سیما:
هر دو شماره این پست به سیما شاخساری ربط دارد!
۱- من دلم می خواست که تند تند وبلاگ به روز کنم، منتها شدت فضولی و علاقه مندی به دعواهای نوشتاری( که این روزها در زمان اوج خود قرار دارند) به من این اجازه را نمی دهند. همین که صفحه وبلاگ ام را باز می کنم و چشمم می افتد به بلاگ رولینگ، متوجه می شوم که یکی از طرفین دعوا آپدیت کرده است و می نشینم به خواندن و یادم می رود که می خواستم وبلاگ بنویسم.
از این حرفها که بگذریم، از آنجا که در درگیری اخیر بی طرف بوده ام، فرصت داشته ام که بدون عصبی شدن، روی نوشته ها و بحث ها تامل کنم و به یک نتیجه برسم که برای شخص خودم، آموزنده و مهم است: “همیشه برد با کسانی است که به قول نویسنده سیبستان روش جانشینی بین سکوت و دهن به دهن شدن پیدا می کنند و بدون هرزه درایی حرف خود را می گویند. “به نظرم سیما در زمره همین افراد قرار می گیرد. از سر ترس و اجبار سکوت نمی کند و بر پایه مطالعه و بدون تعصب حرفش را می زند. تا آنجا که خبر دارم، کسی هم از او دلخور نیست. وبلاگ سیما نمونه ای است از این که می توان مستدل و منطقی بحث کرد و نتیجه گرفت. من که همیشه به او غبطه خورده ام و می خورم.
۲- یکی دو روز پیش که بالاخره فرصتی دست داد و من با سیما گپ کوتاهی زدم، به او گفتم که اتاوا سه نفر وب لاگ نویس دارد که من باشم و احمدرضا و احتمالا احسان. از آن لحظه به بعد دچار عذاب وجدان شده ام که نکند اطلاعات غلط داده ام. فکر کردم که همین جا فرصتی است که وب لاگ نویس های ساکن اتاوا، اگر وجود دارند و اینجا را می خوانند البته، عرض اندام کنند، بلکه تعدادمان زیاد باشد و بتوانیم سیما را یک سفر به این شهر قشنگ فسقلی بکشانیم.
پا نوشت:
این پانوشت یه کل با سیما بی ارتباط است و به کامنت های مطلب قبل ربط دارد:
۱- خورش قیمه ام خوب از کاردر نیامد. این فروشگاه ایرانی به من لپه تقلبی قالب کرده بود فکر کنم!
۲- وزن کم نکرده ام. اینجا بزنم به تخته، همه سایز بالا هستند و ما شدیم اسمال!!
دی ۲۳م, ۱۳۸۴ at ۴:۵۲ ق.ظ
خیلی شرمنده کرده ای من را رفیق جان (مدل قاصدکی شد!) ممنون از لطفت. من هم واقعاً از نوشته هایت لذت می برم. امیدوارم که فرصتی پیش بیاید که هم تو و هم دوستان وبلاگنویست در اتاوا را ببینم.
من هم همیشه لپه های قیمه ام وا می روند. فکر کنم درست می گویی… مشکل از لپه است.
دی ۲۳م, ۱۳۸۴ at ۹:۴۰ ق.ظ
این حواشی نویسی ما هم به سیما ربط دارد هم به سایه..یعنی سین مثل سیما و سین مثل سایه و دخلش به خورش قیمه که سین ندارد اما مایه ی سور و سات است.
عرض شود که به گمانم فراموش کرده اید لپه را اول با پیاز سرخ کنید بعد بگذارید بپزد. اگر چنین کنید هم بوی خامی لپه از بین می رود و هم له نمی شود.
عنایت بفرمایید امتحان کنید اگر افاقه نکرد و نتیجه حاصل نشد فی الفور خبرمان کنید تا چاره اندیشی کنیم.
اوه اوه…نثر فاخر نشانه ی فرهیخته گی در عالم پخت و پز را عشق است….
مخلصاتیم رفیق سیما جان. تو پیچتیم کتی جیگر جان.
دی ۲۳م, ۱۳۸۴ at ۱۲:۱۸ ب.ظ
من که دلم برای شما تنگ شده بود. خیلی هم تنگ شده بود.
دی ۲۳م, ۱۳۸۴ at ۵:۲۰ ب.ظ
دی ۲۴م, ۱۳۸۴ at ۵:۴۹ ق.ظ
من میخواهم بدانم تو میخواهی اسمال بشوی که چه بشود؟مگر ایرادی داری همین الانش؟هر کس ندیده باشدت فکر میکند دو ایکس لارژ بودی تا حالا!
دی ۱م, ۱۳۸۷ at ۲:۴۷ ب.ظ
من هم ایرانی ام و ساکن اتاوا و البته وبلاگ نویس…