غربت
یک نفر را تنها گیر آوردهاند. دستش را میبندند، تا میخورد، کتکش میزنند. فریاد میزند. کسی نمیشنود. کسی نمیفهمد اصلا. پرویز پرستویی رو به جمعیت می کند:”غربت باید یه چیزی مثل این باشه“.
حسرت میخورم. به حال پرستویی یا هر کسی که هیچوقت ندانسته”غربت” یعنی چه. من اما حالا میدانم. حداقل غربت خودم را میدانم که چه شکلی هست و چگونه میگذرد. میدانی آخر؟ غربت من با غربت تو با غربت او فرق میکند. غربت من شکل لبخندهای مصنوعی است و شکل یک فرار بزرگ و بیپایان. غربت تو شکل تنهایی است و شکل انتظارهای بیآخر. غربت او شکل انکار است. انکار خودش و من و ما و وطن و….
مزه زهر میدهد. غربت همهمان را میگویم.
پی نوشت۱: من حالم خوب است. نوشته بالا را دیشب نوشتم. یک جور عجیبی احساساتی شده بودم. حالا اثر دیدن نمایش بود یا دیدن آن همه ایرانی یا زیادهرویهای بعدش، نمیدانم.
پی نوشت ۲: گویا نظرخواهی من مشکل پیدا کرده. اگر نظری گذاشتهاید و پابلیش نشده، حتم بدانید عمدی نبوده است.
خرداد ۱۴م, ۱۳۸۵ at ۱۲:۱۷ ق.ظ
غربت من شکلش خیلی ساده است. هرکاری میکنم بازاینجا آنقدر خانه نیست که ایران هست.
خرداد ۱۴م, ۱۳۸۵ at ۱:۳۱ ق.ظ
بخشکی شانس! تازه داشتم مغروررر می شدم که حرفام ارزش سانسور شدن داره.
از طرفی حیف از این همه فسفر مغز که سوخت و به هوا رفت.
خرداد ۱۴م, ۱۳۸۵ at ۱:۴۵ ق.ظ
سایه ی خوب و عزیز
از تعابیر مختلف ات در باره ی غربت خوشم اومد. ما هم در غربتیم.
خرداد ۱۴م, ۱۳۸۵ at ۳:۱۸ ق.ظ
همه در غربتیم عزیز، منتها بعضی هم مان می دانیم، بعضی خودمان را به ندانستن زده ایم
خرداد ۱۴م, ۱۳۸۵ at ۱۲:۳۸ ب.ظ
غربت یه چبزیه که باید لمسش کنی
نمیشه بازیش کرد
خرداد ۱۵م, ۱۳۸۵ at ۱:۱۵ ب.ظ
vay sayeh gomet kardeh boodam filter boodi delam baraye neveshtehat vahshatnak tang bood doset daram movazeb khodet bash.
خرداد ۱۶م, ۱۳۸۵ at ۳:۵۴ ب.ظ
سلام سایه خانم. میشود بپرسم مدت نمایش چقدر بود?
جواب:
نوا جان، مدت نمایش تقریبا دو ساعت بود.