نوشتههایی را که از این پس تحت عنوان زیر، اینجا میگذارم، برگرفته ازیادداشتهای روزانه من در ماه گذشته هستند. بیش از هر چیز میتوانند نشان دهنده تلاشهای کم رمق من باشند برای شناخت جامعه ایرانی که متاسفانه تا به حال بیثمر بوده است. گفتم شاید کمکی برای دیگران باشد، مخصوصا آنها که سالهاست از این جو دور هستند.
چهقدر مردم را نمیشناسم. (۱)
پنجشنبه- بیست و ششم خرداد ماه ۱۳۸۴:
مادرم قرمز شده از عصبانیت به خانه برگشته است. جریان از این قرار است : داشته میرفته خرید که جماعتی را دیده که روی چمنهای میدان نشسته بودند، بیشتر زن و دختر. سوال کرده “خبری است؟”. یکیشان چپ چپ نگاه کرده و گفته:”مگر نمیدانید که امروز باید از خانهها بزنیم بیرون؟ ماهواره ندارید؟” شست مادرم خبردار میشود که کار، کار هخاست. به خیال خودش سعی میکند که با ملت حرف بزند و بگوید این مزخرفات را باور نکنند. ملت براق میشوند. یکیشان سر مادرم جیغ میزند:” جاسوس، این خانوم جاسوسه، از طرف جمهوری اسلامی اومده”. مادر ناراحت و شاکی به خانه برمی گردد.
دلداریاش میدهم که امثال اینها کم هستند و محال است بقیه اینقدر خوش باور باشند. میگوید:”فردا معلوم میشود.”
فردا دور اول انتخابات ریاست جمهوری است.