سوژه هایمان که ته کشید و داستانها را که شنیدیم و بسته های سیگارکه تمام شد، ساعت شده بود سه بعد از نیمه شب ! هول زده، خداحافظی کردم و نشستم پشت ماشین که برسم به خانه ، بلکه بتوانم چند ساعتی بخوابم. تقاطع یک چهار راه ، رسیدم به یک پست بازرسی موقت از اینهایی که بعضی شبها بسیجی های مساجد علم می کنند؛ یک آقای ریشوی عینکی دستش را به علامت توقف بالا برد.از آنجا که معمولا جلوی خانمها را نمی گیرند، ناخودآگاه و به عادت همه این سالها، دستم رفت به سمت روسری. آقای ریشو جلو آمد. یک ظرف شکلات دستش بود. از شیشه ماشین تعارف کرد. “خسته نباشید، بفرمایید.” نگاهش کردم و گفتم “ممنون، نمی خورم”. تا آمد بپرسد:”چرا؟”، راه افتاده بودم. چند دقیقه بعد پشیمان شدم. شاید به خاطر رد کردن تعارف که کار بی ادبانه ای بود و یا شاید به خاطر نگاه آن آقای شکلات به دست.
به خودم گفتم کاش ایستاده بودم و با او چند کلام حرف زده بودم. مثلا می گفتم:”برادر، عزیز، بسیجی قهرمان، شکلات را با فرمان ایست تعارف نمی کنند! شادی این طوری نیست، راه و رسم دارد. پس کی می خواهی یاد بگیری؟ کی خواهی فهمید که این کاغذهای نقره ای که به در و دیوار آویزان کرده ای، این مهتابیهای سبز و صورتی، این پلاکاردهای فسفری بد رنگ ، اسمشان جشن نیست؟ کی خواهی فهمید که این طورکه موقع مولودی خواندن دستهایت را به هم می کوبی، هیچ فرقی با زمانی ندارد که بر سرت می کوبی شان؟ مشکل از روش دست زدنت نیست، مشکل از ذهن و روانی است که بیش از آن که شادی را درک کند با عزا و اشک و نوحه و روضه خو گرفته.
اصلا کی خواهی فهمید که شیوه سلام کردن ات، خسته نباشید گفتن ات، لباس پوشیدن ات، نگاه پایین انداختن ات، همه خاطرات بد مرا زنده می کند؟ مرا یاد باتوم و گاز اشک آور و توهین و تحقیر می اندازد. مرا یاد همه ندانم کاریهایی می اندازد که من را ، که ما را، که بچه های این سرزمین را خجلت زده کرده و می کند.
شاید هم اصلا نمی خواهی بدانی. شاید خیلی ساده هستی . شاید مجذوب یک توهم ذهنی شده ای، یا اصلا ذوب شده ای و خودت را از مصیبت فکر کردن راحت کرده ای.
آخ اگر من و تو می شد که با هم حرف بزنیم!
شهریور ۲۸م, ۱۳۸۴ at ۷:۳۱ ب.ظ
روزهای سیاه را به خاطرم نیار/ رنگ سفید هم نمی تواند سیاهی آن روزها را به رنگ ابر بازگراند/ تنها شاید خاکستری و یا شاید به نگ دودی محو…
شهریور ۲۸م, ۱۳۸۴ at ۱۰:۵۴ ب.ظ
منم نمی خوردم…. اما مگه اینا حرفی هم برای زدن باقی گذاشتن؟
شهریور ۲۹م, ۱۳۸۴ at ۱۲:۱۰ ق.ظ
khastam ke toye nazar khahit bezaram didam kheili ke kheili mishe darnatije toye weblogam neveshtamesh, age vaght kardi boro bekhonesh.
شهریور ۲۹م, ۱۳۸۴ at ۱۲:۲۰ ق.ظ
ارزو میکردی زبان مشترکی وجود داشت..ها؟!
شهریور ۲۹م, ۱۳۸۴ at ۱:۲۴ ق.ظ
چه خوب که راه افتادی چه خوب که نماندی.
شهریور ۲۹م, ۱۳۸۴ at ۱:۰۵ ب.ظ
deeply makes sense, i wish if i …
شهریور ۲۹م, ۱۳۸۴ at ۸:۰۲ ب.ظ
چقدر واژه هات زیبا کنار هم چیده شدن. انگار منم می خواستم همینا رو بگم!
شهریور ۲۹م, ۱۳۸۴ at ۸:۰۳ ب.ظ
چقدر واژه هات زیبا کنار هم چیده شدن. انگار منم می خواستم همینا رو بگم!
شهریور ۳۰م, ۱۳۸۴ at ۱۲:۰۸ ب.ظ
حیف…
شهریور ۳۰م, ۱۳۸۴ at ۱۲:۲۶ ب.ظ
این مهتابی های سبز و صورتی که به نظرت نازیباست و نشان شادمانی نیست، سنتی قدیمی است و ربطی هم به جمهوری اسلامی نداره. اینو که حتما می دونین. چرا اعتقادات مردمی که نزدیکت زندگی می کنند رو مسخره می کنی. چرا فکر می کنی که نباید ساعت ۳ نصفه شب به یه دختر تنها ایست بدن؟ راه و رسم شاد بودن چیه ؟ نوشیدن و دود کردن و پایکوبی کردن ؟؟!!
شهریور ۳۰م, ۱۳۸۴ at ۹:۴۸ ب.ظ
آقای یه نفر….برو ایست بده…..
شهریور ۳۰م, ۱۳۸۴ at ۹:۵۰ ب.ظ
خوشم میاد که شاهد از غیب رسید
شهریور ۳۰م, ۱۳۸۴ at ۱۱:۳۶ ب.ظ
راه و رسم شادی را من قرار نیست تعیین کنم. ولی قرار هم نیست یک عده عوام فریب تعیینش کنند که از سنتها به نفع خودشان بهره برداری می کنند.
مهر ۱م, ۱۳۸۴ at ۲:۰۴ ب.ظ
KASHKI MIGOFTY…AFSOoS.
مهر ۲م, ۱۳۸۴ at ۵:۳۱ ب.ظ
سخن از دل ما می گویی