راستش دیشب هیچ حال خوشی نداشتم. از آن وقتهایی بود که نشسته بودم و فکر می کردم که زندگی من شکست پشت شکست بوده و عرضه هیچ کاری را ند اشته ام. همان طور بی حرکت روی تخت دراز کشیده بودم و به برنامه تحصیلی ام فکر می کردم که به طور کامل عوض اش کرده ام و هنوز هم نمی دانم کار درستی بوده یا نه و به کار نیمه وقتی که در شرف از دست دادن اش بودم و هستم.
امروز صبح، از خواب بلند شدم و دیدم هم تک سلولی راست می گوید و هم رفیق قدیمی ام شهرزاد که دیروز سر موقع تلفن زد و به غرغر های من گوش داد: اگر از جا نجنبم، دوباره وارد یک دوره افسردگی بی سر و ته می شوم که توی مملکت غریب، خلاصی از دست اش هزار برابر سخت تر است. این شد که دوش گرفتم، گردن بند شانس ام را به گردن انداختم، کفشهایم را هم واکس زدم و رفتم بیرون. هوا عالی بود، من هم خودم را یک ناهار خوش مزه مهمان کردم، بعد هم یک کلاه خوشگل لبه دار به خودم کادو دادم که خیلی چسبید. رفتم یک بلوز هم بخرم که در کمال خوشبختی دیدم سایز من موجود نیست. یعنی سایز مدیوم برای من گشاد شده بود و همین باعث شد که من در اتاق پرو از خوشحالی مربوط به کم شدن وزن، شروع کنم به آواز خواندن.
خلاصه، با هزار و یک ترفند، از یک روز مستعد افسردگی، یک روز خوب ساختم. الان هم دارم در ادامه بها دادن به استعداد بی پایان آشپزی که به تازگی در خودم کشف کرده ام، پختن خورش قیمه را وارد فاز عملیاتی می کنم.( به قورمه سبزی هم می رسم فرناز جان، نگفته بودم؟). در ضمن، با توجه به از کار بی کار شدن ام، و با توجه به این که کلاس های من تا روز دوشنبه شروع نمی شوند، و با توجه به این که من بالاخره صاحب لپ تاپ شده ام، تصمیم دارم دم به دقیقه این جا را آپدیت کنم.( یه چیزی تو مایه های همان سرطان وب لاگی که داریوش خان ملکوت کشف کرده).

۱۳ نظر درباره “” داده شده است.

  1. abchinus گفت :

    والا!
    آدم سرطان بگیره ولی افسرده نباشه:)
    تا باشه ازین سرطانای وبلاگی. فکر کنم من هم تا حدودی مستعدهمچین سرطانی باشم.
    نه به اون سال به سال آپدیت کردنم ،نه به این هر روز نوشتنم!

  2. بی تا گفت :

    چه کار خوبی کردی که به جای غصه خوردن و افسرگی گرفتن رفتی به گردش و خرید. یک دنیا هم بهت حسودیم شد که وزن کم کردی. من که تا اطلاع ثانوی وقتی میرم خرید لباس افسردگی میگیرم از بس همه چیز اینجا سایزش کوچیکه و آدم احساس خرس بودن بهش دست میده.
    آخ جون از این به بعد همش کلی نوشته های کتی داریم بخونیم

  3. alimaaan گفت :

    یواش یواش با امکانات و راحتی های خاص اونجا خو میگیری …. احتیاج به زمان داری فقط … به خودت فرصت بده … میری سینما جای من رو هم خالی کن …. هفت چیزه که امکانش تو ایران نیست و دلم واسش تنگ شده یکیش … شاید به نظر مسخره بیاد ولی یکیش رفتن سینما و دیدن فیلمهای هچل هفت و خوردن چس فیله … یکی دیگش هم مز-مزه کردن کافه لاته تو آفتاب ملس پیش از ظهره … با چیزهای کوچیک زندگی حال کن خلاصه

  4. امشاسپندان گفت :

    نه؟؟؟؟؟!!! قیمه داری می پزی جیگر؟ بابا کارت درسته ها. اومدی ایران یقه ات را می گیریم هم قورمه سبزی بپزی برامون و هم ته چین!
    این همه لاغر نشو! قدخاله ریزهمی شی آخر سر! گفته باشم ها(چشمک)

    بعم هم شدیدن کار خوبی می کنی که دم به دقیقه می خواهی آپدیت کنی. کور شود چشم حسود(چشمک)

    ببین! من الان می روم چهار ساعت دیگه میام. آپدیت نرده باشی اقدامات لازمه را انجام می دهم. اهم اهم اهم!

  5. غزل گفت :

    من از اولش هم می دونستم از هر انگشتت یک هنر می ریزه، خودت باور نداشتی عسلی… جای منو بندازین، یکهو دیدی تا ۲-۳ ماه دیگه سر و کله ام پیدا شد ها… از الآن گفتم که بعدا نگی خونه نیستیم.
    نمی دونم خوش به حال تک سلولی یا بد به حالش؟؟!! چون در راستای کشف استعداد آشپزی تو، نقش تک سلولی فداکار را بازی می کند. کلی بهش سلام برسون.
    امروز اصلا حالم خوب نبود و تنها نوشته های تو کلی منو خوشحال کرد.
    دلم برات یک ذره شده. دوستت دارم.

  6. hasti sharghi گفت :

    آخه خوشبختی جای دوری نیست، همی نزدیکیاست. نگا کن….توی همون خورشت قیمه….ها ها ها ها !!! می گی نه یکم دقیق تر ببین (عمرا اگه منظورم این باشه که هر کس خوشت قیمه درست می کنه خوشبخته)

  7. ترزا گفت :

    مبارکه!منظورم کلاه و لپ تاب و تعطیلات و لاغر شدن و سایز کم کردنه :ی در ضمن چی شد پس چرا آپدیت نمی کنی؟وعده میدی و نمی نویسی؟این رسمشه دختر؟

  8. امید گفت :

    سلام.
    خیلی حال میده آدم به خودش کادو بده.نه
    من قورمه سبزی دوست دارم .
    واسه همینم اول اونو یاد گرفتم.
    خوشحالیم حالت خوبه.

  9. asal گفت :

    behtarin karo mikoni,manzuram hefze ruhiate

  10. نازخاتون گفت :

    من هم بعضی وقتها که یه کم غمگینم و فکر می کنم هیچ کار مثبتی تو زندگی ام نکردم و به درد نمی خورم میرم برای خودم یه کادو می خرم. این روزها هم ارتباط مستقیمی با دورانی داره که هورمون هام به هم می ریزه. حساب که کردم دیدم در سال گذشته بیشترین خرجم مربوط به این روزهاست:) کاش می شد قیمه ی دست پخت سایه رو می خوردیم ها! به به !

  11. امشاسپندان گفت :

    به! به همین زودی قلنبگی سرطانت از بین رفت رفیق جان؟

  12. sima گفت :

    انگار تا قبل از اینکه ورشکست بشی باید زودتر بیاین تورنتو که به جای خرید در دعواهای وبلاگی شرکت کنی تا حوصله ات سر نره! :-)

  13. میرزا پیکوفسکی گفت :

    چه قیمه ای شود…
    هوس فرمودیم

نظر بدهید