زیر برق آفتاب، وسط کوچه، روی دو زانو نشسته بودم و سعی میکردم گربه تپل خاکستری را که زیر ماشین پناه گرفته بود، مجاب کنم که من ترس ندارم و میتوانیم با هم دوست بشویم. همان موقع رییسم از کنارم رد شد و به روی خودش نیاورد که وسط ساعت اداری است. احتمالا از همان سر کوچه هم من را دیده بود.
با توجه به این که قرار بود دیروز پروژه تحویل بدهم و به بهانه گرفتار بودن، مهلت را تمدید کرده بودم و با توجه به قد درازم و صدای مسخره بچهگانهای که برای متقاعد کردن گربه از خودم در میآوردم، تصدیق میکنید که اصلا موقعیت جالبی نبود.
مرداد ۴م, ۱۳۸۴ at ۱۰:۳۰ ق.ظ
کتی ِ گل جانم
)
یادت رفت برایش تیتر بزنی چقدر مردم را می شناسیم (۳)
حالت چطوریاس؟
در ضمن دام دا را دیم دام من اول شدم.
مرداد ۴م, ۱۳۸۴ at ۱۰:۴۱ ق.ظ
تو هم عینه خودمی ، منم تو کوچه و خیابون گربه ها رو تحویل می گیرم و می خوام بهشون بگم خیلی از آدما ترس ندارن
مرداد ۴م, ۱۳۸۴ at ۱۱:۲۸ ق.ظ
کتی جان!
بعد از خوندن مطلبات خندهام گرفت… با خودم گفتم: اگه رئیسات وبلاگ داشت حتما یه مطلب مثل پست قبلی تو مینوشت و عنواناش را میگذاشت:”چهقدر کارمندهایام را نمیشناسم!”
مرداد ۴م, ۱۳۸۴ at ۱۱:۵۱ ق.ظ
یهو می نوشتی کسی کار خوب سراغ نداره؟
مرداد ۴م, ۱۳۸۴ at ۱۱:۵۷ ق.ظ
دیگه وقتی قرار باشه یه ماه بعد من بیای اونورا دیگه همین میشه، آدم دستش به کار نمیره.
مرداد ۴م, ۱۳۸۴ at ۱۲:۲۷ ب.ظ
احمد رضا جون از آب گل آلود ماهی نگیر! این کتی ما هر جا که بره همین جوریه. چه دست و دلش به کار بره چه نره دو زانو می شینه صدا در میاره که گربه بیاد بیرون. واسه همین هم اصلا ما دوسش داریم . بعدش هم تک سولی گفتن , چند سلولی گفتن , همه که مثل هم کار نمی کنن!
مرداد ۴م, ۱۳۸۴ at ۱۲:۵۲ ب.ظ
tasdigh mikonam. i
مرداد ۴م, ۱۳۸۴ at ۱۲:۵۴ ب.ظ
linke man inja… dastet dard nakone, merci, kheily mamnoon. lotf kardin.
مرداد ۴م, ۱۳۸۴ at ۲:۳۰ ب.ظ
اسمشو نگفت گربه هه ؟
مرداد ۴م, ۱۳۸۴ at ۳:۱۳ ب.ظ
ای بابا:))…. تازه تو سوتی دادن شدی لنگه خودم:))….با مریم گلی در باب آب گل الود شدیدن توافق نظر دارم(چشمک)
مرداد ۴م, ۱۳۸۴ at ۵:۰۵ ب.ظ
ایول مریم گل دار جون…ایول…این تک سلولی جان هی می زنه به صحرای کربلا که یعنی آآآآآآی ایهاالناس من دارم زودتر می رم پس چرا غصه تون نیست اما برای این کتی جونتون از حالا دلتون تنگ شده؟
می گماااااااا..دلم برای همه تون تنگ شده بد مصب ها…
مرداد ۴م, ۱۳۸۴ at ۱۰:۰۳ ب.ظ
الله اکبر این اناث محترمه چه شلوغ کردن اینجا رو.
)
مرداد ۵م, ۱۳۸۴ at ۸:۱۲ ق.ظ
میگم قاصدک جان . حالا که دل شما هم تنگیده بیا یک کاری بکنیم. آخر ماه که تک سلولی رفت شما بیا اینجا سه تایی (بلکه هم بیشتر) آی حال کنیم آی حال کنیم.واسه تک سلولی هم کامنت می گذاریم!
مرداد ۵م, ۱۳۸۴ at ۱۲:۳۴ ب.ظ
صاحب مجلس بیا و نقشه های یکی از اناث فوق الاشاره، مریم گلی، را نقش بر آب کن. بیا اصلا تو چمدون خودم جات بدم، اینجوری می تونی بیای اونور آب نقشه های این باند اناث محور هم نقش بر آب میشه.
)
مرداد ۵م, ۱۳۸۴ at ۱۲:۴۹ ب.ظ
احمد رضا جان بکش کنار رنگی نشی. شما برو داریمت!
مرداد ۵م, ۱۳۸۴ at ۱:۲۰ ب.ظ
به به! این مریم گلی اصلن کارش درسته ها! عجب پیشنهاد توپی بود. واسه اینکه دل شما نسوزه هر کس روزی ۵ تا کامنت برایتون میگذاره:))
مرداد ۵م, ۱۳۸۴ at ۶:۵۸ ب.ظ
دو پست در یک روز آن هم از طرف من که معمولا حال نوشتن ندارم .ولی خیلی هم عجیب نیست .اگر از هیاهوی آدم های اطرافت فرار کرده باشی اگر برای چند روز توانسته باشی خانواده را دک کنی و به آرزویت برسی که کسی خلوتت را به هم نزند . اگر روز زن باشد و حوصله ات سر برود از نوشته های بیش از اندازه احمقانه یا بیش از اندازه جدی.و حوصله ات سر برود از عشوه های دختر همسایه حوصله ات سر برود از سیگار کشیدن و کتاب خواندن وفکر کردن ، آنوقت شاید بخواهی یکی از نوشته های قدیمیت را کپی کنی و بچسبانی به وبلاگت و به هر کسی که می شناسی و هر کسی که نمی شناسی ولی نوشته هایش را دوست داری بگویی که بیاید نوشته هایت را بخواند
مطمئن باش ضرر نمی کنی از خواندنش .خرجش یک کلیک ناقابل است.همه ما مینویسم تا خوانده شویم.
مرداد ۸م, ۱۳۸۴ at ۲:۴۶ ق.ظ
اینجا شهر خیلی شلوغه !!! مام آروم نظرمونو بدیم بریم که بد گردابی تو این کامنت درست شده ! من یکی از گربه بدجوری میترسم ، یک مشکل ذهنی از بچگی درباره صدای گربه و فرارش دارم، به گربه دوستان غبطه میخورم
مرداد ۹م, ۱۳۸۴ at ۹:۰۴ ب.ظ
اخرش نگفتی چه بر سر گربه امد.