همین طورهاست دیگر. وسط یک مهمانی که آدمهای دور و بر یا به کل غریبه هستند یا یک ماه بیشتر نیست که می شناسی شان، ناگهان یاد همه آدمهای آشنا، از حال و گذشته، از اینجا و آنجای دنیا، هجوم می آورد به مغزت. آهنگها که یکی یکی عوض می شوند، یاد پدر می افتی و صفحه های مرضیه، یاد مادر بزرگ و استعدادش در ضرب گرفتن، یاد مادر و سی دی سیمین غانم که دست آخر برایش پیدا نکردی و بعد کم کم فتانه به یادت می آید و عشقش به ترانه های کافه ای، شیوا و عشقش به آواز خواندن و پیام و رامین و استعدادشان برای جا به جا کردن کلمه های آوازها…
بطری ها که باز می شوند و مهمانها که کم کم تغییر حال می دهند، یادت می افتد که قیمت بطری ها بستگی به این داشت که از زاکاش خریده شوند یا از سورن. شمال باشی با تهران، عید باشد یا عزا، یادت می افتد که آرش هیچ وقت مست نمی شد، که مهدخت به تو و احمدرضا سفارش می کرد که دعوا بر سر این که “کی مست تر است “را کنار بگذارید، یاد نادر می افتی و “معجون صدری” که درست می کرد و می گفت”مرد افکن” است …
به رقصیدن و چرخیدن آدمها که نگاه می کنی، محال است که یاد خواهرها نیفتی، یاد لاله نیفتی، یاد علیرضا نیفتی و یاد بحث با ضیا بر سر” سن و سال دیسکو رفتن”.
دیسهای غذا که روی میز چیده می شوند، یاد محمودرضا می افتی و بساط کباب درست کردنش در خانه اجدادی. یاد رستورانها و کافه های تهران می افتی و مریم و فرناز و پریسا ، یاد فروغ و ایرج و علیمان…
این طوری است که اصلا از فضای این مهمانی می روی بیرون و شروع می کنی به سیر کردن در دنیای خیالات و خاطره های خودت و بعد ترس برت می دارد که نکند این یادها و خاطره ها همین طور از همه جا و همه چیز دورتر و دورترت کند و تو را فرو ببرد در خودت و در ترسهایت که نکند دیگر هیچ وقت، هیچ جا، نتوانی از ته دل بخندی .
می ترسم. از خاطره هایم می ترسم و از حافظه ای که همه چیز و همه کس را به طور و حشتناکی با جزییات به یاد می آورد. آشناها را، اولین برخوردشان، خنده هایشان، نگاه هایشان، و آخرین لحظه را… و اصلا گاهی آن قدر آدم و آن قدر واقعه به یادم می آید که فکر می کنم که هزار سال عمر کرده ام. هزار سال…
دی ۱۸م, ۱۳۸۴ at ۱۱:۰۰ ب.ظ
انگار ادم از ترس اینکه مبادا فراموشکار بشود اصرار به به یاد آوردن دارد آن اوائل،اما یک جایی این روند تغییر میکند.غربال میشوند و پررنگ هایشان را نگه میداری.خودت این را بهتر میدانی…و خوب شد که تکاندی بالاخره!
دی ۱۸م, ۱۳۸۴ at ۱۱:۰۲ ب.ظ
salam.
delam barat tang shode.
yek khabar ya asari az khodat be man bede.
دی ۱۹م, ۱۳۸۴ at ۱۲:۳۲ ق.ظ
نمی خواهم ترست را مازاد کنم، ولی تازه ۲-۳ ماه دیگر می فهمی فیل چیست و هندستان کجا… عرق، همین عرق سگی شهوانی ترین آرزوی من در همان اتاوای تنک بود که تازه یاد گرفته بودم بگویم آداوا، می گویند که بعد از یکی دوسال این فیل می میرد، من تجربه اش نکردم
دی ۱۹م, ۱۳۸۴ at ۱۲:۳۷ ق.ظ
حداقل آن خاطره ها هستند، وقتی آنها هم فراموش شدند چیزی باقی نمی ماند.
دی ۱۹م, ۱۳۸۴ at ۵:۵۱ ب.ظ
ای رفیق جان، رفته بودم تنهایی کافه کوبا. تو سرمای گدا کش این روزهای تهران. مرد کاپوچوینو را که رو میز گذاشت یادت کردم حسابی. می دونی کتی جانم، به خودم که نگاه می کنم می بینم هربار آمدم از خاطره ای و یادی فرار کنم، ان خاطره و یاد محکم تر به صورتم خورد. مراقب خودت خیلی باش…من هم هربار رستوران و کافه ای می روم یادت می کنم زیاد.
دی ۱۹م, ۱۳۸۴ at ۶:۳۰ ب.ظ
چه ضعف مشترکی. از هجوم خاطرات می ترسم. از هجوم این همه دوگانگی می ترسم. از وجود این همه داشته های نداشته می ترسم.
دی ۲۰م, ۱۳۸۴ at ۶:۱۷ ق.ظ
بابا یکی بیاید ما را از دست خودمان نجات دهد!
دی ۲۰م, ۱۳۸۴ at ۱۱:۱۳ ق.ظ
سایه جون انگار با خاطرات زندگی کردن همه گیر شده… منم با خاطراتم زندگی می کنم… شاید به خاطر اینکه آدمهایی که خاطراتم را می سازند هر کدام یک گوشه دنیا هستند!
ولی به هر حال با خاطرات زندگی کردن وحشتناک هستش.