زعفران ایرانی
نمیدانم این مصاحبه را خوانده و شنیدهاید یا نه. برای آنهایی که دسترسی به بیبیسی فارسی ندارند خلاصه جریان را میگویم: مصاحبهای است با دو دختر ایرانی که در دوبی از راه تنفروشی امرار معاش می کنند. خود مصاحبه چیز جالب و جدیدی ندارد که قبلا نشنیده باشیم. تنها یک جمله دخترک توجه من را جلب کرده:”خانواده من فکر می کنند در یک آژانس هواپیمایی کار میکنم.”
این جمله من را برد به زمانی نه چندان دور در تهران. فکر می کنم سال گذشته همین موقع ها بود. سوار آژانس شده بودم که بروم دکتر. مسیر سادهای بود، ولی متوجه شدم که راننده آژانس خیلی جوان است و هیچ جا را نمیشناسد. ماشینش کاملا نو بود و حتی پلاستیک ها را کنار نزده بود. پرسیدم:”تازه کاری؟” گفت:”بله، دو سه روز هست که آمده ام تهران آژانس کار می کنم. در شهر خودمان ورشکست شدیم و من و پدرم همه چیزمان را از دست دادیم. به روز سیاه نشسته بودیم که خواهرم به دادمان رسید. یک کار توی آژانس هواپیمایی پیدا کرد و رفت دوبی. هفته پیش پول خرید این ماشین را برای من فرستاد.” پرسیدم که خواهرش سابقه کار آژانس داشته؟ گفت:”نه”. بعد توضیح داد که خواهرش خیلی باهوش است و حتما زود چم و خم همه چیز را یاد گرفته که آژانس این همه به او حقوق میدهد. بعد هم اضافه کرد:”حتی خواهرم با حقوقی که از آژانس میگیرد، تجارت زعفران میکند. به من گفته پول این ماشین را از سود فروش زعفران، جور کرده است.”
من از این همه سادگی پسرک در عجب مانده بودم . میدانستم که کسی به او نگفته و نمی گوید”طفلکی، مگر آقازادهها مردهاند که خواهر نوزده ساله تو، از راه دور، تاجر زعفران بشود؟”.
دیگر حرفی نزدم و حواسم رفت به دخترک نوزده ساله ای که لابد مثل برادرش چشمهای درشت سیاه داشت و با شجاعت جور خانوادهاش را میکشید و راستی هم که “تجارت زعفران” اسم بدی نبود. تجارت ایرانی، دخترایرانی، زعفران ایرانی….
بهمن ۲۲م, ۱۳۸۴ at ۲:۱۰ ب.ظ
چقدر وحشتناک! خیلی دگرگون شدم! خدایا چی داره سر این مملکت میاد؟ !!!
بهمن ۲۲م, ۱۳۸۴ at ۳:۲۵ ب.ظ
سلام سایه… لینک من کو؟!!! اون روزی که لینک منو تو وبلاگت گذاشتی انقدر خوشحال شدم که نگووووو… حالا فقط از این ناراحتم که چرا لینک رو برداشتی!
بخدا من خیلی وقته که کم اینترنت کار می کنم… لینک شما یادم رفته بود … همین
بهمن ۲۲م, ۱۳۸۴ at ۴:۴۷ ب.ظ
شاید پسره آن قدر ها هم که تو فکر می کنی ساده نبود !
بهمن ۲۲م, ۱۳۸۴ at ۷:۳۸ ب.ظ
mosht nemooneye kharvare, maloom nist chi dare be rooze ma miad!!
بهمن ۲۳م, ۱۳۸۴ at ۵:۱۰ ق.ظ
خوندن این نوشته ها فقط درد آدم رو زیاد می کنه..
بهمن ۲۳م, ۱۳۸۴ at ۶:۲۱ ق.ظ
چه داستان تلخی. دلم خیلی گرفت
بهمن ۲۳م, ۱۳۸۴ at ۱۲:۱۷ ب.ظ
دردناکه .. شاید بدت نیاد اینو بخونی :
http://www.orkidehbehrouzan.persianlog.com
خوب باشی
ارکیده
بهمن ۲۳م, ۱۳۸۴ at ۶:۰۶ ب.ظ
خوب آخه به تو هم که نمیتونسته بگه خواهرم تو دبی داره خود فروشی میکنه ما اینجا با پولش ماشین بخریم.شاید به خودش هم نمیتوسته بگه. بعضی وقتها آدمها از روی انتخاب خودشون رو به نفهمی میزنند.
بهمن ۲۳م, ۱۳۸۴ at ۱۰:۲۳ ب.ظ
یعنی چند تا از این تاجران زعفرون و خانواده هاشون تو ایران هستند؟هزار تا؟
دلم از این همه ناچاری دختر گرفت. اما دلم نسوخت. حداقل دختره با عرضه تمام جور خانواده اش رو میکشه.
بهمن ۲۴م, ۱۳۸۴ at ۳:۵۲ ق.ظ
این واقعا تاثر باره که دخترهای ایرانی باید زیر پای اعراب بیفتند. امیدوارم تحریم نشویم زیرا از روزی می ترسم که مادرمان نیز….
بهمن ۲۴م, ۱۳۸۴ at ۴:۵۲ ق.ظ
می دونی سایه،هر کشوری که توش انقلاب و ۸ سال جنگ داشته باشه باید تاوانشم بده،تاوانشم چیزی نیست جز بیکاری،اعتیاد،تن فروشی و نا هنجاری های اجتماعی دیگه.تلخ هست اما این اتفاقیه که دیر یا زود هر کشور جنگ زده بی در و پیکری باهاش روبرو می شه.
بهمن ۲۴م, ۱۳۸۴ at ۱:۱۴ ب.ظ
آه .
دلم گرفت شدید.
آخه چرا ؟
بهمن ۲۵م, ۱۳۸۴ at ۱:۳۰ ق.ظ
all I can say is shocking
بهمن ۲۵م, ۱۳۸۴ at ۳:۲۱ ق.ظ
میگم داریوش مرد غمگین صداست سایه هم دختر غمگین قلم . ولی عاشق این غمام همیشه وبلاگتو میخونم . جدی کارت حرف نداره سایه . موفق باشی
بهمن ۲۶م, ۱۳۸۴ at ۵:۲۹ ق.ظ
عجب بیزینسی..مثل قصه های ترسناک
بهمن ۲۷م, ۱۳۸۴ at ۱۲:۵۰ ق.ظ
man ashk rikhtam… hamin
بهمن ۲۷م, ۱۳۸۴ at ۹:۴۷ ق.ظ
چقدر تلخ و غم انگیز . فکر نکنم تو ایران هم کم باشن این دخترا
بهمن ۲۷م, ۱۳۸۴ at ۱۰:۵۹ ق.ظ
توی کشوری که بچه های قد و نیمقد و زنهای بچه به بقل بی هویت سر چهاراهاش واسن و گدایی کنن و یا حتی نقشی در توضیع مواد مخدر هم داشته باشن و کسی هم اقدامی نکنه ؛ واقعا تعجب داره بعضی زنها و دختراش چه در داخل و چه خارج خود فروشی کنن.
بهمن ۲۸م, ۱۳۸۴ at ۴:۱۵ ق.ظ
آٰره زعفران ایرانی خیلی انتخاب خوبی بود. من تو کف هستم که مردم آخه این جیزها رو نمی بینن؟به جای اینکه حق زندگی مردن بخوان از این جکومت، حق نفس کشیدن، حقوق طبیعی و انسانی، دنبال حق داشتن انرژی هسته یی هستند. چند تا از این دخترها تو جامعه ما هستند؟
اسفند ۱۳م, ۱۳۸۴ at ۹:۵۵ ب.ظ
من فکر نمیکنم که تا چند سال پیش هیچ مرد ایرانی اینطوری سرمایه کاری را بدست آورده باشد. همیشه مردان این کشور یا با تحصیل و یا با بازوی خود خرج خواهر و برادر خود را میدادند. حالا بر سر این مردم چه آمده است ؟ما باید یا فرهنگ ۷۰۰۰ ساله را کنار بگذاریم و یا اینکه آقا زاده ها را کنار بگذاریم.
شهریور ۳۰م, ۱۳۸۵ at ۵:۱۸ ق.ظ
سلام به سایه خانوم
من معین هستم و ۲۱سالمه و واقعا تاجر زعفرون هستم
نمیدونم چی باید بگم؟
فقط میتونم بگم واقعا برای کسانی که در صدر مملکت ما نشسته اند و شعار حمایت از این ملت بیچاره رو فریاد میزنند و هیچ اقدامی هم نمیکنند واقعا متاسفم.
امیدوارم که همه این مشکلات به زودی زود حل بشه.
از زحمات شما متشکرم.
معین