عمه خانم، لاغر، چشم و ابرو مشکی و بلند بالا بود با صورتی که ردی از آبله داشت. سیگار هما میکشید، از آنهایی که توی یک جعبه سفید دردار بود و نوشته آبی داشت. افطار که میشد، اول سیگارش را آتش میزد و دود آن را با همان ولعی فرو می داد که موقع سحر، درست قبل از اذان صبح، دود آخرین سیگار را فرو داده بود. همه ماه رمضان را روزه داشت و نه تشنگی عذابش میداد و نه گرسنگی، فقط هوس سیگار داشت. همین باعث میشد که از افطار تا سحر بیدار بماند، هی برای خودش از سماوری که مدام قل قل میکرد، چای بریزد و هی سیگار پشت سیگار روشن کند . آن ساعتهای شب اگر دور و برش می پلکیدی و مثل خودش خواب نداشتی، برایت از این طرف و آن طرف، از ایام خوش قدیم، از بی وفایی و بدعهدی روزگار جدید و آدمهایش، پشت سر هم نقل میکرد و تو هیچ حوصله ات از حکایتهایش سر نمیرفت؛ بس که صدایش گرم بود و لهجه تهرانیاش جذاب بود. این روزها دیگر نمیشنوم که از نسل جوان کسی با آن لهجه حرف بزند، حتی تشخیص آن برایم سخت شده است، انگار آن گویش به خصوص، متعلق به آن نسل از تهرانیها بود که محل گشت و گذارشان خیابان لالهزار، زیارتگاهشان شاه عبدالعظیم و ییلاقشان باغها و تپه های شمیران بود. حالا بیشترشان رفته اند و آن خاطرات را با خود برده اند.
امروز، بعد از آن همه سال که از مرگ عمه خانم میگذرد، بعد از پاشیده شدن آن فامیل بزرگ و پر از آداب و رسوم، دنبال مزارش گشتم. گشتم و پیدا نکردم. مادر بزرگم گفت:”عیب ندارد، از همین جا برایش فاتحه میخوانیم.” من اما اهل فاتحه خواندن نیستم. به جایش با سرخوشی به یاد آوردم که من هم مثل او عاشق خوردن چای و شیرینی و عاشق حرف زدن از گذشته هستم. به یاد آوردم که عمه خانم، زنی بود سالار، نکتهگو، نکته سنج و البته فداکار. پدر هرگز فراموش نمیکرد که انگشتر قیمتی عمه خانم، کمک خرج تحصیل او در آمریکا شده است.
یادش گرامی. یاد او و نسلی از آدمهای روزگار گذشته که کسی جایگزینشان نخواهد شد.
پی نوشت : عکسهای تهران قدیم که از وبلاگ غزل کش رفتم.
مهر ۱۶م, ۱۳۸۴ at ۱:۰۲ ق.ظ
یاد او و تمامی رفتگان بخیر. روحشان شاد.
مهر ۱۶م, ۱۳۸۴ at ۱:۲۴ ق.ظ
خدا مردم از خنده… بربره …….. صد دفعه از ظهر تا حالا نگاش کردم، نفهمیدم.
حالا الآن تا دست به این ستون بزنم دوباره پینگ می شم و هزار تا فحش می خورم!!! خدای من …. بربره…. پیر شدم رفت خواهر جان.
مهر ۱۶م, ۱۳۸۴ at ۱۱:۴۶ ق.ظ
سلام .
خیلی راحت نوشتی منم حال کردم.
میتونی بگی لهجه تهرانی چطوریه؟
خیلی خوبه.
مهر ۱۶م, ۱۳۸۴ at ۲:۴۶ ب.ظ
تو مایه های داستان های گلی ترقی
مهر ۱۶م, ۱۳۸۴ at ۸:۲۲ ب.ظ
دیدی ۲ روز قبل از خروح از اینجا من آمدم و وبلاگت را بالاخره دید زدم رفیق. نوشتهات خوب بود. حسابی دلم برات تنگ میشه.
مهر ۱۶م, ۱۳۸۴ at ۹:۰۳ ب.ظ
yaaad e hamashoon be kheir…delm gereft..
مهر ۱۸م, ۱۳۸۴ at ۴:۰۶ ب.ظ
merci
مهر ۱۹م, ۱۳۸۴ at ۱۰:۲۶ ق.ظ
سلام… کم پیدا شدی عزیز؟!!!