یک دفعه آدم از اوج می آید به حضیض. یک دفعه می بینی که یک اشاره یا یک رفتار همه چیزهایی را که ریسیدی پنبه می کند و تمام. هر قدر هم می نشینی و سعی می کنی که تحلیل کنی و منصف باشی و خودت را کنترل کنی و خشمت را مهار کنی، بی فایده است.
این طور موقع هاست که سخت می ترسم. می ترسم تمام این زحماتی که برای خودسازی و برای عوض کردن فکرها و رفتارهای آزاردهنده کشیده ام، بی فایده بوده باشد. می ترسم باز بشوم همان آدم دمدمی مزاج که مدام فراز و فرود داشت؛ یک روز افسردگی عمیق داشت و روز بعد بیخود شاد بود. همان آدم وابسته ترسو که نمی توانست تصمیم بگیرد. همان آدمی که از فکر کردن فراری بود.
تجسم رفتارهای شخصی این روزهای من، کودک نوپایی است که راه رفتن یاد گرفته، ولی هنوز پاهایش استوار نیست. به ثباتی که دلم می خواهد نرسیده ام و این بیش از همه، خودم را آزار می دهد. خودم از سر صبح سو هاضمه گرفته ام این قدر که به این چیزها فکر کردم.
اه..کاش امروز تعطیل نبود و من دنبال هزار و یک کار بودم و وقت این تحلیلهای وسواسی را نداشتم.
شهریور ۲۹م, ۱۳۸۴ at ۳:۰۰ ب.ظ
بهتر است بگویید: یک دفعه آدم از اوج عرش می رود زیر فرش.
شهریور ۲۹م, ۱۳۸۴ at ۹:۵۰ ب.ظ
وقتی استارت رو زدی تا تهش می ری دیگه. حالا گیرم یک کمی دیر و زود داشته باشه . بعدش هم زندگی همینه دیگه . هی آدم تلاش می کنه که بهتر بشه و خودشو بسازه. این هم یعنی پیشرفت دیگه!
شهریور ۲۹م, ۱۳۸۴ at ۱۰:۴۲ ب.ظ
منم می ترسم وقتی همه باورام فرو میریزه میترسم..وقتی…….میترسم…
مهر ۱م, ۱۳۸۴ at ۳:۱۴ ق.ظ
az inke atefaghi web shoma ra didam khoshhalam. arezoe moafaghiat barayetan daram va omid varam khodetan mesl saye gozara va ba tabesh nor kam va ziad nashavid.
be web man niz sar bezanid.mer30
مهر ۳م, ۱۳۸۴ at ۱۰:۱۹ ق.ظ
از ترسیدن نترس بچه جون! همین ترسیدن ها آدم رو جسور می کنه.
مهر ۴م, ۱۳۸۴ at ۲:۵۴ ب.ظ
هیچ آفتی تباه کننده تر از این نمی شناسم، باید شبانه روز تمرین خردمندی کرد، فرهیختگی، واکنش آرام.
مهر ۴م, ۱۳۸۴ at ۳:۳۷ ب.ظ
من تو اینجور مواقع یه کاغذ برمی دارم روش می نویسم که چی بودم … که از چی می ترسیدم … کجا بودم … بعد وضعیت فعلیمو می نویسم . اونوقت آروم می شم … چون می بینم الان جای بهتری هستم … باید بهتر شه نه بدتر.