….

بچه که بودم، مثلا چهار پنج ساله، همین که صدای آهنگ در یک مهمانی بلند می‌شد، می‌رفتم وسط و شروع می‌کردم رقصیدن. خیال هم می‌کردم که خیلی قشنگ می‌رقصم، بس که همه به‌به و چه‌چه می‌کردند. عزیز کرده بودم دیگر..تا این که رسیدیم به یک مهمانی نامزدی که خواهر عروس می‌آمد دانه دانه مهمان‌ها را بلند می‌کرد برقصند. من از آن جا که خیال می‌کردم بهترین رقصنده جمع هستم، منتظر شدم که سراغ من هم بیاید؛ بالطبع نیامد، چون کلی بزرگ‌تر توی نوبت بودند. به من حسابی بر‌خورده بود. با بغض قضیه را به مامان گفتم. پنج دقیقه بعد دیدم دخترک آمد سراغ من. آن‌قدر بچه نبودم که نفهمم مامان سفارش مرا کرده، ولی آن‌قدر بچه بودم که تا دخترک دستم را کشید که برقصم، زدم زیر گریه .
فکر می‌کنم دیشب دختر چهارساله درون من بود که بغضش ترکید. هنوز هم به خاطر ندیده گرفته شدن بغض می‌کنم. هنوز هم دلم نمی‌خواهد که کسی سفارش‌ من را بکند. هنوز هم راحت بغضم می‌ترکد، خیلی راحت…

۱۲ نظر درباره “….” داده شده است.

  1. Rebe گفت :

    هنوز هم معتقدم که در اجتماعی نویسی محشری، این مقایسه برای شرح یک نیاز بسیار جالب بود. نتیجه ای دلچسب و قابل گفتگو با بیان یک خاطرهء کودکی. این ارتباط هر قدر هم که ناخود آگاه و غیر عمدی باشه، اما عصارهء خوبی رو ببار میاره. به همین خاطر خیلی از فیلمساز ها بدنبال سوژه های کودک و نوجوان هستند، چونکه حرفشون رو بوسیلهء این قشر بهتر بیان می کنن.
    عالی بود.

  2. mesle hich kas گفت :

    in neveshtat zendegi bood.wow

  3. هاله گفت :

    کتی جان‌ام سلام.

    بعضی از این خاطرات کودکی عجیب کنج ضمیر آدم می‌چسبند ها. امیدوارم خلق‌ات زود جا بیاد خانم خوب‌ام. یک کمی هم به درس بچسب بچه جان اینترنت که واسه فاطی تمبون نمی‌شه. :)

  4. بی تا گفت :

    ای جون دلم برای این دخترک چهار ساله ات گرفت.

  5. Ici, la France... گفت :

    هستم…

  6. سیما گفت :

    :(

  7. Trasaa گفت :

    کتی را می توان به خاطر همین صداقت کلماتش بسیار دوست داشت و برایش دل تنگ بود…

  8. payam گفت :

    agar yadet bashe,ramin ye estlah dasht be nam HALAK MAJLES, yeki az shartash ham inbod ke harcheghadr tarafo bimahli mikardano,tike mindakhtan az ro nemiraft,va yek nafas miraghsid,vali afsos ke hame nemitonan halak majles bashan!!!!

  9. حسین گفت :

    گریه بر هر درد بی درمان دواست!!!!
    اگه اینجوری بود خیلی خوب می شد!!

  10. صاحب فراموش خانه گفت :

    بغض؟ گریه؟ دل تنگ؟ همه این ها منم. اما تویی که ماه می نویسی…

  11. SaCriFice گفت :

    چفدر همه غرور داشتند و ما نداشتیم …. .

  12. تیغ ماهی گفت :

    آدم ها که حضورم را نادیده می گیرند من هم مثل تو . نه درست مثل تو . بی قطره اشکی . می نشینم توی یک کافه و قهر می کنم با دنیا : دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد . می گذارم خوب دل آدم ها برایم تنگ شود . می گذارم خوب دنیا مرا یادش بیاید و جای خالی ام بشود یک غم بزرگ برای شان !

نظر بدهید