بعضی وقت‌ها خیلی بهتر از سکوت است، ولی به هیچ وجه منظورم این نبود که همه در مورد یک موضوع واحد حتما اظهارنظر کنند. اصلا دلیلی برای این‌کار وجود ندارد. وبلاگ ها که رسانه‌های فرمایشی نیستند.


نوشته مفصل الیزه

من نباید فراموش کنم که بر مردم برگزیده‌ی ایران چه رفته است در این سال‌ها.
وصل می شوم به دیروز، به درد باتوم، به خشم، به شجاعت، به لبخند ...
کشوری که خاک سست‌اش دل مردمش را می‌لرزاند و تخت دولت‌مردانش را نه!

۱۴ نظر درباره “درد کدام است؟” داده شده است.

  1. پرگلک گفت :

    ”من و سی سی و لولو و جوجو امروز از هر روز خوشبخت‌تر و خوشحال‌تریم”.

    این تیکه خدا بود کتی :))

  2. mahtab گفت :

    کاملا موافقم . یه مدت گمت کرده بودم .دوباره پیدا شدی.به خودم تبریک میگم.

  3. کامران گفت :

    سایه جان
    با نظرت موافق نیستم.
    برای همین است که هم تیم نیستیم.
    گوجه فرنگی و تست

  4. سرزمین رویایی گفت :

    اتفاقن من دیشب از بلاگ‌های لیست دوستانم خیلی راضی بودم
    همه‌ی خبرها را از بلاگ‌ها دنبال کردم
    آخه اینم مهمه که چه کسانی در لیستت هستند
    قربانت

  5. سایه گفت :

    کامران جان. امیدوارم به خودت نگرفته باشی که البته می دانم نگرفته ای.
    یک سری از وبلاگها و اصولا آدم ها نسبت به هر پدیده اجتماعی بی تفاوتی خاصی دارند. غافل از این که هر پدیده اجتماعی یا سیاسی یک روزی در زندگی شخصی خودشان موثر بوده یا خواهد بود. این نوع بی تفاوتی یک مشخصه نیست که از کنارش راحت بگذریم، یک معضل است.

  6. BaHaar گفت :

    ای وای گفتی … منهم ای لجم گرفت ای غم دلم رو گرفت ای حالم بد شد وقتی روی بلاگها به امید خبر کلیک میکردم و میدیدم یارو راجع فوتبال نوشته و تحلیل بازی شب قبل رو نوشته ! واین که از بازی فلانی خوشش نیومد و از بهمانی خوشش اومد !! حرصم بیشتر میشد وقتی نویسندهء گوگولی مگولی بلاگ خبرنگار هم بود !! مثل این که کسی یک لیوان آب یخ بپاشه تو صورتم .

  7. سایه گفت :

    سرزمین رویایی:
    لینک هایی که این کنار هست، همه یا دوست هستند یا حتما در خیلی موارد با آنها دید و احساس مشترکی دارم. من رودربایستی ندارم و وبلاگی را که نوشته‌هایش مرا اذیت کند، خیلی زود حذف می‌کنم. ولی دلم خواست به بعضی دوستان بگویم که بی تفاوتی عمدی شان خوشایند نیست یا لااقل خوشایند من نیست.

  8. قاصدک* گفت :

    چندین سال پیش جشنواره‌ی ویناله بود و فیلم سلام سینمای مخملباف اکران‌ می‌شد. سینما تقریبآ پر از جماعت ایرانی بود. یادم نمی‌رود درست همان جاهایی که من بغض می‌کردم خیلی‌ها می‌خندیدند. جایی که من زدم زیر گریه صدای قهقهه‌ها به آسمان رفته بود. آن روز خیلی غمگین شدم. حالا سال‌ها گذشته است و بارها و بارها همان اتفاق در زمان‌ها و مکان‌های دیگر رخ داده است. حالا می‌دانم حساسیت‌ها متفاوتند. حالا می‌دانم بعضی‌ها حساس نیستند، حساسیت ندارند. ایران برایشان محل تولد است، جایی که می‌شود دو هفته در سال عشق و حال کرد و جنس ارزان خرید و پز دلار داد. میان حرف‌ها کلمات نچسب فرنگی به کار برد و دست آخر هم گفت خلایق هر چه لایق و واه واه و اه اه و پیف پیف…
    حالا شده است حکایت خیلی از وبلاگ‌ها…
    نمی‌دانم کتی جانم…حالا دیگر غمگین نمی‌شوم. حالا فقط تلخ می‌شوم.
    تلخ تلخ تلخ….

  9. cheshmhaye-baraghe-tu گفت :

    سیر سیرم از مشت و لگد!

  10. الهام گفت :

    همه که مثل هم نیستن!! اما یه جورایی منم حس تو رو دارم

  11. daniz گفت :

    سلام
    من هم دیروز مثل تو و دیگران اشک ریختم . اما ایمان دارم که یک روزی تاوان این کثافت کاریهایشان را خواهند داد. هر چند شاید من و تو این روز را نبینیم ……حیف از ایران؟!!!

  12. لیلا گفت :

    داشتم عکسهای کسوف رو نگاه میکردم متاسفام برای خودم و برای همه که این خانومها!!!!!!! (همون پلیسهای زن)-حیف کلمه خانوم-که حتی عقلشون نمیکشه که این آدمها دارن برای حقوق مشترکشون با تو تجمع میکنن برای حقی که تو عرضه گرفتنشو نداری همون قانونی که به شوهر احمق تر ازخودت اجازه میده فقط به خاطر تمکین نکردن تو روطلاق بده!!!!
    سایه عزیز دفعه پیش برات نظر گذاشتم که تو این بازی جنگ علیه ما مغلوبه است
    الان هم همینو میگم اما مطمن باش من اگر بچه ام به دنیا اومد اونو جوری بار میارم که از اسم دین یا هر چی که رنگ و بوی مذهب بده بالا بیاره همون طور که خودم هستم
    این رسالت منه و بهش عمل میکنم
    دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت……

  13. مارات گفت :

    من هم با خواندن این نوشته ی شما گریه ام گرفت… البته از خنده …تجمعی با حضور ۵۰ نفر از دوستان که بعد از تمام شدن ان هیچ کسی از کس دیگر خبر ندارد…احتمالا از بستنی فروشان بپرسید شما رو راهنمایی می کنن…به قول یکی از ادمهای خرفت این روزگار…چه حالی داد.

  14. a12f31fa گفت :

    a12f31fa a12f31fa

نظر بدهید