چرا به یاد نمی آورم؟ به گمانم تو حرفی برای گفتن داشتی.
گفتی مراقب انار و آینه باش.
گفتی از کنار پنجره چیزی شبیه یک پرنده گذشت.
چرا به یاد نمی آورم؟ همیشه بودن با هم بودن نیست.
همیشه پیش از یکی، سفرهای دیگری در پی است.
چرا به یاد نمی آورم؟
مرا از به یاد آوردن آسمان و ترانه ترسانده اند.
مرا از به یاد آوردت تو و تغزل تنهایی ترسانده اند.
گفتی برای بردن بوی پیراهنت برخواهی گشت.
انگار هزار کبوتر بچه منتظر
در پس چشمهات دلواپسی مرا می نگریست.*
حواسم هست که شد هشت سال.
* شعر با اندکی تخلیص از سید علی صالحی
آبان ۲۳م, ۱۳۸۴ at ۶:۱۲ ب.ظ
aah! Salehi! …va man,baaz ,miravam be sal haye door va dabirestan va ketabe Naame ha
آبان ۲۴م, ۱۳۸۴ at ۲:۴۱ ق.ظ
انتخاب خوبی بود …
آبان ۲۴م, ۱۳۸۴ at ۱۰:۵۹ ق.ظ
سلام… نوشتههای سایه زمانی از هر شعری زیباتر بود!… منتظر اون نوشتهها هستیم… به فکر ما خوانندهها هم باش
آبان ۲۵م, ۱۳۸۴ at ۶:۰۴ ق.ظ
emrouz barf oumad … o be gamounam zemestoun dige shorou shod, oumadam begam ye vaght rouhiato az das nadia! ta tabestoun 5-6 mah dige bishtar ra nist
آبان ۲۵م, ۱۳۸۴ at ۸:۵۵ ب.ظ
غمگین نباش جانام، بعض آدمها همیشه زندهاند تا وقتی کسانی اینطور یادشان را تر و تازه نگه میدارند در گوشهای از وجودشان.