چهقدر مردم را نمیشناسم.(۲)
پنجشنبه- ۲ تیر۱۳۸۴
یک روز قبل از دور دوم انتخابات
توی آرایشگاه منتظر نشستهام تا نوبتم برسد. خانمی که دارد ناخنهایش را مانیکور میکند، با بلندترین صدای ممکن سخنرانی میکند. “الان ده ساله که آمریکا زندگی می کنم. سه ساله که سیتی زن هستم. بچهام سه سالشه. نه این که خیال کنی دیر شوهر کردما. دیر بچه دار شدم. چون که رفتم دانشگاه.” بعد سرش را بالا میگیرد و به تک تک آدمها نگاه میکند که عکس العمل حرفهایش را ببیند. زنی که پشت تلفن نشسته آهسته میگوید:” دلم میخواد خفهش کنم. خیال میکنه ما آمریکا نرفتهایم.” دختری که کنار من مجله ورق میزند میگوید:” دروغ میگه بابا، کی اینو آمریکا راه میده.” زن را نگاه می کنم. تاپ طرح پلنگی پوشیده. موهایش زرد است. از آن زردهای مخصوص تلویزیون حمید شب خیز. آن قدر آرایش دارد که قیافه واقعیش قابل تشخیص نیست.
سرم را میگردانم. در اتاق روبرویی من بسته است. روی در نوشته:” نقش حنا توسط هانی”. خیلی کنجکاوم بدانم مفهوم این جمله چیست. در که باز میشود جواب میگیرم. دختری که روی تخت خوابیده از ناف تا بالای رانهایش را با گل و بته نقاشی کرده. وسط گلها هم چند تا نگین برق میزند. پس نقش حنا این گل و بته هاست.
“هانی” یا همان نقاش نقش حنا به دخترک تاکید میکند صبر کند تا رنگها خشک شوند و از جایش تکان نخورد. چند نفر دور دختر جمع میشوند و به به وچه چه میکنند. من، مطابق معمول این وقتها، دلم میخواهد بدانم دخترک چه کاره است و از چه قماشی است. هزار جور فکر پیش خودم میکنم. بهترینش این است که طرف بیکار است و نمی داند پولهایش را کجا خرج کند.
دختر لباس میپوشد و از اتاق بیرون میآید ، جالب ترین صحنه امروز، قیافه من است وقتی که می شنوم دخترک پزشک است. خانم دکتر صدایش میکنند و یک نفر نوار قلبش را نشانش میدهد. سربرگش را بیرون میآورد که برای یکی نسخه بنویسد. خانم سیتیزن جلو میرود و از او قیمت گل و بته ها و قیمت لیزر پوست را میپرسد.
اگر این دختر با آن گل و بتههای زشت روی تنش، پزشک است، آن خانم هم حتما راست میگوید و همه این سالها در آمریکا دانشجو بوده و با ناخن مصنوعی و مژه مصنوعی و گونه مصنوعی و خنده مصنوعی، درس میخوانده. فقط این من هستم که بی خبر از همه جا، در مورد ملت قضاوتهای غلط میکنم.
حالا باز مبهوت ماندهام با ملتی که نمیشناسمشان.
مرداد ۱م, ۱۳۸۴ at ۱:۱۵ ب.ظ
کتی جان همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید…
مرداد ۱م, ۱۳۸۴ at ۲:۱۷ ب.ظ
کتی عزیز!
اینجور چیزها را کم و بیش همه جای دنیا میشود دید و این حاصل جامعهیی است که انسانها را از درون طی و بیگانه از خود کرده است. همه یه جورای مشنگ هستند و خودشان نیستند چیز دیگری هستند. با داشتههایشان که عمدتا نداشتههاست خود را “تعریف” میکنند!
از این حرفها گذشته خیلی خوب توصیف میکنی. آدم با چشمهای تو توی آرایشگاه زنان هم میتواند برود.
مرداد ۱م, ۱۳۸۴ at ۳:۴۱ ب.ظ
وای از این آرایشگاه ها….
مرداد ۱م, ۱۳۸۴ at ۵:۰۸ ب.ظ
من اصلن تو این جور آرایشگاه ها احساس خوبی ندارم.هر وقت رفتم پشیمون شدم.یه آرایشگر خصوصی دارم که خیلی آدم حسابیه همیشه هم میرم پیش اون.این دفعه اومدم ایران دستت رو میگیرم میبرمت پیشش.راستی اینا با این نقش حنا شون زدن تو حال من بااون همه علاقه به اسم حنا.
مرداد ۱م, ۱۳۸۴ at ۵:۲۳ ب.ظ
حالا مشکل خانم پزشک کجاست؟ بالاخره خط رو هر جایی میشه کشید، خیلیها هم اصولا با آرایش و سلمونی رفتن مشکل دارن. پول خودشه، زندگی هم چیز متناهی هستش. شاید واقعا از نظر اجتماعی و فرهنگی زن بدی نباشه طرف، بالاخره توی اون مملکت هرکی یجوری دل خودش رو خوش میکنه. خیلی سخت نگیر، اونم با این ملاحظهی سطحی و چندثانیهای.
مرداد ۱م, ۱۳۸۴ at ۶:۰۱ ب.ظ
من ایرادی به خانم پزشک نگرفتم آرش جان. فقط نمی شناسمش و درکش نمی کنم، همین.
مرداد ۱م, ۱۳۸۴ at ۸:۵۱ ب.ظ
آدمهای جامعه ما سطحی هستند… اینو همه می دونیم
ولی این نقاشی های با حنا قشنگه…. در ضمن من فکذ می کنم آدم در مورد ظاهرش حق داره خودش تصمیم بگیره…گرچه ما از همینم محرومیم
البته این نظر منه
مرداد ۱م, ۱۳۸۴ at ۱۱:۱۵ ب.ظ
نظر آقایون رو داری؟ چه کیفی می کنند با این خطوط منقوش.
مرداد ۲م, ۱۳۸۴ at ۸:۳۶ ق.ظ
در مثل مناقشه نیست پریسا جان.
مرداد ۲م, ۱۳۸۴ at ۱۰:۱۷ ق.ظ
امشب توی یه کتابفروشی داشتم یه کتاب عکس نگاه می کردم، منتخبی از پرتره هایی که تا حالا توی نشنال جئوگرافی چاپ شده. توش ۲ ۳ تا عکس از ایران هم بود، یکیش مال سال ۱۹۳۱ بود ( زمان رضا شاه ) و عنوانش بود ۳ دختر ایرانی در مدرسه… بعد عکس ۳ تا دختر رو نشون می داد که چادر مشکی سرشون بود و خیلی کج و کوله سعی کرده بودن رو بگیرن طوری که فقط ۱ چشمشون تقریبا درست دیده می شد…
از بعد از دیدن این عکس نیم ساعت داشتم هی غر می زدم که آره، اینا همه شون همینن، فقط می خوان تصاویری از ایران رو ببینن و بزرگنمایی کنن که توش تیرگی هست و چادر و بد بختی و اسلام از مدل عهد دقیانوسی و خلاصه همه ی اینوری ها رو داشتم محکوم می کردم که ناصر پرسید حالا چرا انقدر عصبی می شی؟ من اصلا اینجوری که تو می بینی نمی بینم … بعد یه لحظه آروم شدم، دیدم چیزی که منو انقدر برآشفته کرده دید غلط غربی ها نیست، واقعیته!! واقعیت اینه که من بخوام و نخوام، دوست داشته باشم یا بدم بیاد کشور عزیز من پر از بدبختی و تیرگی و اسلام ِ با قرائت طالبانی هستش…
مرداد ۲م, ۱۳۸۴ at ۹:۲۷ ب.ظ
من چون اینجا رو … و نویسندشو دوست دارم ترجیح می دم جواب تراوشات روشنفکرانه رو ندم. آخه من خاموش فکرم
با عرض پوزش ازنویسنده
مرداد ۳م, ۱۳۸۴ at ۱:۲۲ ق.ظ
sakht nagir, irani jamaat ro hichvaght nemishe shenakht. i
مرداد ۳م, ۱۳۸۴ at ۱:۲۴ ق.ظ
ahan, harfe niyoosha ham kheily doroste. damesh garm. i
مرداد ۳م, ۱۳۸۴ at ۱۱:۴۶ ق.ظ
درود بر شما دیروز غروب بر سر مزار ابر مردی جمع بویم که همیشه بامداد خواهد بود خوشحال می شوم که به من سر بزنید